Archive for the ‘در باب فرهنگ‌ها’ Category

فرهنگ‌ها، کمبودها [۱]

چرا هیچ فرهنگی کلمه‌ی رایج play saucer  را ندارد. نه هزاره نه معاصر نه آریانپور؟

 

 

فرهنگ لغت آبودانی!

Abadan: Abudan: The 8th Continent.

منبع: فرهنگ آبادانی

 

فرهنگ ریشه شناسی انگلیسی

Trivial

کارشناسان آموزش و پرورش در قرون وسطا هفت دانش بشری را به رسمیت می‌شناختند: سه درس عمومی شامل دستور زبان، منطق و معانی و بیان به trivium، و چهار درس تخصصی شامل حساب، نجوم، هندسه و موسیقی به quadrivium شهرت داشتند. معنی موضوعات کم اهمیت سبب شد تا صفت مشتق trivial  در سده ۱۶ میلادی با معنی "پیش پا افتاده- جزئی" استعمال شود. خود لغت لاتینی trivium اسمی مرکب بود و متشکل از پیشوند tri- یعنی "سه" و لغت via  به معنی way (راه- طریق) و road (جاده)، و در ابتدا "محل تقاطع سه جاده با هم- سه راه" معنی داشت.

*

دو انتشارات فرهنگ نشر نو و معین دست به دست هم داده‌اند و کتابی به نام ریشه‌شناسی انگلیسی اثر جان آیتو را با ترجمه حمید کاشانیان عرضه کرده‌اند. همت اصلی را البته همین جناب کاشانیان به خرج داده که ۱۳۳۰ صفحه فرهنگ را با نثری روان و دقیق ترجمه کرده. این کتاب سرگذشت بیش از ۸۰۰۰ لغت انگلیسی را کاویده و جدیدترین ویراستش به ۲۰۰۵ برمی‌گردد. اطلاعاتی که خوانندگان در هر مدخل کسب می‌کنند اینهاست:

منشا اولیه لغات، ارتباط لغات با زبانهای گوناگون خانواده هند و اروپایی، چگونگی ابداع لغات، تحول املایی لغات، تحول معنایی لغات، تاریخ ورود لغات به زبان انگلیسی، جایگاه لغات در متون مختلف ( ادبی، دینی،…)  

*

کتاب سروشکل و صحافی خوبی دارد، همین سال ۸۶ در آمده و ۱۷ هزار تومان قیمت خورده. کاش کمی ارزان‌تر بود. 

 

فرهنگ فارسی-دری، دری-فارسی

انتشارات فرهنگ معاصر فرهنگی منتشر کرده به نام فرهنگ فارسی-دری و دری-فارسی، تالیف ورژخاچاطوری پارسادانیان که دربرگیرنده بیش از ۳۵۰۰ واژه و ترکیب است. این کتاب چنان که در مقدمه آمده در نوع خود نظیر ندارد، به این معنا که تاکنون کسی چنین کار جامعی در این حوزه نکرده.

مولف در مقدمه خود آورده: «زبان فارسی در افغانستان یا دری معاصر یکی از مهمترین زبانهای رایج در افغانستان است.. این زبان که در واقع دنباله زبان فارسی میانه و فارسی باستان است راه تکامل نسبتا آهسته و درازی را طی نموده است و در واژگان خود لغات و اصطلاحات کثیری را از دوره های مختلف زبان فارسی حفظ کرده است… امروز این زبانها زبانهای رسمی دولتهای ایران و افغانستان است و هر یک از آنها رفته رفته به هنجار گفتار تهران و کابل نزدیک می‌شوند.»

به نظر من این کتاب را یک بار باید از اول تا آخر خواند، برای اینکه دید جامعی می‌دهد نسبت به معادل‌یابی واژه‌ها، و معادلهای جالبی گاه در برابر یک واژه که خیال می‌کنیم کم معادل یا بی‌معادل است در اختیار می گذارد. بعید می‌دانم بتوان از معادل‌هاش در متن امروزی فارسی استفاده کرد- جز تک و توک- اما مهم همان است که گفتم. کمی دامنه‌ی دید ما را بازتر می‌کند. مثلا: 

سبک دوش کردن به معنای انفصال از خدمت است و آفتاب‌رخ به معنای آفتابگیر. آنژین را گلودردی می‌گویند، ارتش را  اردو. حمام کردن را جان‌شویی می گویند، شفاهی را زبانی و تقریری، و اندوهگین را جگرخون!

جذابیت دیگر این کتاب، دیدن معادل‌هایی است در زبان دری که یا مشتقاتی از واژگان خارجی است یا عین آنها. مثلا به کارگاه می‌گویند ورک‌شاپ، به آپاندیس می‌گویند آپندیکس، شلیک کردن را فایر کردن و طرح‌ریزی را دیزاین‌بندی می گویند.

برخی معادل‌های بامزه هم هست که برای تمدید اعصاب انبساط خاطر مفید است مثلا:

آمپول یا تزریق را پیچکاری می‌گویند، با سواد را خواننده، کله گنده را کله کته و گیلاس را شاه آلو.

ضمنا در فارسی دری به مترجم می‌گویند ترجمان.

 

 

از ایرادهای فرهنگ شش جلدی آریانپور [۱]

فرهنگ شش جلدی آریانپور با وجود مزایایی که بر فرهنگ پنج جلدی سابق دارد، همچنان دچار نواقصی است که یا از نادیده گرفتن اصول فرهنگ نویسی ناشی شده یا کم‌دقتی. چند سال پیش دکتر خزاعی فر در مجله مترجم، با اشاره به اصول جدید فرهنگ نویسی، نقد مفصلی بر این فرهنگ نوشت که خواندنی و مفید است. صرف نظر از آن نقد جامع، من هم در حین ترجمه به مواردی برخورده‌ام و می‌خورم که تدریجا اینجا می‌آورم. شما هم اگر به مواردی برخورده‌اید می‌توانید خبر دهید تا مجموع شود.

- در مدخل mincemeat  نوشته: گوشت قیمه، گوشت له‌کرده. اما گوشت چرخ‌کرده را که مهم‌تر و رایج‌تر است نیاورده. 

- مدخل index card را ندارد ولی فرهنگ معاصر ِ به این لاغری دارد. (کارت بایگانی)

- در مدخل condo فقط نوشته: مخفف: آپارتمان- کاندو

اما معلوم نیست مخفف چیست. نمی‌گوید که مخفف condominium است.

- مدخل goody-two- shoes را ندارد اما ذیل مدخل goody-goody در پرانتز آورده:  goody-two-shoes هم می‌گویند. و این ممکن است از چشم کسی که دنبال این اصطلاح می‌گردد مخفی بماند.

 

«لغت»‌بازی جناب ناقد یا “در جست‌وجوی معادل macho و بستگان لاتینش”

آقای امیرمهدی حقیقت عزیز

امروز که سری به‌وبلاگ/سایت شما زدم، دیدم که چندی پیش مرا به «بازی یلدا» دعوت کرده بودید و من که یک سر و هزار سودا دارم و از همه جا بی‌خبر، حالا که کار از کار گذشته است خبردار شدم! رفتم و سر و گوشی در وبلاگستان آب دادم و تازه ماجرای «بازی یلدا» را دریافتم.

خُب، من با همة بازیگوشی آن بازی را از دست دادم. ولی می‌خواهم جبران مافات کنم و «بازیِ لغت» یا «لغت‌بازی» را پیش ‌می‌کشم که هم کار و حرفة شماست و هم سرگرمی و دلمشغولی من. البته تصورش دشوار است که خیل عظیمی که با شوق و ذوقِ بسیار دل به«بازی یلدا» سپردند، بازی ما را هم "جدی" بگیرند. اما چه باک! 

شروع بازی: من دربه‌در در پی یافتن معادلی مناسب برای اصطلاح Macho Der وMachismo  Der بودم که اتفاقاً چون ریشه در زبان لاتین دارد (لاتین مردانه=masculus) در زبان انگلیسی هم macho و machismo نوشته می‌شود و کاربُرد و معنایی مشابه دارد. البته معلوم است که این اصطلاح پیش از ورود به‌زبان آلمانی و انگلیسی، در اسپانیولی (زبان اسپانیایی) که به‌لحاظ خانوادگی با لاتین نزدیکی بیشتری دارد، وجود داشته و از طریق آمریکایی‌های اسپانیایی‌تبار، به‌زبان محاوره انگلیسی و سپس آلمانی راه یافته است. در واقع macho یعنی «نَرّه‌حیوان». همان «نره‌خر» و «نره‌گاو» و «نره‌شیر» مصطلح در زبان فارسی که به «نری» و «رجولیت» خود می‌نازند. حالا macho هم بر این اساس به‌مردهایی گفته می‌شود که به «مردانگی» و «رجولیت» خودشان می‌بالند و «عاشق مردی» خودشانند.

به‌هر حال، به چند فرهنگ مراجعه کردم تا پیش از همه معادلی برای Macho Der  (macho) بیابم. محمدرضا باطنی در هر دو فرهنگ‌اش (معاصر و پویا) ۱- جاهل‌مآب ۲- جاهل‌مآبانه گذاشته است.  هرچند خصوصیاتی که macho دارد مصداق «نادانی و جاهلی» است، اما به‌گمانم نمی‌توان macho را حتماً «جاهل‌مآب» خواند. عباس آریانپور و سلیمان حییم هیچ کدام این دو اصطلاح را وارد فرهنگ‌های بزرگ و کوچک خود نکرده‌اند؛ چون استفاده از این اصطلاح در زبان محاوره تازگی دارد. محمدرضا جعفری این چند معادل را آورده است: «لاف‌زن، مرد، مردانه، به‌اصطلاحْ مردانه». در میان این معادل‌ها و با توجه معنای محاوره‌ای macho شاید بتوان با اندکی دستکاری با معادل «لافِ مردی‌زن» کنار آمد. داریوش آشوری هم «نُرّه‌مرد» و «نره‌مردی» را برابر این دو اصطلاح گذاشته که پیداست ریشه و پیشینة این اصطلاح را پیش رو داشته است. با این همه معادل‌های آشوری حال و هوای این اصطلاح را منتقل نمی‌کنند، ولی خیلی به‌مفهوم و معنای کلمه نزدیک شده است. امیراشرف آریانپور هم در فرهنگ آلمانی فارسی «گردن کلف و خشن» را معادل Macho Der قرار داده که خُب جای بحث زیادی ندارد! فرامرز بهزاد هم در فرهنگ آلمانی‌اش ««آدمِ بزن‌بهادر» آورده است. اگر در نظر بگیریم که در فرهنگ Duden در تعریف Macho آمده است: «کسی است که به‌گونه‌ای مبالغه‌آمیز مردی خود را به‌رخ می‌کشد»، پس «آدمِ بزن‌بهادر» می‌تواند، اما حتماً نباید Macho هم باشد. «آدمِ بزن‌بهادر» بیشتر اهل دعوا و کتک‌کاری است. افزون بر این در فرهنگ لانگن‌شایت هم در توضیح آمده است که «Macho به مردی اطلاق می‌شود که معتقد است مردها باید قوی و خشن باشند، احساسات خودشان را نباید بروز دهند و بر زن‌ها برتری داشته باشند».

اما آنچه بیش از همه موجب حیرت من شد، برابرنهاده‌ای است که در فرهنگ هزاره، کار مشترک علی‌محمد حق‌شناس، حسین سامعی و نرگس انتخابی، آمده است: «(محاوره، به‌طعنه) [مرد] ماچو، دُلدُل‌سوار». خُب «ماچو» که همان تلفظ فارسی macho است و اگر قرار باشد به‌همین صورت وارد زبان فارسی شود، بحثی نیست؛ این شما و این فرهنگستان زبان فارسی! اما «دُلدُل‌سوار» اینجا چه می‌کند؟ نمی‌دانم، شاید یکی از همان اصطلاحات «فرهنگ مخفی» و زبان محاوره‌ای جوانان این روزگار است که منِ دور از وطن از آنها بی‌خبرم؟! من تازه داشتم به‌اصطلاحاتی نظیر «خفن» و «جواد» و «گیر دادن» و غیره عادت می‌کردم و برایشان در زبان آلمانی به‌دنبال معادل می‌گشتم که حالا ظاهراً «دُلدُل‌سوار» هم سر و کلّه‌اش پیدا شده و مقابل macho نشسته است!

برای اطمینان خاطر به‌چند فرهنگ و دانشنامه و چندین دیوان سر زدم تا مطمئن شوم که «دُلدُل» نام اسب یا قاطر سفید پیامبر و به‌روایتی اسب علی‌ابن ‌ابی‌طالب بوده و «دُلدُل‌سوار» هم بیشتر لقبی است که شاعران دوران گذشته به امیرِ مؤمنان می‌داده‌اند. مثلاً در این ابیات در شعری از اشرف الدین گیلانی(نسیم شمال):

اندرین عید غدیر ای ساقی سیمین عذار

زینهار از کف مده جام شراب خوشگوار

مست کن ما را ز عشق حیدر دُلدُل‌سوار

در فلک خیل ملک گویند هر دم آشکار

لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار

یا در آغاز بوستان سعدی (نسخة محمدعلی فروغی) در ستایش پیامبر و پیروان وی آمده است:

درود ملک بر روان تو باد

بر اصحاب و بر پیروان تو باد

نخستین ابوبکر پیر مرید

عمر پنجه بر پیچ دیو مَرید

خردمند عثمان شبزندهدار

چهارم علی شاه دُلدل‌سوار

از این‌رو نمی‌دانم که نشاندن «دُلدُل‌سوار» در برابر اصطلاح macho آیا سهو و خطایی است که به‌فرهنگ هزاره راه یافته یا مؤلفان این فرهنگ دلیلی و سندی و منطقی برای گزینش خود دارند!؟

خُب حالا خیلی مایل بدانم دوستان اهل نظر که بازی با لغات، حرفه یا حداقل در زمرة سرگرمی‌هایشان است دربارة این اصطلاح چه می‌گویند؟ پیشنهاد و معادلی بهتر و نزدیک‌تر به‌مفهوم macho سراغ دارند؟

پایدار باشید و سربلند.

خسرو ناقد

 

 

برابریابی یا ارائه تعریف و توضیح

علی محمد حق شناس با اشاره به تفاوت روش در فرهنگ‌نویسی دوزبانه و یک‌زبانه گفته: وظیفه‌ی فرهنگ یک‌زبانه در درجه‌ی اول، ارایه تعریف روشنی از مفهوم کلمه است. اما درباره‌ی فرهنگ دوزبانه وضع به‌کلی فرق می‌کند. شما می‌خواهید ببینید برای فلان کلمه و مفهوم چه کلمه‌ای وجود دارد؛ پس در فرهنگ دوزبانه فقط برابریابی مهم است. بسیاری از این فرهنگ‌های دوزبانه که وجود دارند، کار فرهنگ یک‌زبانه را انجام می‌دهند و به‌جای ارایه دادن برابر، مفهوم را برای شما تعریف می‌کنند. [+]

با خواندن این سخنان، یاد جستجوی خودم در فرهنگ‌ها برای معادل امروزی واژه bodystocking  افتادم در داستان "جذاب" مجموعه  مترجم دردها - که در چاپ جدید چه بلاها سرش خواهد آمد.

در آریانپور آمده بود: جامه تنگ که به بدن می‌چسبد (معمولا کشباف) و بالاتنه و (گاهی) پاها را تا زانو می‌پوشاند.

این همان نکته است که دکتر حق شناس فرهنگ نویسان دوزبانه را بابتش هشدار می‌دهد. جنابان آریانپور در ارائه معادل شکست خورده‌اند. (هم در آریانپور قدیم و هم در شش جلدی جدید همین معادل آمده. تنها فرقش توضیح "معمولا کشباف" است که پنج جلدی پدر ندارد و در شش جلدی پسر اضافه شده.)

در فرهنگ معاصر ویراست دوم چنین آمده بود: تن‌جوراب (لباس چسبانی که رقاصان می‌پوشند.)

آن زمان (سال ۷۹) " فرهنگ هزاره" هنوز درنیامده بود و معادل دکتر باطنی هم به تنم نمی‌چسبید، خصوصا با آن توضیح عجیب و دِمده، چرا که امروزه پوشش(؟) رایجی است و تنها رقاصان نمی‌پوشندش. این بود که از لباس‌فروشان پرسیدم و سرانجام "جوراب بادی" گذاشتم.

اکنون در سال ۸۵، می‌بینم که هزاره چنین آورده: [لباس] بادی ساقدار، جوراب تن‌پوش

در ویراست سوم فرهنگ باطنی (پویا) هیچ تغییری در معادل این مدخل صورت نگرفته. به نظر من تن‌جوراب معادل غریبی است و من همان سال هم از هر فروشنده‌ای که می‌پرسیدم برایش نامفهوم بود.

باز هم به مقایسه فرهنگ‌ها به ویژه این دو فرهنگ (هزاره و پویا) خواهم پرداخت؛ در حین ویرایش رمانم، گاه به هر دو سر می‌زنم.