درباره خوبی خدا



خوبی خدا رو خوندم. کتاب بسیار خوشمره‌ایست. خوشمزه از این نظر که در هر داستان آدم خیلی پُری وجود داره که به اون داستان طعم داده؛ به خاطر همین آدم‌هاست که کتاب مثل یک جعبه شکلات شده و با اینکه همه‌ی شکلات‌ها از همون جعبه بیرون میان، هر کدوم مزه‌ی خاص خودشون رو دارن... به هر حال به نظرم بهترین مجموعه داستانیه که یه مترجم در چندین سال اخیر کنار هم چیده. [+]

وبلاگ My inner tramp of 1989

یک نظر 



گزارش نشست بررسی کتاب خوبی خدا  در شهر کتاب و مباحث طرح شده را در سایت کتابلاگ بخوانید. ممنون از آقای حسین جاوید عزیز بابت زحمتی که در پیاده سازی سخنان و تنظیم این گزارش کشیدند.

چند نکته‌ای در باب ایراداتی که داستان‌نویس و منتقد عزیز، آقای مصطفی مستور، در این نشست، به چند واژه و اصطلاح وارد کردند بگویم؛ به نظرم چنین بحث‌هایی خالی از لطف نیست و به درد نویسنده‌ها، مترجم‌ها و خواننده‌ها می‌خورد. ایرادها را شماره می‌گذارم و رنگی و ایرانیک می‌کنم تا از نظرات من تفکیک شوند:

1)  در صفحه‌ی 12 آمده «شماها»، که خب، خود «شما» جمع است و نیازی نیست جمع را با «ها» جمع ببندیم.

در مدخل جمع ضمایر جمع در کتاب غلط ننویسیم چنین آمده:

امروزه استعمال علامت جمع «ها» یا «ان» را با ضمایر شخصی جمع ِ ما و شما غلط می‌پندارند و حال آنکه این نوع جمع نه تنها در زبان گفتار بسیار رایج است بلکه نویسندگان و شاعران بزرگ قدیم نیز آن را به کار برده‌اند:

«داوود گفت: بزرگا غلطا که شمایان را افتاده است.» (تاریخ بیهقی، 755)

*

سال‌ها دفع بلاها کرده ایم

وهم، حیران زانچه ماها کرده‌ایم (مولوی، مثنوی)

 *

دل اهل هنر از دست شماها خون شد

بی جهت نیست اگر ناله و فریاد کنند (ایرج میرزا) 

که این بیت آخر در «ایام محنت محمودیه» (به قول استاد داریوش آشوری ) سخت می‌چسبد!

2)  در صفحات 113 و 137 آمده: «چرا زنگش نمی‌زنی» و «از من هم خواست زنگش بزنم» که باید می‌شد «چرا بهش زنگ نمی‌نزی» و «از من هم خواست بهش زنگ بزنم».

ما در گفت و گوهای روزمره به جای اینکه بگوییم بهش کار نداشته باش می‌گوییم کارش نداشته باش. یا مثلا عوض «بهم آمپول زدند» می گوییم «آمپولم زدند.» به نظرم این ترکیب مهجور نیست.


3) «فلامینگو نگاه کرد و جم نخورد»، من اطمینان ندارم اما فکر می‌کنم «جنب نمی‌خورد» درست است، گرچه در محاوره می‌گوییم «جم».

نسبت جم خورن با جنب خوردن مثل نسبت ملافه است با ملحفه. این واژه‌های تغییر شکل‌یافته در زبان مکتوب ما وارد شده و پذیرفتنی است، چنان که نمونه‌هاش در مدخل‌های متعددی در فرهنگ عامیانه فارسی دیده می‌شود، و غلیظ ترین شکلش را شاملو به کار می‌برد که می‌نوشت شمبه و یکشمبه و امبار و دمبال.

به هر حال یکی از مدخل‌های فرهنگ عامیانه نجفی جنب/جم است و از شاهد مثال‌هاش:

من با این پادردم چطور می توانم از جایم جم بخورم. (علویه خانم)

جا نبود آدم جم بخورد. (باغ)

4) در صفحه‌ی 102، «دست می‌گذاشت روی پیشانی و گونه‌ام تا خواب‌ام می‌رفت» که به نظرم «تا خواب‌ام می‌برد» درست تر است.

در فرهنگ عامیانه فارسی این مدخل دیده می‌شود:

[به] خواب رفتن: مترادف «خوابش بردن».

شاهد مثالش: پاهایم در اثر نشستن متمادی به خواب رفته بود. (سنگ رو یخ)

جمله‌هایی مثل «هنوز خوابت نرفته» و «هنوز خوابت نبرده» هر دو در گفت‌وگوهای روزانه یا - در این موردِ  بخصوص- شبانه رواج دارد.

5) «پایه‌ای بریم چیزی بخوریم» که این «پایه‌ای بریم» از آن زبان کاذبی‌ست که الان در زبان فارسی آمده و تازه در زبان ما هم خیلی ریشه‌دار نیست و حیف است کلمات زبان مخفی یا زبان کاذب در یک اثر ادبی بیاید.

نظر شما در این باره چیست؟

بحث درباره این مورد و یکی دو مورد دیگر بماند برای بعد.

[3] نظر 


« خوبی خدا» به چاپ دوم رسید. تیراژ چاپ دوم 5000 نسخه است و از دو سه روز پیش در کتابفروشی‌ها توزیع شده.

در این چند ماه یعنی دقیقا از روز دوم نمایشگاه کتاب امسال که خوبی خدا در آمد تا امروز، این کتاب در وبلاگستان بسیار بیشتر از مطبوعات بازتاب یافته، و اکنون فرصت خوبی است برای ادای احترام به این رسانه - به خصوص وبلاگ‌های فرهنگی- و نویسندگانش، که برخی از آنها درباره این کتاب حرف زدند و نظرات شخصی خود را گفتند. شاید همین نظرات حسی و شخصی از جهاتی مهم‌تر و موثرتر از تحلیل‌های ادبی باشد، که آنها را باید در روزنامه‌ها و مجلات فرهنگی خواند. (کدام روزنامه و مجله فرهنگی؟!) 

تا جایی که من خبر دارم در این مدت، نویسندگان این وبلاگ‌ها درباره خوبی خدا نوشته‌اند (کلیک بر روی هر لینک، مستقیم به خود یادداشت‌ها می‌رساندتان):

کتابلاگ ،

کو،

تنها اگر دمی ،

میرزا پیکوفسکی ،

ناتور دشت،

غرولند،

کتابخوان،

آدم در دم مرد ،

چندگانه ،

خشم و هیاهو ،

از زندگی ،

کتابهای عامه پسند ،

ناتور،

و بسا وبلاگ هایی که من خبر ندارم و اگر کسی دارد به من هم بدهد.

به برخی از این یادداشت‌ها خوابگرد ، جن و پري ، سيب گاززده ، دو در دو ، قابيل، و بیشتر از همه هفتان لینک دادند.

از مطبوعات هم شرق و همشهری جوان، یادداشت‌های جدی نوشتند، همشهری ماه، و مجله زنان آن را معرفی کرد و اشاراتی در حد خبر یا اشاره به یک داستان کتاب هم در سرمایه، دوچرخه، حیات نو و اعتماد ملی چاپ شد.

آنچه می‌خواهم بگویم این است که این تجربه دست کم به من نشان داد که وبلاگستان - بر خلاف سایر رسانه‌های ایرانی- با فضای نسبتا صمیمانه و به دور از زدوبندی که دارد، و فراغت از محدودیت‌های خام‌اندیشانه‌ای که در غالب روزنامه‌ها اعمال می‌شود، و مهم‌تر از همه به دلیل شخصی بودن مِلک هر بلاگر، که همانا وبلاگش باشد، این ظرفیت را دارد که مرجع موثر و قابل اعتمادی برای یافتن کتاب‌های خوب و توصیه کتاب‌های خواندنی بشود. یادداشت‌های وبلاگی عمدتا از دل برآمده‌اند و لاجرم بر دل می‌نشینند، و بنابراین از یادداشت‌هایی که در سایر رسانه‌ها منتشر می‌شود، سر-اند.

حالا بسیاری از کتابخوانان بعد از خواندن کتابی که لذتی دلچسب بهشان چشانده، مشتاق‌اند پای کامپیوتر بنشینند و نام آن کتاب را در گوگل جست‌وجو کنند و ببینند چه کسانی درباره آن چه چیزها گفته‌اند. همین حس مشترک ِ قابل دسترسی در هر لحظه و هر ساعت از شب و روز است که این فضای مجازی را از رسانه‌هایی چون مطبوعات و تلویزیون جدا می‌کند.

در فضای وبلاگستان است که نویسندگان و مترجمان و ناشران می‌توانند یادداشت‌ها درباره کتاب‌هاشان را در سایت‌ها و وبلاگ‌های خود لینک بدهند تا سایر خوانندگان از نظرات سایر خوانندگان باخبر شوند و در احساسات و دیدگاه‌های یکدیگر نقاط و نکات مشترک بیابند.

اما نکته مهم‌تر اینجاست: از خوبی خدا مهم‌تر کتاب‌های بسیاری هست که می‌توان و باید خواند و معرفی کرد و درباره‌شان یادداشت نوشت. در همین حوزه داستان کوتاه، وقتی در گوگل جست‌وجو می‌کنی، درباره مجموعه داستان لاتاری، چخوف و چند داستان دیگر ترجمه جعفر مدرس صادقی صرفا 4 مورد در سایت‌ها و وبلاگ‌ها می یابی، و درباره استادان داستان ترجمه اسماعیل فصیح فقط 1 مورد، چه رسد به مجموعه‌های دیگر، تازه‌تر. 

می‌توانیم از قابلیت وبلاگستان بهره بگیریم و هر از گاه، بی توجه به جنس حرف‌های معمول‌مان در وبلاگ، حس و نظرمان را درباره کتاب‌های محبوب‌مان بنویسیم. این دست یادداشت‌ها به هر حال خوانده می‌شود. چه مستقیم، چه از راه موتورهای جست‌وجو. باید دست به کار شد.

[7] نظر