Archive for the ‘درباره خوبی خدا’ Category

درباره‌ی الکساندر همن

الکساندر همن شامگاه دهم اوت امسال برنده جایزه داستان‌نویسی قلم (پن) آمریکا شد ـ در رشته “بهترین نویسنده‌ای که، با دست کم سه اثرمنتشرشده، در میانه‌ی راه داستان‌نویسی است“.

زمانی که از الکساندر همن داستان «زنبورها فصل اول» را ترجمه می‌کردم ـ که در مجموعه داستان «خوبی خدا» چاپ شده ـ نکته‌ی جالبی درباره‌ی او توجهم را جلب کرده بود و آن این که این نویسنده تا پیش از اینکه از سارایوو به آمریکا برود (سال ۱۹۹۲)، زبان انگلیسی نمی‌دانسته و اولین داستانش به زبان انگلیسی را تنها سه سال بعد، یعنی در سال۱۹۹۵ در نشریه‌ی تریکوارتلی چاپ کرده و نخستین داستانش در مجله‌ی نیویورکر در سال ۱۹۹۹ و در همان سال در مجموعه‌ی بهترین داستان‌های کوتاه آمریکایی چاپ شده است.

الکساندر همن در سال ۲۰۰۰ اولین مجموعه داستانش سوال برونو (The Question of Bruno) را در آورد که حاوی چند داستان کوتاه بود و یک نوولا (داستان خیلی بلند یا رمان کوتاه). در سال ۲۰۰۲ «مردناکجاآباد» (NOWHERE MAN) را درآورد که می‌شد آن را رمان دید یا مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه؛ جوزف پرونک شخصیت کلیدی این داستان‌ها بود که در کتاب قبلی الکساندر همن هم حضور داشت. این کتاب نامزد جایزه انجمن منتقدان آمریکا در سال ۲۰۰۲ شد.

در سال ۲۰۰۶ دو کتاب «رد و بدل کردن حرف‌های خوشایند» و «سکه» را چاپ کرد و در سال ۲۰۰۸ رمان «پروژه‌ی لازاروس» را نوشت که بر اساس زندگی و آثار ولیبور برژوویک عکاس، دوست دوران کودکی‌اش بود. این رمان نامزد جایزه‌ی ملی کتاب و جایزه‌ی انجمن منتقدان آمریکا در همان سال شد.

او در سال ۲۰۰۹ مجموعه داستان «عشق و موانع» را منتشر کرد.

الکساندر همن را، به عنوان نویسنده‌ای که زبان انگلیسی را در بزرگسالی یاد گرفته، می‌توان با جوزف کنراد مقایسه کرد. هر چند که بسیاری از منتقدان، آثار او را با ولادیمیر ناباکوف روس هم بی‌شباهت نمی‌بینند.

من زمانی داستان «زنبورها فصل اول» را به قلم او را ترجمه کردم که او هنوز به این آوازه دست نیافته بود اما نویسنده‌ی خوب تقریبا از همان ابتدا خودش را نشان می‌دهد.

نگاه متفاوت، شیوه و سبک بیان و توانایی برای تاباندن نوری تازه بر زندگی روزمره، معیارهایی است برای شناخت نویسنده‌ی خوب.

همن در همه‌ی آثارش مستقیم یا غیرمستقیم به سرزمین مادری‌اش بازمی‌گردد و از فرهنگ، کاستی‌ها، دلهره‌ها و شادی‌های مردمش سخن می‌گوید. او قصه‌گوی خوبی است و «طنز» چاشنی بیشتر کارهاش است. در داستان «زنبورها؛ فصل اول» پدر راوی در سینما، بلندبلند، از تماشاچی‌ها می‌خواهد که فیلم را باور نکنند «چون که واقعی نیست» و تصمیم می‌گیرد که با دوربینی که از دوستش قرض می‌گیرد فیلمی بسازد که «توش از دروغ خبری نیست

پدر یک هفته را صرف نوشتن فیلمنامه می‌کند و به همه خبر می‌دهد که می‌خواهد از زندگی خودش فیلم بسازد. راوی داستان یک روز می‌رود سروقت خرت‌وپرت‌های میزش و چشمش به فیلمنامه‌ی پدر می‌افتد.

فیلمنامه این است:

۱- به دنیا می‌آیم

۲- راه می‌روم

۳- از گاوها مواظبت می‌کنم.

۴- از خانه به مدرسه می‌روم.

۵- به خانه برمی‌گردم. همه خوشحالند.

۶- از خانه به دانشگاه می‌روم.

۷- در کلاس هستم. شب‌ها درس می‌خوانم.

۸- می‌روم هواخوری. در راه، یک دختر زیبا را می‌بینم.

۹- به خانه برمی گردم. دختر زیبا را در کنار پدر و مادرم می‌بینم.

۱۰- با دختر زیبا عروسی می‌کنم.

۱۱- کار می‌کنم.

۱۲- پسردار می‌شوم.

۱۳- خوشحالم.

۱۴- زنبورداری می‌کنم.

۱۵- دختردار می‌شوم.

۱۶- شادم.

۱۷- کار می‌کنم.

۱۸- لب ساحل هستیم.

۱۹- خوشحالیم.

۲۰- بچه‌ها مرا می‌بوسند.

۲۱- من آنها را می‌بوسم.

۲۲- همسرم مرا می‌بوسد.

۲۳- کار می‌کنم.

۲۴- پایان. *

طبیعتا این فیلم ساخته نمی‌شود چون خانواده و دیگر مردمان شهرها و روستاهای اطراف درگیر جنگ می‌شوند ولی دلمشغولی پدر با موضوع دروغ و واقعیت ادامه می‌یابد. واقعیتی که همه‌ی ما آدم‌ها هر یک به نوعی با آن روبه‌روییم. اما خیلی وقت‌ها جرات نمی‌کنیم آن را روی کاغذ یا حتی به زبان بیاوریم. واقعیت‌هایی که مثل فیلمنامه‌ی پدرِ راویِ این داستان، شیرین‌اند اما گاهی رخدادهایی ناگهانی به آن رنگ و بوی دیگری می‌دهند.

الکساندر همن این واقعیت‌های رنگ‌به‌رنگ را به خوبی در داستان‌هاش روایت می‌کند.

او در میانه‌ی راه نویسندگی است، عنوان جایزه‌ای هم که برده بر همین نکته تاکید دارد؛ و باید همچنان در انتظار آثار بعدی او بود و جایزه‌هایی که، چه بسا، در پی آنها بگیرد.

-

* از داستان زنبورها فصل اول، کتاب خوبی خدا، گزیده داستانهای آمریکایی، ترجمه امیرمهدی حقیقت، نشر ماهی

  • Share/Bookmark
 

goodreads خوانی

چرا از خوبی خدا سه تا صفحه در Goodreads درست شده؟ این و این و این. در هر کدام هم خواننده‌ها درباره‌ی این مجموعه داستان حرف زده‌اند. شده حکایت عنب و انگور و … ولی نظرها خواندنی است. یکی گفته بهترین داستان مجموعه جهنم بهشت لاهیری است یکی گفته فقط از جهنم بهشت لاهیری خوشم نیامد. یکی گفته فقط خود داستان خوبی خدا را دوست داشتم یکی گفته فقط خود داستان خوبی خدا را دوست نداشتم. از یک ستاره امتیاز هم داده‌اند تا پنج ستاره.

خوشم می‌آید!

 

در صفحه‌ی کتاب در میان گمشدگان نوشته دن چاون هم یکی نظر داده:

 

in ketab kheili haalamo bad kard, na inke ketabe badi bashe,etefaghan az ye jahati fogholade bood ama tamame chizhayi ke mano azab mide, makhsoosan too zendegiye khanevadegi, toosh jam bood, oon khashm va dar eyne haal delsoozi ke be kasi(masalan maman babat) dari va too in jam’e azdaad khafe mishi
va dar kenare inha, koshandegiye roozmaregi…

 

 

یک سایتی راه انداخته بودند که پینگلیش را فارسی می‌کند. چی بود آدرسش؟ behnevis.com

این هم مطلبی و مجموعه عکس کهنه و نوِ منحصربه‌فردی در قالب Flash از مترجم مستطاب، نجف دریابندری کبیر. بخوانید و تماشا کنید. کلا این سایت جدید آن‌لاین سایت خوبی است.

  • Share/Bookmark
 

تجدید چاپ خوبی خدا

خوبی خدا به چاپ چهارم رسید.

از امروز توزیع می‌شود.

خوبی خدا البته بی‌نهایت چاپ خورده و توزیع شده. بی‌نهایت دیگر هم خواهد خورد و خواهد شد.

  • Share/Bookmark
 

داستان آدمهای خیلی پُر!

خوبی خدا رو خوندم. کتاب بسیار خوشمره‌ایست. خوشمزه از این نظر که در هر داستان آدم خیلی پُری وجود داره که به اون داستان طعم داده؛ به خاطر همین آدم‌هاست که کتاب مثل یک جعبه شکلات شده و با اینکه همه‌ی شکلات‌ها از همون جعبه بیرون میان، هر کدوم مزه‌ی خاص خودشون رو دارن... به هر حال به نظرم بهترین مجموعه داستانیه که یه مترجم در چندین سال اخیر کنار هم چیده. [+]

وبلاگ My inner tramp of 1989

  • Share/Bookmark
 

در باب چند واژه در خوبی خدا

گزارش نشست بررسی کتاب خوبی خدا  در شهر کتاب و مباحث طرح شده را در سایت کتابلاگ بخوانید. ممنون از آقای حسین جاوید عزیز بابت زحمتی که در پیاده سازی سخنان و تنظیم این گزارش کشیدند.

چند نکته‌ای در باب ایراداتی که داستان‌نویس و منتقد عزیز، آقای مصطفی مستور، در این نشست، به چند واژه و اصطلاح وارد کردند بگویم؛ به نظرم چنین بحث‌هایی خالی از لطف نیست و به درد نویسنده‌ها، مترجم‌ها و خواننده‌ها می‌خورد. ایرادها را شماره می‌گذارم و رنگی و ایرانیک می‌کنم تا از نظرات من تفکیک شوند:

۱)  در صفحه‌ی ۱۲ آمده «شماها»، که خب، خود «شما» جمع است و نیازی نیست جمع را با «ها» جمع ببندیم.

در مدخل جمع ضمایر جمع در کتاب غلط ننویسیم چنین آمده:

امروزه استعمال علامت جمع «ها» یا «ان» را با ضمایر شخصی جمع ِ ما و شما غلط می‌پندارند و حال آنکه این نوع جمع نه تنها در زبان گفتار بسیار رایج است بلکه نویسندگان و شاعران بزرگ قدیم نیز آن را به کار برده‌اند:

«داوود گفت: بزرگا غلطا که شمایان را افتاده است.» (تاریخ بیهقی، ۷۵۵)

*

سال‌ها دفع بلاها کرده ایم

وهم، حیران زانچه ماها کرده‌ایم (مولوی، مثنوی)

 *

دل اهل هنر از دست شماها خون شد

بی جهت نیست اگر ناله و فریاد کنند (ایرج میرزا) 

که این بیت آخر در «ایام محنت محمودیه» (به قول استاد داریوش آشوری ) سخت می‌چسبد!

۲)  در صفحات ۱۱۳ و ۱۳۷ آمده: «چرا زنگش نمی‌زنی» و «از من هم خواست زنگش بزنم» که باید می‌شد «چرا بهش زنگ نمی‌نزی» و «از من هم خواست بهش زنگ بزنم».

ما در گفت و گوهای روزمره به جای اینکه بگوییم بهش کار نداشته باش می‌گوییم کارش نداشته باش. یا مثلا عوض «بهم آمپول زدند» می گوییم «آمپولم زدند.» به نظرم این ترکیب مهجور نیست.


۳) «فلامینگو نگاه کرد و جم نخورد»، من اطمینان ندارم اما فکر می‌کنم «جنب نمی‌خورد» درست است، گرچه در محاوره می‌گوییم «جم».

نسبت جم خورن با جنب خوردن مثل نسبت ملافه است با ملحفه. این واژه‌های تغییر شکل‌یافته در زبان مکتوب ما وارد شده و پذیرفتنی است، چنان که نمونه‌هاش در مدخل‌های متعددی در فرهنگ عامیانه فارسی دیده می‌شود، و غلیظ ترین شکلش را شاملو به کار می‌برد که می‌نوشت شمبه و یکشمبه و امبار و دمبال.

به هر حال یکی از مدخل‌های فرهنگ عامیانه نجفی جنب/جم است و از شاهد مثال‌هاش:

من با این پادردم چطور می توانم از جایم جم بخورم. (علویه خانم)

جا نبود آدم جم بخورد. (باغ)

۴) در صفحه‌ی ۱۰۲، «دست می‌گذاشت روی پیشانی و گونه‌ام تا خواب‌ام می‌رفت» که به نظرم «تا خواب‌ام می‌برد» درست تر است.

در فرهنگ عامیانه فارسی این مدخل دیده می‌شود:

[به] خواب رفتن: مترادف «خوابش بردن».

شاهد مثالش: پاهایم در اثر نشستن متمادی به خواب رفته بود. (سنگ رو یخ)

جمله‌هایی مثل «هنوز خوابت نرفته» و «هنوز خوابت نبرده» هر دو در گفت‌وگوهای روزانه یا - در این موردِ  بخصوص- شبانه رواج دارد.

۵) «پایه‌ای بریم چیزی بخوریم» که این «پایه‌ای بریم» از آن زبان کاذبی‌ست که الان در زبان فارسی آمده و تازه در زبان ما هم خیلی ریشه‌دار نیست و حیف است کلمات زبان مخفی یا زبان کاذب در یک اثر ادبی بیاید.

نظر شما در این باره چیست؟

بحث درباره این مورد و یکی دو مورد دیگر بماند برای بعد.

  • Share/Bookmark
 

خوبی خدا تجدید چاپ شد

« خوبی خدا» به چاپ دوم رسید. تیراژ چاپ دوم ۵۰۰۰ نسخه است و از دو سه روز پیش در کتابفروشی‌ها توزیع شده.

در این چند ماه یعنی دقیقا از روز دوم نمایشگاه کتاب امسال که خوبی خدا در آمد تا امروز، این کتاب در وبلاگستان بسیار بیشتر از مطبوعات بازتاب یافته، و اکنون فرصت خوبی است برای ادای احترام به این رسانه - به خصوص وبلاگ‌های فرهنگی- و نویسندگانش، که برخی از آنها درباره این کتاب حرف زدند و نظرات شخصی خود را گفتند. شاید همین نظرات حسی و شخصی از جهاتی مهم‌تر و موثرتر از تحلیل‌های ادبی باشد، که آنها را باید در روزنامه‌ها و مجلات فرهنگی خواند. (کدام روزنامه و مجله فرهنگی؟!) 

تا جایی که من خبر دارم در این مدت، نویسندگان این وبلاگ‌ها درباره خوبی خدا نوشته‌اند (کلیک بر روی هر لینک، مستقیم به خود یادداشت‌ها می‌رساندتان):

کتابلاگ ،

کو،

تنها اگر دمی ،

میرزا پیکوفسکی ،

ناتور دشت،

غرولند،

کتابخوان،

آدم در دم مرد ،

چندگانه ،

خشم و هیاهو ،

از زندگی ،

کتابهای عامه پسند ،

ناتور،

و بسا وبلاگ هایی که من خبر ندارم و اگر کسی دارد به من هم بدهد.

به برخی از این یادداشت‌ها خوابگرد ، جن و پری ، سیب گاززده ، دو در دو ، قابیل، و بیشتر از همه هفتان لینک دادند.

از مطبوعات هم شرق و همشهری جوان، یادداشت‌های جدی نوشتند، همشهری ماه، و مجله زنان آن را معرفی کرد و اشاراتی در حد خبر یا اشاره به یک داستان کتاب هم در سرمایه، دوچرخه، حیات نو و اعتماد ملی چاپ شد.

آنچه می‌خواهم بگویم این است که این تجربه دست کم به من نشان داد که وبلاگستان - بر خلاف سایر رسانه‌های ایرانی- با فضای نسبتا صمیمانه و به دور از زدوبندی که دارد، و فراغت از محدودیت‌های خام‌اندیشانه‌ای که در غالب روزنامه‌ها اعمال می‌شود، و مهم‌تر از همه به دلیل شخصی بودن مِلک هر بلاگر، که همانا وبلاگش باشد، این ظرفیت را دارد که مرجع موثر و قابل اعتمادی برای یافتن کتاب‌های خوب و توصیه کتاب‌های خواندنی بشود. یادداشت‌های وبلاگی عمدتا از دل برآمده‌اند و لاجرم بر دل می‌نشینند، و بنابراین از یادداشت‌هایی که در سایر رسانه‌ها منتشر می‌شود، سر-اند.

حالا بسیاری از کتابخوانان بعد از خواندن کتابی که لذتی دلچسب بهشان چشانده، مشتاق‌اند پای کامپیوتر بنشینند و نام آن کتاب را در گوگل جست‌وجو کنند و ببینند چه کسانی درباره آن چه چیزها گفته‌اند. همین حس مشترک ِ قابل دسترسی در هر لحظه و هر ساعت از شب و روز است که این فضای مجازی را از رسانه‌هایی چون مطبوعات و تلویزیون جدا می‌کند.

در فضای وبلاگستان است که نویسندگان و مترجمان و ناشران می‌توانند یادداشت‌ها درباره کتاب‌هاشان را در سایت‌ها و وبلاگ‌های خود لینک بدهند تا سایر خوانندگان از نظرات سایر خوانندگان باخبر شوند و در احساسات و دیدگاه‌های یکدیگر نقاط و نکات مشترک بیابند.

اما نکته مهم‌تر اینجاست: از خوبی خدا مهم‌تر کتاب‌های بسیاری هست که می‌توان و باید خواند و معرفی کرد و درباره‌شان یادداشت نوشت. در همین حوزه داستان کوتاه، وقتی در گوگل جست‌وجو می‌کنی، درباره مجموعه داستان لاتاری، چخوف و چند داستان دیگر ترجمه جعفر مدرس صادقی صرفا ۴ مورد در سایت‌ها و وبلاگ‌ها می یابی، و درباره استادان داستان ترجمه اسماعیل فصیح فقط ۱ مورد، چه رسد به مجموعه‌های دیگر، تازه‌تر. 

می‌توانیم از قابلیت وبلاگستان بهره بگیریم و هر از گاه، بی توجه به جنس حرف‌های معمول‌مان در وبلاگ، حس و نظرمان را درباره کتاب‌های محبوب‌مان بنویسیم. این دست یادداشت‌ها به هر حال خوانده می‌شود. چه مستقیم، چه از راه موتورهای جست‌وجو. باید دست به کار شد.

  • Share/Bookmark