هر روز با داستان ترجمه

/هر روز با داستان ترجمه

یادداشت‌هایی از یک خانم در ضیافت شام (۳)…..هر روز با داستان ترجمه

تا اینجای داستان در اینجا ادلر همین جور که کاغذ را توی جیبش می‌گذاشت، موقرانه سر تکان داد.  شوهرش که دوباره بلند شده بود لیوان‌های شراب را پر کند، با محبت به زنش، کارلا، که لبخند محوی به لب‌هاش بود خیره شد. بقیه در سکوت داشتند غذا می‌خوردند، ولی ظاهرا حواسشان نبود. کارلا لبخندی شبیه لبخند شوهرش تحویل او داد؛ ادلر مانده بود که این زن چرا او را درگیر چنین [...]

توسط | آوریل 26th, 2010|هر روز با داستان ترجمه|٪ نظرات

یادداشت‌هایی از یک خانم در ضیافت شام (۲)…..هر روز با داستان ترجمه

تا اینجای داستان در اینجا سر میز شش نفر بودند، در اتاقی با دیوارهای چوبی و پنجره‌های پیش‌آمده که روی لبه‌هاشان باغچه‌های باریکی از گل‌های داودی و بگونیا داشت. جز میزبان‌ها زوج میانسالی هم بودند ـ آقا و خانم لوین ـ رالف لوین همکار هریس بود توی مدرسه معماری دانشگاه کلمبیاـ و شاید برای اینکه حفظ توازن جمع با حضور ادلر، منشی هریس، شرلی فیشر، هم دعوت شده بود ـ [...]

توسط | آوریل 25th, 2010|هر روز با داستان ترجمه|دیدگاه‌ها برای یادداشت‌هایی از یک خانم در ضیافت شام (۲)…..هر روز با داستان ترجمه بسته هستند

یادداشت‌هایی از یک خانم در ضیافت شام (۱)…..هر روز با داستان ترجمه

مکس آدلر، که ماه نوامبر از شهر رد می شد، به استاد سابق معماری‌اش، کِلِم هریس، تلفن کرده بود، و بی‌درنگ و صمیمانه، برای همان شب به صرف شام در خانه‌ی او در همپستد دعوت شده بود تا با چند دوست خوب و همسر جوان او کلارا آشنا شود. زن کلم از احترام شوهرش نسبت به ادلر حرف زد. «درباره‌ی شما چیزهایی می‌گه که معمولا درباره‌ی شاگردهای قدیمیش نمی‌گه ـ اینکه لیاقت [...]

توسط | آوریل 23rd, 2010|هر روز با داستان ترجمه|٪ نظرات

باران بهار (۶) ……………………………هر روز با داستان ترجمه

تا اینجای داستان در اینجا جورج دلش می‌خواست حرف بزند. دلش می‌خواست چیزهایی را بگوید که هیچ‌وقت نگفته بود. دلش می‌خواست بگوید که راه خودش را پیدا کرده و دیگر هیچ‌وقت سردرگم و ساکت نخواهد بود. دوباره مالک دنیا شده بود و به آن دل باخته بود. به پاول دل باخته بود، به فلورانس دل باخته بود، به مرد جوانی که مرده بود دل باخته بود. فکر کرد، باید به فلورانس [...]

توسط | آوریل 22nd, 2010|هر روز با داستان ترجمه|٪ نظرات

باران بهار (۵) ……………………………هر روز با داستان ترجمه

تا اینجای داستان در صفحه هر روز با ترجمه جورج حس می‌کرد قلبش محکم می‌زند. حس می‌کرد دارد به اسرار گوش می‌دهد، با این حال این حرف‌ها اسرار نبود چون خودش در همه‌ی عمرش اینها را می‌دانست. می‌خواست حرف بزند ـ به پاول بگوید که او هم مثل خودش است. می‌خواست به او بگوید خودش هم چطور تمام عمر تنها بوده و شب‌ها چطور دراز می‌کشد و خیال‌پردازی می‌کند و [...]

توسط | آوریل 20th, 2010|هر روز با داستان ترجمه|دیدگاه‌ها برای باران بهار (۵) ……………………………هر روز با داستان ترجمه بسته هستند

باران بهار (۴) ……………………………هر روز با داستان ترجمه

تا اینجای داستان در صفحه هر روز با ترجمه پاول گفت «نظرتون چیه با من بیاید پیاده‌روی؟» جورج گفت «مگه نگفتی بارون می‌آد؟» پاول گفت «بارون بهاریه. بارونیتون رو بپوشید، یه کلاه قدیمی هم سرتون بذارید.» جورج گفت «باشه. پیاده‌روی برام خوبه.» رفت توی اتاقش که یک جفت چکمه بردارد. همان طور که داشت آن را به پا می‌کرد، هیجان داشت، ولی به‌ش فکر نکرد. بارانی سیاهش را پوشید و [...]

توسط | آوریل 20th, 2010|هر روز با داستان ترجمه|٪ نظرات

باران بهار (۱) …………………………….هر روز با داستان ترجمه

پیش از اینکه به سراغ ترجمه‌ي داستان تازه بروم چند نکته: » دو داستان پیشین و داستانی که امروز ترجمه‌اش را آغاز می‌کنم نویسنده‌اش یکی از بهترین نویسنده‌های داستان کوتاه امریکاست. برنارد مالامود. نویسنده‌ای متواضع، اخلاق‌گرا، تیزبین و شیرین‌بیان. کسی که پیش ریموند کارور، توبیاس ولف و ریچارد فورد می‌گذارندش، و من امیدوارم خردخرد مجموعه‌ی کاملی از داستان‌های کوتاهش را ترجمه کنم. بعدا هر چه پیش برویم با این نویسنده آشناتر خواهیم شد [...]

توسط | آوریل 16th, 2010|هر روز با داستان ترجمه|٪ نظرات
بارگزاری پست های بیشتر