هر روز با داستان ترجمه

/هر روز با داستان ترجمه

یادداشت‌هایی از یک خانم در ضیافت شام (۱۰)…هر روز با داستان ترجمه

تا اینجای داستان در اینجا بعد از اینکه کارلا رفت طبقه‌ی بالا، ادلر دنبال بهانه‌ای گشت که او هم پشت سرش برود بالا، ولی همه‌ی بهانه‌هاش مسخره بود. ساعت از یازده گذشته بود و انتظار عصبی‌اش کرده بود. کارلا وقتی از اتاق بچه‌ها برگشت، به شوهرش گفت «کلم. استرس  دارم.» هریس به‌ش توصیه کرد «قرص بخور.» ادلر جدی‌جدی رفت توی فکر که به کارلا بگوید قید امشب را بزند یا نه. [...]

یادداشت‌هایی از یک خانم در ضیافت شام (۹)…..هر روز با داستان ترجمه

شاید اسم داستان را بگذارم: یادداشت‌های زنی در مهمانی‌ شام خب: تا اینجای داستان در اینجا کارلا گفت «من دوست دارم یادادشت بنویسم. دوست دارم برای کسایی که دوست دارم چیز بنویسم. دوست دارم چیزایی رو که یهو به فکرم می‌رسه بنویسم. جوون که بودم، دفترچه خاطراتم پرِ  فکرای هیجان‌انگیز بود.» «من فقط می‌گم ممکنه خطرناک باشه. قبل از اینکه برم فقط یه علامت بده یا یه چیزی بگو، من منتظر [...]

یادداشت‌هایی از یک خانم در ضیافت شام (۸)…..هر روز با داستان ترجمه

تا اینجای داستان در اینجا هریس دیگر پای تلفن نبود. کارلا به شوهرش گفت «بچه‌هامون رو بهش نشون دادم.» هریس لبخند زد. «پُز!» مکس گفت «بچه‌های نازی‌اند.» شرلی به او چشمک زد. آرشیتکت با خودش فکر کرد حق دوستی هریس را از دست دادم. یک دقیقه بعد فکر کرد، ولی همیشه همه‌چی یه‌جور نمی‌مونه؛ نباید بمونه. هریس به کارلا گفت «حالا لطفا چند دقیقه آروم بگیر. بذار نفست جا بیاد.» «اول [...]

توسط | می 2nd, 2010|هر روز با داستان ترجمه|دیدگاه‌ها برای یادداشت‌هایی از یک خانم در ضیافت شام (۸)…..هر روز با داستان ترجمه بسته هستند

یادداشت‌هایی از یک خانم در ضیافت شام (۷)…..هر روز با داستان ترجمه

تا اینجای داستان در اینجا [کارلا گفت]«بیا به کتابخونه‌م.» کتابخانه اتاقی بود با دیوارهای بنفش کمرنگ و پرده‌های روشن با میزی و چرخ‌خیاطی قابل حمل و یک حلقه عکس به دیوار روبه‌رو. پدر کارلا، که در کلمبوس اوهایو در کار بیمه بود، مرده بود. پدرش توی عکس پنجاه ساله بود، جلو ماشینش ایستاده بود. مادرش با قیافه‌ی غمبار توی باغچه‌ی گل خانه‌اش ایستاده بود. عکسی از کارلا که مال زمان کالجش [...]

یادداشت‌هایی از یک خانم در ضیافت شام (۶)…..هر روز با داستان ترجمه

تا اینجای داستان در اینجا شرلی فیشر تاپ کوتاه سفید پوشیده بود با پیرهن زنانه  با دامن نه کوتاه نه بلندِ چاک‌دار و راحت اهل لاس‌زدن بود. وقتی پا روی پا انداخت، ران باریک بلندش بیرون افتاد. «زن‌های پیرتر واسه‌تون جالب نیستن، آقای ادلر؟» صداش کمی خش داشت. «شما که پیر نیستی.» شرلی گفت چه خوب. ولی بعد کارلا برگشت. هریس هنوز داشت سر صبر با تلفن حرف می‌زد. ادلر به این نتیجه [...]

توسط | آوریل 29th, 2010|هر روز با داستان ترجمه|۱ نظر

یادداشت‌هایی از یک خانم در ضیافت شام (۵)…..هر روز با داستان ترجمه

تا اینجای داستان در اینجا شوهرش گفت «هاه، پیرهنت رو عوض کردی.» کارلا دستپاچه خنده‌ای کرد و گفت «لااقل یه لیوان روغن و آب ریخت روش.» «فکر می‌کردم زیاد از این خوشت نمی‌آد.» «من کی همچین چیزی گفتم؟ خوشم می‌‌آد. خیلی خوشم می‌آد. از اون بنفش‌ئه خوشم نمی‌آد ـ خاک‌برسر، زیادی رنگش جیغه.» هریس، همان‌جور که لیوانش را سر می‌کشید، به طرزی خوشایند سری تکان داد. چیز دیگری در سرش بود. [...]

توسط | آوریل 28th, 2010|هر روز با داستان ترجمه|دیدگاه‌ها برای یادداشت‌هایی از یک خانم در ضیافت شام (۵)…..هر روز با داستان ترجمه بسته هستند

یادداشت‌هایی از یک خانم در ضیافت شام (۴)…..هر روز با داستان ترجمه

تا اینجای داستان در اینجا کارلا آن موقع توی آشپزخانه بود، داشت به پرستاربچه نشان می‌داد ماشین ظرفشویی را چطوری پر کند و چطوری باهاش کار کند؛ و ادلر خودش را منتظر می‌دید، هرچند درست نمی‌دانست منتظر چی. سعی کرد این حس را در خودش سرکوب کند و تا حدی موفق شد. ولی همین که کلم هریس برایش کنیاک ریخت، ادلر یواشکی دست برد توی جیبش. فقط همان دوتا یادداشت بود. [...]

توسط | آوریل 27th, 2010|هر روز با داستان ترجمه|دیدگاه‌ها برای یادداشت‌هایی از یک خانم در ضیافت شام (۴)…..هر روز با داستان ترجمه بسته هستند
بارگزاری پست های بیشتر