هر روز با داستان ترجمه

/هر روز با داستان ترجمه

انتخاب شغل(۶)…برنارد مالامود…هر روز با داستان ترجمه

تا اینجای داستان را اینجا بخوانید کرانین تکان خورد. یک لحظه ته دلش خالی شد و حسادتی غریب و آزاردهنده حس کرد که دنبالش حسی از ناامیدی بود و باختی غیرمنتظره. گفت «متأسفم.» عضله‌ی ساق پای ماری‌لو که به پای او چسبیده بود، کشیده بود ولی کرانین پای خودش را تکان نداد، هرچند حس می‌کرد انگار پاش می‌لرزد. خاکستر سیگار کرانین ریخت روی پاش ووقتی داشت خاکستر را از روی [...]

توسط | می 16th, 2010|هر روز با داستان ترجمه|٪ نظرات

انتخاب شغل(۵)….برناردمالامود…..هرروز با داستان ترجمه

کرانین پرسید «تو چطور؟» «چی رو چطور؟» «چطور شده که کالج رو نسبتا دیر شروع کردی؟» ماری لو مشروبش را سر کشید. «دبیرستانم که تموم شد، دلم نخواست برم کالج. به جاش چند سال کار کردم، بعد رفتم عضو ارتش شدم.» ساکت شد. کرانین ازش پرسید می‌خواهد برایش مشروب دیگری سفارش بدهد یا نه. «الان نه.» ماری‌لو با چشم‌هاش روی صورت او تمرکز کرد. «اول می‌خوام یه چیزی از خودم [...]

توسط | می 15th, 2010|هر روز با داستان ترجمه|٪ نظرات

انتخاب شغل(۴)….برنارد مالامود…هرروزبا داستان ترجمه

ماشین‌سواری شبانه‌ی دلپذیری بود در اوایل ماه مارس، و در راه برگشت، جلو باری در ردکلیف نگه داشتند، حدود چهل مایل دور از کالج، که بعید بود کسی که آنها را بشناسند، ببیندشان. پیشخدمت برایشان مشروب آورد و وقتی ماری‌لو مشروبش را تمام کرد معذرت خواست و به دستشویی زنانه رفت و وقتی برگشت، دوباره مشروب سفارش داد. پیرهن آبی آسمانی تنش بود، و جوراب شلواری نداشت. در طول هفته نه رژ [...]

توسط | می 14th, 2010|هر روز با داستان ترجمه|۱ نظر

انتخاب شغل(۳)…نوشته برنارد مالامود..هر روز با داستان ترجمه

یک روز صبح، در طول یک ساعت آزاد درسی، کرانین به بهانه‌ای به دفتر آموزش رفت و دنبال پرونده‌ی ماری‌لو گشت. وقتی دید ماری‌لو بیست وچهارسال دارد و تازه دانشجوی سال اول است جا خورد. کرانین با اینکه گاهی‌وقت‌ها خودش را چهل ساله می‌دید، بیست و نه سالش بود. چون سن‌شان این همه به هم نزدیک بود، و همچنین به دلایل دیگر، تصمیم گرفت از او بخواهد با هم بیرون بروند. [...]

توسط | می 12th, 2010|هر روز با داستان ترجمه|٪ نظرات

انتخاب شغل(۲)..نوشته برنارد مالامود..هر روز با داستان ترجمه

پاییز سپری شد. کرانین در طول تعطیلات زمستانی، بی‌هدف در شهر ماند. در ترم بهار، دانشجویی تازه، دختری که از بقیه‌ی دانشجوها بزرگ‌تر بود، به کلاس ادبیاتش آمد. برخلاف بیشتر دخترها، پیرهن‌های جذاب روشن می‌پوشید با کفش‌های پاشنه‌بلند. موهای روشنش را از پشت می‌بست که چند تارش ول می‌شد، با این حال، زنانه و ظریف بود و صورتی باز و جذاب داشت. کرانین محو آن چشم‌های کارآزموده و آن هیکل [...]

توسط | می 12th, 2010|هر روز با داستان ترجمه|دیدگاه‌ها برای انتخاب شغل(۲)..نوشته برنارد مالامود..هر روز با داستان ترجمه بسته هستند

انتخاب شغل (۱)..نوشته‌ی برنارد مالامود..هر روز با داستان ترجمه

کرانین، بعد از اینکه فهمید زنش با یکی از دوست‌هاش رو هم ریخته، چندماه را در بحران گذراند. عاشق مارج بود و چون حسودی‌اش می‌شد، مدتی با هزار زحمت دست‌دست‌ کرد. چندماه را با غم و خفت زندگی کرد تا از مارج جدا شد؛ بعد هم قید کار پردرآمدی را در شیکاگو  زد و به تدریس رو آورد. همیشه دلش خواسته بود درس بدهد. در شهر کالجی کوچکی، شروع کرد به [...]

توسط | می 10th, 2010|هر روز با داستان ترجمه|٪ نظرات

یادداشت‌هایی از یک خانم در ضیافت شام (۱۱)..هر روز با داستان ترجمه

یک خبر: خواب خوب بهشت، مجموعه داستانی از سام شپارد، تازه‌ترین ترجمه‌ی من، همین روزها به نمایشگاه کتاب تهران و غرفه‌ی نشر ماهی می‌رسد. بگذریم: *** تا اینجای داستان را در اینجا بخوانید: [روی یادداشت کارلا نوشته بود:] «عزیزم نمی‌تونم بیام پیشت. من حامله‌ام. شش‌ماهه‌ام.» پیش از اینکه هرکدامشان بتواند تکان بخورد که نامه را از کف اتاق بردارد یا حتا همان جا که افتاده بود، به حال خودش رها کند، شرلی [...]

بارگزاری پست های بیشتر