هر روز با داستان ترجمه

/هر روز با داستان ترجمه

خبر انتشار داستان کوتاه خریدن لنین/ میروسلاو پنکوف/ امیرمهدی حقیقت

داستان "خریدن لنین" نوشته میروسلاو پنکوف با ترجمه امیرمهدی حقیقت یا همان من در همشهری داستان شماره هشتم (آذر 90) منتشر شده. داستان درباره خریدن لنین است طبیعتا. no kidding.

توسط | آذر ۶ام, ۱۳۹۰|اخبار کتاب ها, هر روز با داستان ترجمه|٪ نظرات

بچه‌ها [۱]… هر روز با داستان ترجمه…و اسباب‌کشی

کلود فیلیپس یک سرخپوست نیمه‌بلکفیتی بود و پدرش، شرمن، سرخپوست خالص، و در سال 1961 خانواده‌های ما از بانک گریت فالز خانه اجاره کردند ـ   خانه‌ی مزرعه‌دارهای گندم در  دشت‌های شرق سان‌برست مونتانا از بین رفته بود. آدم‌ها همان موقع هم ورشکسته می‌شدند، و از آنجا می‌رفتند. من و کلود فیلیپس هفده سالمان بود، و یک سال بعد از روزی که می‌خواهم ماجرایش را برایتان بگویم، که یکی از روزهای ماه مه بود، خود [...]

توسط | تیر ۸ام, ۱۳۸۹|هر روز با داستان ترجمه|۱ نظر

قبر گمشده [۶]…برنارد مالامود… [تقریبا]هر روز با داستان ترجمه

تا اینجای داستان را یکجا در اینجا بخوانید «بذارید یه جور بهتر بگم. ما رد خانمتون رو گرفتیم و معلوم شد که ایشون توی اون قبر نیستند، کامپیوتر هم برای همین نمی‌تونه اونجا پیداشون کنه. رک و راست بگم، ما ایشون رو تو یه قبر با یه آقای دیگه پیدا کردیم.» «یعنی چه، چه جور آقایی؟ اسمش چیه دیگه؟ شوهر قانونی این خانم منم.» «ایشون، با عرض معذرت، همون آقاییه که [...]

توسط | خرداد ۲۶ام, ۱۳۸۹|مجموعه داستان, هر روز با داستان ترجمه|۱ نظر

قبر گمشده [۴]…برنارد مالامود… [تقریبا]هر روز با داستان ترجمه

تا اینجای داستان را یکجا در اینجا بخوانید «اون خانم جوان شما هم تا الان همین اطلاعات رو بهم داده.» «ایشون خانم جوان من نیستند، ایشون دستیار امور دفتری بنده‌اند.» هکت گفت «حق با شماست. منظوری نداشتم.» گودمن گفت «به‌همچنین. ولی ما به جستجو ادامه می‌دیم. ممکنه لطف کنید و به من بگید، البته اگه از نظر شما ایرادی نداره، که در زمان فوت همسرتون وضعیت رابطه‌ی شما با ایشون چی [...]

توسط | خرداد ۲۳ام, ۱۳۸۹|هر روز با داستان ترجمه|دیدگاه‌ها برای قبر گمشده [۴]…برنارد مالامود… [تقریبا]هر روز با داستان ترجمه بسته هستند

قبر گمشده (۲)…برنارد مالامود…[تقریبا] هر روز با داستان ترجمه

فردا صبحش هکت بالاخره خودش را از رختخواب بیرون کشید و با  قطار زیرزمینی راهی جاماییکا شد تا سر قبر زنش برود. سال‌ها بود که به این گورستان نرفته بود، که البته با درنظرگرفتن مسائل گذشته، نکته‌ی تعجب‌‌آوری برای هیچ‌کس نبود. زندگی با سلیا اصلا قابل پیش‌بینی نبود. با این حال، در طول عمر آدم، روزگار هم عوض می‌شود یا این‌طوری به نظر می‌رسد. هکت تازگی‌ها، حالا به هر دلیلی بود، زندگی‌ [...]

توسط | خرداد ۱۲ام, ۱۳۸۹|هر روز با داستان ترجمه|٪ نظرات

قبر گمشده (۱)…برنارد مالامود…هرروز با داستان ترجمه

... هِکت یک شب از صدای باران بر پنجره اش بیدار شد و  به فکر زن جوانش افتاد توی قبر خیسش. چیز تازه‌ای بود، چون سال‌ها می‌شد که به او فکر نکرده بود و حالا حس خوبی پیدا نکرد. زنش را در قبرِ روباز دید، باریکه‌های آب از هر طرف سرازیر شده بود، و سلیا، که هکت با اختلاف سنی با او ازدواج کرده بود، تنها روی خاکی که خیس [...]

توسط | خرداد ۷ام, ۱۳۸۹|هر روز با داستان ترجمه|٪ نظرات

پی‌دی‌اف ترجمه داستان مدل و کمی صحبت از خواب خوب بهشت

برخی از دوستان خواسته‌اند همه‌ی هر داستان را یک‌جا به صورت یک فایل تروتمیز پی‌دی‌اف داشته باشند که یا سرفرصت بخوانندش یا پرینت بگیرندش. کار آماده‌سازی فایل پی‌دی‌اف داستان مدل، اولین داستان از مجموعه‌ی نوظهور«هرروزباترجمه‌ی داستان» تمام شده و فایلش الان آماده است. مدل نوشته‌ی برنارد مالامود فایل پی دی اف را از اینجا دانلود کنید. * البته چنان که دیده‌اید، متن داستان در این صفحه وبلاگ هم هست و [...]

توسط | خرداد ۵ام, ۱۳۸۹|اخبار کتاب ها, هر روز با داستان ترجمه|٪ نظرات
بارگزاری پست های بیشتر