کلود فیلیپس یک سرخپوست نیمه‌بلکفیتی بود و پدرش، شرمن، سرخپوست خالص، و در سال ۱۹۶۱ خانواده‌های ما از بانک گریت فالز خانه اجاره کردند ـ  خانه‌ی مزرعه‌دارهای گندم در  دشت‌های شرق سان‌برست مونتانا از بین رفته بود. آدم‌ها همان موقع هم ورشکسته می‌شدند، و از آنجا می‌رفتند. کلود فیلیپس و من هفده سالمان بود، و یک سال بعد از روزی که می‌خواهم ماجرایش را برایتان بگویم، که یکی از روزهای ماه مه بود، خود من هم دیگر مدت‌ها می‌شد که رفته بودم، کلود هم همین طور.

کل ماجرا در جایی دوردست، در مونتانا نزدیک مرز کانادا و غرب تپه‌های سویت‌گرس اتفاق افتاد. آنجا بهش می‌گویند هالاین و اگر کشاورز نباشی، برایت جای خالی و پرتی است. این را می‌گویم فقط به این خاطر که فکر می‌کنم شاید در زندگی‌های ما یا شخصیت‌‌های ما، در چیزهای کوچکی که اتفاق افتاد، خود مکان هم همان اندازه نقش داشت و همان اندازه، آنها را در زندگی ما به یاد ماندنی کرد که زمان.

کلود فیلیپس پسر ریزه‌ای بود با دست‌های کشیده و در همان باشگاه بوکس‌زنی آماتورها که من می‌رفتم، بوکس می‌کرد ـ اینجا سمت سویت‌گرس و آن‌ور مرز کانادا، هر جا که می‌توانستیم بوکس می‌کردیم. او ده ماه از من کوچک‌تر بود، ولی کله‌شق بود و تنش برای دعوا می‌خارید. مادر واقعیش زن اول پدرش بود، و ایرلندی بود، و کلود اصلا به سرخپوست‌ها نرفته بود ـ لپ‌هاش بیشتر رنگ داشت و چشم‌هاش خاکستری می‌زد. پدرش بعدتر زن دیگری گرفته بودـ یک زن سرخپوست، یک آسین‌بوانی، اسمش هیزل تویتس بود ـ که کلود ازش چیزی نمی‌گفت. آن موقع از زندگی آنها زیاد چیزی نمی‌دانستم، فقط همین را می‌دانستم که چندان فرقی با زندگی من ندارد. در آن منطقه، آدم از زندگی مردم چیز زیادی دستگیرش نمی‌شد، من و کلود هم با اینکه دوست بودیم، ولی نمی‌توانم بگویم که خوب می‌شناختمش، چون فرصتش پیش نیامد.

پدر کلود شب را در متل شهر خوابیده بود و صبح به کلود زنگ زد و گفت ظهر برود پیشش. کلود سر راهش آمد به خانه‌ی من ـ‌یکهو سرزده ـ و گفت باید همراهش بروم. ما آن روز بایست به مدرسه می‌رفتیم،  ولی پدرم در گریت نوردرن بود ـ ترمزچی قطار شلبی بود، و معمولا دو شب ـ دوشب به خانه نمی‌آمد، مادرم هم کلا گذاشته بود رفته بود، البته آن موقع هنوز نمی‌دانستیم. ولی نتیجه‌اش این بود که من زیاد به مدرسه نمی‌رفتم. کلود که با ماشینش آمد توی محوطه، سوار شدم و رفتیم سمت شهر.

توی جاده ناین مایل گفتم «واسه چی داریم می‌ریم؟» از وسط مزارع گندم رد می‌شدیم.

کلود گفت «شرمن زن آورده.» داشت سیگار می‌کشید. سیگار لای دندان‌هاش بود. «عادیه. دوست داره همه چی رو نمایش بده.»

گفتم «مادرت چی فکر می‌کنه؟» به هیزل می‌گفتیم مادر کلود، با اینکه نبود.

کلود گفت «اون زن یه زن‌باز شده. کاتولیکه. شاید آینده رو می‌بینه. شاید فکر می‌کنه بالاتر از بقیه‌س.» سرش را تکان داد و دست‌ها را دور فرمان گذاشت؛ انگار داشت درباره‌اش فکر می‌کند. «شاید واسه چیزی که هیزل فکر می‌کنه هنوز حرف ساخته نشده باشه. باید بامزه باشه.» نیشش باز شد.

گفتم «من که یه نگاه می‌کنم. حتما می‌کنم.»

«معلومه که می‌کنی. اون وقت فقط باید ترتیبش هم بدی، نه؟» کلود عضله بازوی راستش را سفت کرد.

گفتم «شاید مجبور بشم.»

گفت «این هم عادیه.» کلود کاپشن سیلک زردی را پوشیده بود که پدرش از جنگ آورده بود، کاپشنی که پشتش دور نقشه‌ی کُره یک اژدهای قرمز داشت و زیرش با نخ قرمز نوشته شده بود: من اینجا مُردم. دست کرد توی جیب تویی و یک بطری نیم پاینتی جین کانادایی درآورد. گفت «سوخت موشک. شرمن یادش می ره کجا قایمش کرده.» بطری را داد دست من. «موشکت رو آتیش کن.»

هورت بزرگی کشیدم و قورت دادم. ویسکی دوست نداشتم و زیاد نخورده بودم. پایین که رفت، مجبور شدم از پنجره‌ی ماشین به بیرون نگاه کنم. مزرعه‌های گندم که می‌گذشتند، تازه جوانه زده بودند و تا جایی که چشم کار می‌کرد سبز بود. تنها درخت‌ها، بادگیرهای زیتون بودند که ردیف‌ردیف در بلندی‌های دور بالا آمده بودندـ کنار چند تا خانه یا اتاقک‌های آهنی پیش ساخته، که توی یکی از مزرعه‌ها بود. شهر کوچک سان‌برست پیش رو بود، پایین‌تر از جایی که بودیم. سیلو را می‌دیدم و مجموعه‌ی باریک خانه‌ها را که طرف ریل فرعی قطار بود.

کلود یکمرتبه گفت «شاید شرمن می‌خواد زنه رو بده به ما.» بطری را بالا آورد و یک قلپ خورد. «عین خیالش نیست چی می‌شه. تا همین حالاش هم دو بار تو زندون دیرلاج افتاده. یعنی دوبارش رو من می‌دونم.»

گفتم «سر چی؟»

«دزدی و بزن‌بزن. دفعه‌ی بعدیش هم بزن‌بزن بعدش دزدی. یه بار دو تا گاو دزدید، و همون جا گیر افتاد. بعدش دو تا کامیون دزدید و یه بدبختی رو  هم گرفت زد، واسه خنده. واسه همین افتاد تو هلفدونی.»

گفتم «من که لازم ندارم کسی رو بزنم.»

کلود گفت «بابا، وجدان!» یک قلپ دیگر جین خورد، بعد من خوردم، بعد بطری را انداخت عقب بیوک، که صندلیش را برداشته بودند، و کف‌اش تخته‌سه‌لا بود. دو تا چوب ماهیگیری وسط خاک‌ها تلق‌تلق به هم می‌خورد.

پرسیدم «این زنه کی هست؟» حس می‌کردم بعد از جین‌ای که خورده بودم، پوست سرم داشت کشیده می‌شد.

«اون رو با واگن خدمه دیشب از هارو آورده. تو واگن خالی. کاناداییه. من که حالیم نشد اسمش چیه.» کلود خندید، هر دو خندیدیم. از وسط اولین خانه‌های فقیر سان‌برست رد شدیم.

یک سطر فاصله

سان برست فقط یک خیابان سنگفرش داشت، خیابان کانادا، و باقی خیابان‌هاش خاکی بود. سیلو بود و کافه و یک شرکت ابزارسازی و کوره‌ی خاک اره و یک بار و متل. پاتوق خدمه‌ی شلبی بود که روی خط آهن گریت نورترن جنوب کار می‌کردند. یک لکوموتیو بود با یک واگن خدمه و دو تا واگن که روزی دو بار می‌رفت روی خطی که به سیلو می‌رفت و خدمه را به خط اصلی می‌برد و می آورد. آن طرف ریل‌ها کانتینر سبزرنگی بود، و وانت قهوه‌ای پدر من کنارش پارک بود کنار وانت‌های باقی خدمه.

متل یک جای کوچک بود ـ آن دست جاده. شش تا اتاقک سفید بود وسط محوطه‌ای باریک سنگی. بالای نزدیک‌ترین اتاقک، یک تابلو بود که روش نوشته بود اتاق برای توریست‌ها؛ فقط یک ماشین آنجا بود، پای نزدیک‌ترین درخت به اتاق. پلاک آلبرتا داشت.

کلود رفت توی محوطه و گاز داد. زنی را دیدم که از لای پرده‌های دفتر متل به بیرون نگاه کرد. نمی‌دانستم اگر مرا ببیند می‌شناسدم یا نه. من و کلود توی این شهر مدرسه نمی‌رفتیم؛ مدرسه‌ی دولتی روستایی سویت‌گرس می‌رفتیم.

کلود بوق زد و پدرش از یکی از اتاق‌ها بیرون آمد. کلود گفت «این هم جناب خانم‌باز بزرگ. سرخپوست کبیر.» نیشش باز شد. حالا هر دو کمی مست بودیم. کلود دوباره گاز داد؛ ‌سنگ‌ها از زیر تایر ماشینش به اطراف پاشیده می‌شد.

شرمن فیلیپس مرد درشتی بود با پوست تیره و شکمی بزرگ. کمی به جلو دولا شده بود و قدم‌های کوچک بر می‌داشت. پیرهن سفید آستین‌بلند تنش بود، موهای مشکی‌اش را روغن زده بود و از پشت بسته بود و دم اسبی بلند داشت. عینک داشت و دمپایی خواب پاش بود. بی‌جوراب بود. سردرنمی‌آوردم چه‌طوری زنی از این سروشکل ممکن است خوشش بیاید. پدرم می‌گفت او زیاد مشروب می‌خورد، و دیده‌اند که گاهی تفنگ پر هم دستش دارد.

کلود کله‌اش را از شیشه‌‌ی ماشین بیرون برد و به پدرش گفت «clear conscience is not conscience» هنوز لبخند به لب داشت.

شرمن تکیه داد به در ماشین و به من نگاه کرد. صورت بزرگش جای آبله داشت، و زخمی زیر گوش چپش بود. هیچ‌وقت نشده بود این همه بهش نزدیک باشم. چشم‌های ریز داشت. خوب اصلاح کرده بود. یک بسته سیگار توی جیبش بود، و من بوی افترشیوش را می‌شنیدم.

با بدخلقی گفت «جفتتون عین اسب، مستید.»

کلود گفت «نه، اصلا مست نیستیم.»

صدای نفس‌های پدر کلود را می‌شنیدم. خطوط صورتش پشت عینکش عمیق بود. برگشت از بالای شانه به اتاق نگاه کرد. پشت توری، توی سایه، زن موبوری با پیرهن سبز داشت تماشامان می‌کرد، ولی نمی‌خواست ما ببینیمش.

پدر کلود گفت «باید برم خونه. همین الان. حالیته؟ هیزل خیال می‌کنه من الان تو هاروم.»

کلود گفت «شاید باشی. شاید همه‌مون تو هارویم. اسم ایشون چیه؟» به در اتاق نگاه می‌کرد، همان جایی که زن موبور پشتش ایستاده بود.

شرمن گفت «لوسی.» و نفس بلندی کشید. «دختر خوبیه.»

کلود گفت «ولی فکر کنم ازت خوشش می‌آد. شاید از ما هم خوشش بیاد.»

شرمن کمرش را راست کرد و به سمت ردیف اتاقک‌ها که تا دفتر متل می‌رفت نگاه کرد. یک باجه تلفن بیرون دفتر بود. زن از پشت پنجره‌ی دفتر رفته بود، فکر کردم ممکن است پدر کلود را بشناسد چون قبلا هم آنجا بوده، فکر کردم شاید همه‌ی مردهای راه‌آهن را بشناسد ـ ‌از جمله پدر خودم را.

شرمن گفت «می‌خوام بیارمش بیرون.»

کلود گفت «می‌خوای کادو بدیش به ما؟»

شرمن یکهو دست بزرگش را از پنجره آورد تو و موهای پس کله‌ی کلود را گرفت پیچاند. موهای کلود به کوتاهی موهای من بود، چون بوکس می‌کرد، ولی شرمن به اندازه‌ای که دردش بگیرد، مو توی چنگش آمده بود. با حلقه‌ی بزرگ نقره و فیروزه توی انگشت اشاره‌اش سر کلود را فشار داد.

«بامزه نیستی. قدقد می‌کنین. احمقای کودن.» شرمن سر کلود را به زور، تقریبا بیرون کشید. به چشم من ـ آدم خطرناکی شده بود ـ یکهویی. سرخپوست بود. خواستم از ماشین بزنم بیرون.

شرمن در را باز کرد، کلود را که از مو گرفته بود، بیرون کشید و از ماشین دور کرد، صورت بزرگش را برد توی صورت کلود و چیزی گفت که من نشنیدم. رو کردم آن طرف، به سمت دوج پدرم که کنار کانتینر  پارک شده بود. فکر نمی‌کردم تا دیروقت شب برگردد. او گاهی در شلبی در بارها می‌ماند، و زن به خانه می‌برد. فکر کردم مادرم الان کجاست. کالیفرنیا؟ هاوایی؟ فکر کردم آیا الان دارد بهش خوش می‌گذرد.

شنیدم که شرمن گفت «چطوره؟ خوبه؟ هان؟ خوشمزه! عوضی! هان؟» هنوز موهای کلود را ول نکرده بود، ولی صداش را بالا برده بود انگار بخواهد من هم بشنوم. کلود خیلی از پدرش ریزتر بود. هیچی نمی‌گفت. «بزنم دست بی صاحابت رو بشکنم.» شرمن این را گفت و کلود را به خودش بیشتر چسباند، بعد هلش داد عقب. به من که توی ماشین بودم چشم‌غره رفت، بعد چرخید و رفت سمت اتاقی که ازش بیرون آمده بود.

کلود برگشت توی ماشین و ماشین را خاموش کرد. گفت «گم شه به درک.» سرخ شده بود. هر دو دستش را گذاشت روی پاهاش. به پشت موهاش دست نکشید، فقط زل زد به تابلو بار کنار متل که روش خرس قطبی قرمزرنگی داشت که زیر آفتاب، نور کم‌جانی داشت. مردی از در کناری ِ بار بیرون آمد، کلاه کابوی سرش بود. به ما که توی ماشین نشسته بودیم نگاهی کرد، بعد ساختمان را دور زد و رفت. کس دیگری را نمی‌دیدم. چند لحظه چیزی نگفتم.

آخرسر گفتم «چیکار می‌کنیم؟» موتور خاموش ماشین پت‌پت می‌کرد.

کلود هنوز به روبه‌رو خیره بود. «دختره رو سوار می‌کنیم، شب برش می‌گردونیم. نمی‌خواد دختره رو مردم ببینن. کثافت.»

پشت توری اتاق، پدرش را می‌دیدم با پیرهن سفیدش. داشت زن پیرهن‌سبز را می‌بوسید، بازوهای بزرگش را دور او حلقه کرده بود. یک پاش را از پشت به پای زن قلاب کرده بود که بتواند همه‌ی بدن او را به خودش بچسباند. تقریبا خود زن را نمی‌دیدم.

کلود گفت «فکر کنم باید زنه رو بکشیم. فقط واسه اینکه حال این مرتیکه رو بگیریم.»

«حالا زنه چی می‌شه؟»

«چه می‌دونم. تو خودت چی می‌شی؟ شاید دوتایی با هم عروسی کنید. شاید همدیگه رو بکشید. واسه کی مهمه؟»

در توری باز شد و شرمن بیرون آمد. انگار بزرگ‌تر شده بود. با قدم‌های کوتاهش از محوطه رد شد و به سمت ما آمد. آفتاب از شیشه‌ی عینکش برق می‌زد. یک مشت دلار توی دستش بود.

وقتی دوباره آمد پای پنجره‌ی ماشین، گفت «این پول ِ خفه‌شدنه.» اسکناس‌ها را چپاند توی جیب پیرهن کلود. «پس خفه می‌شی.» به من نگاه کرد. «تو هم گورت رو گم کن برو خونه. بابات داره شامت رو می‌پزه. خونه کارت داره.»

به‌ش لبخند زدم ولی چیزی نگفتم.

کلود گفت «من می‌برمش خونه‌ش.»

«چفت دهنش رو نمی‌بنده.»

کلود گفت «چرا، می‌بنده.»

گفتم «چیزی نمی‌گم.»

پدرش به من چشم‌غره رفت. «لازم نکرده جواب منو بدی. درز بگیر.»

نگاهش کردم، دلم می‌خواست بداند که به چی فکر می‌کنم: به اینکه متاسف بودم که کلود مجبور است پسرش باشد. ولی از یک طرف، دلم هم می‌خواست که زنی که توی اتاق بود با ما بیاید، و دلم می‌خواست که شرمن برود. می‌دانستم کلود مرا به خانه نمی‌برد.

شرمن برگشت به سمت در اتاقک، و چند لحظه هیچ اتفاقی نیفتاد، بعد در توری باز شد و زن بیرون آمد. در اتاق را پشت سرش بست و با پاکتی دسته‌دار آمد توی محوطه. عینک آفتابی مردانه به چشمش بود. لاغر بود و سینه‌هاش صاف بود و سندل پاشنه‌بلند سبز پاش بود. معلوم نبود چند سالش است. شرمن رفت بالا و پایین خیابان را دید زد که ببیند کسی تماشامان نمی‌کند. من و کلود چشم از زن برنمی‌داشتیم. توی دفتر متل، زن پای پنجره نبود. ماشینی از جلو متل به سمت شمال رفت. لکوموتیو سوزن‌بانی راه افتاد و واگن غله‌ها را به سمت سیلو کشاند. بوی دیزل به دماغم خورد. کسی حواسش به ما نبود.

وقتی زن رسید دم ماشین، شرمن گفت «پس حله، دیگه.» از توی پنجره دیدم که او زن نیست، دختری جوان است. از ما بزرگ‌تر بود، ولی نه زیاد. شرمن گفت «این کلوده، پسرم. این هم دوست صمیمیمش، جورجه، که باهاتون نمی‌آد. کلود می‌بردت ماهیگیری.» به آن دست جاده، سمت لکوموتیو سوزنبانی نگاه کرد. «این لوسیه.»

دختر از جاش تکان نمی‌خورد. پاکتش را تا زده بود و توی بغل گرفته بود. قدبلند و خوش‌قیافه بود، پوستش سفید بود، قیافه‌اش خوشحال نبود.

کلود گفت «فکر نکنم بخوای با ما بیای ماهیگیری.»  از سر جاش تکان نخورد. دختره نمی‌توانست سوار شود.

گفتم «بذار سوار شه. می‌خواد بره.»

دختر خم شد و از پنجره به عقب ماشین نگاه کرد که صندلی نداشت: یک جعبه بود با یک جک و دو تا میله‌ی ماهیگیری و یک دست وسایل بوکس.

دختر گفت «من عقب نمی‌شینم.» و به من نگاه کرد.

به کلود گفتم «بذار بیاد جلو بشینه.»

به نظرم کلود دلش نمی‌خواست دختره سوار شود، و نمی‌دانستم چرا، چون من دلم می‌خواست سوار بشود. شاید فکر می‌کرد پدرش زن سرخپوست داشته، و حالا کلود تکلیفش را نمی‌دانست.

کلود در را باز کرد و پیاده که شد، دیدم دختر از او قدبلندتر است. ولی به نظرم این جور چیزها مهم نبود، چون کلود قبلا پسرهایی را که از خودش گنده‌تر بودند، با مشت‌هاش لت‌وپار کرده بود.

دختر که سوار شد، مجبور شد زانوهاش را جمع کند و بالا بدهد. جوراب ساق‌بلند پاش بود با سندل‌های سبز.

گفت «سلام جورج.» و لبخند زد. بوی افترشیو شرمن به دماغم خورد.

گفتم «سلام.»

شرمن گفت «واسه‌م دردسر نکنید وگرنه دخلتون رو می‌ارم.» و قبل از اینکه کلود سوار بشود، راه افتاد سمت متل، با دمپایی‌های اتاق‌خواب. دم‌اسبیش پشت سرش تاب می‌خورد.

کلود که پشت فرمان نشست، لوسی گفت «شما دو تا زوج عجیبی هستین. شکل هم نیستید.»

کلود گفت «شکل کی‌ام؟» عصبانی بود.

لوسی گفت «یونانی‌ها.» شرمن رفت توی اتاق متل و در را پشت سرش بست. لوسی کلود را ورانداز می‌کرد. بعد از کمی فکر گفت «شاید هم شکل مادرتی.»

کلود گفت «کجاست الان؟ مادرم.» استارت زد.

دختر از پشت عینک نگاهش می‌کرد. «خونه، فکر کنم. هر جا زندگی می‌کنید.»

کلود گفت «نه، مُرده. عینک بابامه؟»

«دادش به من. می‌خوای پسش بگیری؟»

کلود گفت «از شوهرت طلاق گرفتی؟»

دختر گفت «سنم به این چیزا نمی‌خوره. هنوز که عروسی نکرده‌م.»

کلود گفت «چند سالته اصلا؟»

«بیست. نوزده. نظرت چیه؟» به من نگاه کرد و لبخند زد. دندان‌های ریزی داشت. نفسش بوی آبجو می‌داد. «چند ساله می‌خورم؟»

کلود گفت «هشت. شاید هم صد.»

لوسی گفت «امروز می‌ریم ماهیگیری؟»

کلود گفت «ما از کارهایی که نمی‌خوایم بکنیم حرف می‌زنیم.» گاز داد، کلاچ را گرفت و از محوطه رفتیم بیرون و افتادیم توی جاده‌ی آسفالت. از سان‌برست برمی‌گشتیم سمت گندامزار‌های سبز.

یک سطر فاصله

کلود هشت مایلی در جاده‌ی کانادا پیش رفت، بعد انداخت توی جاده‌ای روستایی که از وسط مزرعه‌ها و از کنار خانه‌ی ما می‌گذشت و به سمت کوهستان غربی می‌رفت که صدمایل دورتر بود و هنوز برف داشت و سرد بود. خانه‌ی ما پشت حلقه‌ای از درخت‌‌های زیتون، به سرعت از کنارمان گذشت ـ خانه‌ای دوطبقه و چهارگوش و خاکستری، بی‌حصار، رو به شرق. کلود داشت به سمت رودخانه‌ی مورمون می‌رفت، خودم می‌دانستم. البته ما فقط داشتیم کاری را که پدرش به ما گفته بود می‌کردیم، کاری نبود که از پیش خودمان بکنیم. چیزی نبودیم جز دو تا پسربچه، چیزی نداشتیم که برای زن، یا حتا دختری به سن این دختر، جالب باشد. آدم بی‌خبر از چیزهایی که درباره‌ی خودش واقعیت دارد، و گاهی هم چیزهایی را که ندارد، نیست. آن موقع حس غریبی از بلاتکلیفی در دلم داشتم ـ وقتی به آنجا می‌رسیدیم، چه اتفاقی می‌افتاد؟ چه بسا اتفاق خوبی نمی‌افتاد.

کلود همان جور که رانندگی می‌کرد گفت «پیرهن سبز قشنگیه.» دختره چیزی نگفته بود. هیچ کداممان چیزی نگفته بودیم، ولی به نظر می‌آمد دفکر دختره مشغول چیزی است ـ برگشتن به متل، شاید، یا برگشتن به جایی که ازش آمده بود.

خیره به مزرعه‌های تازه که رنگ‌وروی زرد و قهوه‌ای داشتند، گفت «مال این فصل نیست. الان هوا دیگه واسه کشاورزی خشکه.»

من گفتم «بچه‌ی کجایی؟»‌

گفت «سپتر. توی ساسکچوان. درست شکل همین جاست. یه شهر کوچیک با چندتا خونه. بقیه‌ش رو مزرعه‌ها تکه‌پاره کرده‌ند.» خونه را به لهجه‌ی کانادایی گفت، ولی باقیش را عادی گفت.

کلود گفت «خونواده‌ت کارشون چی بود؟ تو کار شلغم سوئدی؟»

انگار می‌خواست هر حرفی که لوسی می‌گفت، عصبانی‌ترش کند.

لوسی گفت «بابام کشاورزی می‌کرد. بعدش توی لیدر توی تراکتورفروشی کار می‌کرد. پاییزهام غاز پاک می‌کنه. الان هم داره همین کارو می‌کنه.»

کلود گفت «یعنی چی که غاز پاک می‌کنه؟» لبخندی شیطنت‌آمیزی به او زد، بعد به من.

«شکارچی‌ها غازهایی رو که می‌زنن، می‌آرن. غازهایی رو که تو دشت مس‌زنن. می‌آرنشون تو گاراژ ما. بابام غازها رو می‌خیسونه که پرشونو بکنه، بعدش خرد می‌کنه، بسته‌بندی می‌کنه. آسونه. بابام امریکاییه. مال وایومینگه.»

کلود همان جور که رانندگی می‌کرد گفت «می‌خوای بگی یکی‌یکی پرهاشون رو هم می‌کنه؟ آره؟»

«بوشون از بوی این ماشین بهتره. اگه ماشینتون رو ندیده بودم، نمی‌فهمیدم سرخپوستید. ما به این چیزا می‌گیم لکنتی سرخپوستا.»

کلود گفت «ما هم همینو می‌گیم. به اون متل‌هام که تو توش بودی می‌گیم جنده‌خونه.»

لوسی گفت «به اونی که باهاش بودم چی می‌گین؟»

کلود گفت «فکر می‌کنی جورج شبیه سرخپوستاس؟ من فکر می‌کنم جورج یه سرخپوستی سویی‌ئه، تو چی؟» به من لبخند زد. «جورج پدرسوخته اصلا سرخپوست نیست. من هستم.»

لوسی گفت «سرخپوست واسه من دردسره/A bump in the road

کلود گفت «درسته.» چیزی در لوسی، حال کلود را بهتر کرده بود. ولی به هر حال، من که فکر نمی‌کردم این دختر فاحشه باشد، فکر هم نمی‌کردم که خودش هم خودش را این جور آدمی بداند، به نظرم کلود هم نمی‌دانست. پدر کلود فکر می‌کرد لوسی این جور آدمی است، ولی اشتباه فکر می‌کرد. من فقط نمی‌دانستم چرا این دختر نصفه‌شبی از هارو راه افتاده و کارش به اینجاها کشیده، با ما. راز بود.

وارد سرازیری ماشین‌رو شدیم که به سمت رودخانه‌ی مورمون پایین می‌رفت، جایی که آب بالا بود ولی نه آن‌قدر گِلی که برق بزند. آن دست پل و صد متری پایین رودخانه، یک کارخانه‌ی چوب‌بری بود که زمانی تیر حصار می‌ساخت، ولی بعدا تعطیل شده بود. پشتش یک تپه‌ی خاک‌رسی بود که رودخانه از وسطش رد می‌شد، و آن طرف‌تر، آب‌های کم‌عمق بود و یک زمین گود و مرطوب پر از صنوبر.

نزدیک ساحل، یک ردیف درخت بید بود، و شاسی یک ماشین اوراق لابه‌لای ریشه‌های درخت‌ها افتاده بود. من و کلود قبلا آنجا ماهی نقره‌ای گرفته بودیم.

لوسی گفت «اینجا که اصلا تیرو الوار، زیاد نیست.»

کلود گفت «واسه همین کارخونه‌شون این‌قدر خوب کار کرد.»

«غرب کدوم‌وره؟»

من گفتم «اون‌ور.» و اشاره کردم به سمت قله‌های سفید کوه‌ها، درست بالای لبه‌ی رود خشک.

لوسی برگشت به آن سمت نگاه کرد. «اون کوه‌های اون ته چی‌ان؟»

کلود گفت «تپه‌ن. ما تو این مملکت بین کوه و تپه فرق می‌ذاریم.»

لوسی گفت «ولی حال و هوای خوبیه. دوست دارم نور بهم بخوره.»

کلود گفت «با اون عینک نمی‌تونی نور رو ببینی.»

لوسی رو کرد به من. «جورج رو که می‌بینم اینجا. همین‌قدر که می‌بینم خوبه. تا الانش که از تو بهتر بوده. عوضی نیست.»

کلود گفت «چرا اون عینک رو ور نمی‌داری؟» داشتیم از پلی کوتاه که ما را به مورمون می‌رساند رد می‌شدیم. بیوک تلق‌وتلق از روی تخته‌هایی که با هم فاصله داشتند رد می‌شد. به پایین نگاه کردم. از وسط آب‌های زلال، سنگ‌های کف رود پیدا بود.

لوسی داشت به دور و بر نگاه می‌کرد. «این آب کجا می‌ره؟»

گفتم «می‌ره شمال. سمت رودخونه‌ی میلک. بالا.»

کلود گفت «شرمن زده لت‌و‌پارت کرده، مشکلت اینه؟» درست وسط پل نگه داشت و دسته‌ی عینک را گرفت و خواست از روی صورت لوسی برش دارد. «چشم‌هات ورم داره، باد کرده؟»

لوسی گفت «نه.» و عینک را برداشت. اول به من نگاه کرد، بعد به کلود. چشم‌هاش آبی روشن بود و ابروهای بورش همرنگ موهاش. و چیزی که مخفی کرده بود، چشم‌های کبود نبود، ولی گریه کرده بود. نه در مدتی که با ما بود؛ وقتی بیدار شده بود شاید، و دیده بود کجاست، یا با کی است، یا چه جور روزی در پیش دارد.

کلود گفت «نمی‌فهمم چرا اصرار داری بزنیش به چشمت.» بعد، راه افتاد از پل گذشت و پیچید توی جاده‌ی آسیاب‌بادی به سمت پایین رودخانه. بیوک روی دست‌اندازها بالا و پایین می‌پرید.

لوسی گفت «نور زیاده.» و پیرهنش را تا روی زانوش پایین کشید. پیرهنش نخی بود، به سبزی چمن، و روی تن من داغ بود. گفت «حالا اینجا چی داره مگه؟ چه راز سری‌ای! »

کلود گفت «رازمون تویی. تیکه‌ی بلوند. تو جایزه‌ی مایی چون که می‌تونیم تحملت کنیم.»

«پس موفق باشین.» پاکتش را محکم بغل گرفت. انگشت‌هاش کوتاه و صورتی بود و ناخن‌هاش تمیز بود و نجویده بود. دستش دست دخترهای معمولی بود. به من گفت «مامان و بابای تو کجان؟»

کلود همان جور که زیر درخت‌های صنوبر لب رودخانه پیش می‌رفت، گفت «باباش تو راه‌آهن کار می کنه. اون هم زن‌بازه. مادرش همین حالاش هم رفته. این ممکلت وحشی‌بازاره. هیچ‌کی امنیت نداره.»

کلود با نفرت نگاهم کرد، ولی می‌دانست که من از این جور حرف‌ها خوشم نمی‌آید. به نظرم حرفش درباره‌ی پدرم درست نبود و مادرم را هم نمی‌شناخت ـ با اینکه چیزی که درباره‌اش گفت همانی بود که خودم فکر می‌کردم. عجیب نبود که آدم‌ها از آن منطقه‌ی مونتانا بروند. مادرم هیچ وقت آنجا را دوست نداشته بود، و نه پدرم نه خود من، هیچ‌کدام، هیچ وقت سرزنشش نکردیم.

لوسی گفت «شما پسرها مرد شده‌ین؟» و باز عینکش را به چشمش زد. ««حالا که اینجاییم باید بهش فکر کنم؟»

من گفتم «مهم نیست تو چی فکر می‌کنی.» در ماشین را باز کردم و پیاده شدم.

لوسی گفت «لااقل یکی واقعیت رو قبول کنه.»

کلود گفت «جورج حاضره هر چیزی بگه که دل تو رو به دست بیاره. من و اون با هم فرق داریم. مگه نه، جورج؟»

ولی من دیگر راه افتاده بودم سمت رود و جواب دختر را نشنیدم. مدتی با کلود توی ماشین ماندند. شنیدم کلود می‌گفت «امید واسه من یعنی منتظر باش.» و خندید. شنیدم در سمت کلود محکم بسته شد. لوسی را توی ماشین تنها گذاشته بود.

یک سطر فاصله

کلود با چوب ماهیگیری و قوطی کرم حشره‌ی ژلاتینی سفیدش رفت لب رودخانه، بساط چوب‌پنبه و قلابش را علم کرد و بعد رفت توی آب کم‌عمق رود، که کف‌اش خاک‌اره‌های آسیاب، جریان آب گرم راه انداخته بود  و یک آب‌بند که تا وسط رود می‌رفت. بعد از اینکه به ماهی‌ها غذا می‌دادیم، شده بود تا پانزده‌تا قزل‌الا هم توی یک حوضچه بگیریم. می‌شد طعمه‌ات را همان‌جا که بودند بگذاری و با ماهی برگردی. ماهی‌های درشت و سگ‌جانی بودند، و کلود از آنها خوششان می‌آمد چون صیدشان راحت بود.

ساعت سه بعدازظهر بود و هوا گرم بود، ولی دلم ماهیگیری دلم نمی‌خواست. انتظارکشیدن در ماهیگیری را دوست نداشتم. با پدرم به شکار پرنده می‌رفتم، با پرنده‌به‌دست از وسط بوته‌های رز بیرون می‌آمدیم. walked them up out of the rosebush ticket. ولی ماهیگیری چیز جالبی برایم نبود، قزل‌آلا که اصلا. کلود کاپشن زردش را در آورده بود، حالا دختره آن را داشت با خودش می‌آورد. با نوک کفشش راه می‌‌رفت،  زیر آفتاب پهنش کرد و رو به رود نشسته بود. پیرهنش را تا زانو بالا زد کفش‌ها و جورا‌ب‌ها را در آورد آستین‌ها را بالا زد. دکمه‌های جلو پیرهنش را تا جایی که آفتاب به گردنش بخورد باز کرد و به آرنجش تکیه داد. سیگار می‌کشید و دود را در هوای گرم فوت می‌کرد.

وقتی از لب آب برگشتم بالا، گفت «دلم می‌خواست می‌تونستم پیانو بزنم. تو بلدی؟»

گفتم «نه.» گریت‌‌فالز که بودیم، مادرم پیانو می‌زد، توی خانه‌ای که آنجا اجاره کرده بودیم ـ آهنگ‌های دیکسیلند.

گفت «اینجا یه کاری با آدم می‌کنه که آدم هوس می‌کنه. دلم می‌خواد برم خونه‌ی یکی بشینم آهنگ بزنم.» دود را از کنج لبش فوت کرد.هنوز عینک شرمن به چشمش بود. پاهای کشیده‌اش آن قدر سفید بود که به خاکستری می‌زد، و آن‌قدر باریک بود که استخوان‌های ساقش بیرون زده بود. تا بالای زانوهاش را تیغ زده بود و می‌دیدم که موهای بور از جایی به بعد شروع می‌شود. جوری به من نگاه می‌کرد انگار انتظار داشت من چیزی بگویم، ولی من چیز دیگری نداشتم که بگویم. «تا حالا خواب دیدی که یکی که می‌شناسیش ببردت تو یه رودخونه، اون‌وقت همین که تا زانو بری تو آب، زیر پات یهو خالی شه و فرو بری؟ بعد یهو تو خوابت بپری؟ خیلی بترسوندت؟»

گفتم «آره، بعضی وقتا.»

گفت «شاید همه این خوابو می‌بینن.»

کنارش روی علف‌ها نشستم و کلود را تماشا کردیم. قلابش را به سمت چوبش را داشت سمت بدنه‌ی ماشین  تورش را به سمت بدنه‌ی ماشین می‌انداخت؟؟؟؟ و چوب‌پنبه‌اش را در طول آبگیر sluice پایین می‌برد. هر چندوقت یک‌بار بر می‌گشت نگاهمان می‌کرد و ادا در می‌آورد که مثلا بگوید به قلابش ماهی افتاده، بعد دوباره بی‌اعتنا می‌شد. بوی سپیدارها و هوای خاک‌اره ای آسیاب به دماغم می‌خورد.

گفتم «یه چمدون لباس داشتی؟»

گفت «کجا؟» داشت سیگار دیگری می‌کشید.

«نمی‌دونم. یه جای دیگه.»

دختر گفت «هر چی داشتم ول کردم و اومدم. یکهو خواستم برم سفر.» یه جای گرم‌تر. ولی نمی‌دونم همچین چیزی تو کله‌م بود یا نه.» به کلود نگاه کرد که باز برگشته بود به ما نگاه می‌کرد، بعد چرخید. قزل‌آلاها روی آب صاف، موج‌های ریز می‌انداختند؛ ‌حشره‌هایی می‌گرفتند که من نمی‌دیدم. هیچ نشانه‌ای از اینکه از قلاب ماهیگیری‌اش چیزی دربیاید، نبود: ولی ماهی هر لحظه ممکن است کار دیگری شروع کند و آن‌وقت آدم می‌تواند بگیردشان. دختر گفت «باباش اون‌قدرها هم وحشتناک نیست.» و به جوراب نایلونی‌اش که روی علف‌ها افتاده بود دست کشید. یکی از جوراب‌ها را با انگشت کوچکه‌اش بلند کرد. «حتما فکرش رو هم نمی‌تونی بکنی که نصفه‌شب توی تاریکی متل بشینه دعا کنه، ولی کرد. آدم خوبیه، واقعا. آدم گنده‌ایه. پسرش خیلی زپرتیه.»

سعی کردم به دعاخواندن شرمن فکر کنم ولی نتوانستم از این فکر بیرون بیایم که احتمالا برای چی دعا کرده یا امید به چه چیزی دارد. «کجا باهاش دوست شدی؟»

«تو بار تریلز اند هارو، که سنم کم بود نمی‌شد برم تو، یا نبایست می‌رفتم. آدم گاهی تو وضع عجیبی گیر می‌کنه.»

«چند سالت هست حالا؟»

چشم‌هاش را دایره کرد. «شماها الان مجرمید. من فقط شونزده سالمه، ولی سنم بیشتر نشون می‌ده، خودم می‌دونم. یه روزی پشیمون می‌شم.» دستش را برد توی پاکتش و یک قوطی آبجو بیرون آورد با یک هات‌داگ یخ‌کرده و یک رادیوترانزیستوری قرمز. «تا الان اینا رو جمع کردم.»

«کی از خونه‌ت اومدی بیرون؟»

گفت «درست یه شب قبل دیشب. فکر می‌کردم نمی‌تونم این‌طرف‌ها به کسی اعتماد کنم ـ شاید اشتباه می‌کردم. از کجا معلوم؟» در آبجوش را باز کرد. آبجو ریخت روی بازوش. یک قلپ خورد و دادش دست من. من هم خوردم. گفت «مشروب آدم رو می‌بره دوردورها. هنوز هم دلم می‌خواد اسپیس نیدل رو ببینم.» رادیو کوچکش را برداشت، به آرنجش تکیه داد و بهش خیره شد. «تکلیف بعدیم باتریه. واسه این.» با انگشت به رادیوش زد، انگار بخواهد روشنش کند. «این رو هم نمی‌خوام بخورم.» هات‌داگ را برداشت و پرت کرد وسط علف‌ها.

گفتم «نمی‌خواستی بیای اینجا، نه؟»

«نمی‌خواستم اونجا تو اون اتاقه بمونم. آفتاب‌دیده؟Sunburst به اینجا همینو می‌گن؟ فکر کنم هرجا کسی به آدم کمک کنه، آدم قبول می‌کنه.»

«اوه اوه. آها…ن!» کلود داد می‌زد. «هو…هو.!» چوبش خم شده بود و نخش این‌ور و آن‌ور می‌رفت و آب را می‌شکافت. کلود گفت «آهان…همینه… همینه.» از بالای شانه نگاه کرد و قرقره را چرخاند. داد زد «این قزل گنده‌س.»

لوسی صاف شد. تماشا می‌کرد. کلود با کفش رفته بود وسط گل‌ولای لب رودخانه، چوب را بالا داده بود، ماهی می‌چرخید. لوسی گفت «ببین چه ذوقی کرده.» یک قلپ از آبجو گرمش خورد. «یه میمون هم می‌تونه قزل بگیره. این ماهیا آشغالی‌ان. پسره احمقه.»

برق تن ماهی را زیر آب دیدم. ماهی توی آب سرد می‌چرخید. ماهی درشتی بود، از اینکه نخ را آن همه با خودش به عمق می‌کشید، پیدا بود. می‌دانستم کلود می‌خواهد ماهی گرفتنش را توی چشم ما کند.

لوسی گفت «الان چوبش می‌شکنه. شرط می‌بندم دیگه‌م قلاب نداره.» خود من هم فکر کردم ماهی از دستش می‌رود. قبلا دیده بودم که ماهی‌های درشت از دستش رفته بودند.

کلود ته چوبش را پایین داد و با کنار دستش به چوبش ضربه زد، آن‌قدر محکم زد که نوک چوب مثل فنر کشیده شد و پرت شد بالا. «اونا از این کار متنفرن.» باز به ته چوبش کوبید. «ماهی درد رو می‌فهمه.»

چوب رفت توی آب، بعد بلند شد. نخ به سمت ساحل بیدها که بیست متری دورتر بود کشیده شد، بعد ماهی روی آب آمد. کلود شروع کرد عقب‌کشیدنش. شکم سفید ماهی پیدا بود. دیدم که ماهی توی جریان آب افتاد، و کم‌کم فاصله‌اش کم شد.

کلود به سمت ما داد زد «کلکم گرفت. دَرده جواب داد! بیایین ببینین.»

رفتم سمت گِل‌های ساحل. ماهی به پهلو بود، وسط آب‌های گلی، کج‌کج باله‌هاش را تکان می‌داد. کلود گفت «گنده‌س.» قرقره را می‌چرخاند و ماهی را با چوبش عقب می‌کشید.  همان جور که آرام از آب بیرون کشیده می‌شد دیدم که واقعا هم ماهی درشتی بود، دراز بود و  سینه‌ی گوشتی و نقره‌رنگ داشت. «نمی‌شه هر روز همچین ماهی‌ای گرفت، نه؟» عرق کرده بود و  هیجان‌زده بود. می‌خواست لوسی ماهی را ببیند. دور و برش را نگاه کرد ولی دید لوسی سر جاش نشسته و سیگارش را می‌کشد.

لوسی گفت «چه عالی.» و برایش دست تکان داد. «دوتا دیگه هم بگیر که بتونیم نفری یکی بندازیم دور.»