زندگی چیزی است که برایت اتفاق می افتد وقتی که برای چیز دیگری برنامه می ریزی.“
وقتی هشتگ #سام_شپارد را در اینستاگرام جست و جو می کنی، این جمله از داستان کوتاه “زندگی با الگو” که در مجموعه داستان خواب خوب بهشت ترجمه کرده ام، بیش از همه در پست های اینستاگرام کتابخوان ها دیده می شود. اما نکته این است که این جمله جمله ی سام شپارد نیست.
قصه “زندگی با الگو” در واقع روایت راوی داستان (سام شپارد یا هر کس دیگری) است از دیدن این جمله برای اولین بار و تکان خوردنش. منظورم از تکان، یک لحظه سکوت و تامل است درباره چیزی که تا الان زیاد بهش فکر نکرده ای ولی از قضا هم خیلی روشن است و هم خیلی مهم.
راوی داستان آن قدر از این جمله – که توی یک فست فود فروشی بالای بال های سرخ شده ی جوجه نصب شده – خوشش می آید که گیر می دهد به کارکنان خسته و کلافه آخر شب و پاپیچشان می شود و سعی می کند ته و توی این سوال را در بیاورد که کی این تابلو را نوشته. سرانجام پسرکی که این تابلو را روی مقوا نوشته معلوم می شود. گفتگوهای میان راوی و پسرک خواندنی و گاه خنده دار است. پسرک می گوید مشغول سرخ کردن جوجه بوده و در خیالاتش به جایی برفی در کلرادو رفته بوده و در حال خیالپردازی درباره برف و کلبه و نور و دختری خیالی که هیچ وقت پیداش نمی کند، داشته کلبه ی برفی را تماشا می کرده که ناگهان یک قطره روغن ماهیتابه می سوزاندش و او را بر می گرداند پای اجاق. در ادامه داستان ما می فهمیم که پسرک فکر این تابلو را از شخص دیگری شنیده بوده و می کوشد راوی را با آن شخص آشنا کند ولی راوی می گوید اصلا مهم نیست جمله را کی گفته. می گوید “مهم اینه که تو نوشتیش. اون تکه ی کوچک مقوا رو خیلی با دقت بریدی، یه ماژیک برداشتی و اون کلمه ها رو با خط درشت روش نوشتی. بعد سرتاسر مقوا رو نوارچسب زدی که روغن مرغ ها به کلمه ها نپاشه. بعد بالای مقوا رو سوراخ کردی. اون بند کفش رو از توش رد کردی، انگشت هات رو از میون سیم چراغ گذروندی و درست زیر لامپ ها گره زدیش. یک جوری که جلو چشم هر کی می آد تو باشه. درست بالای مرغ ها. می دونستی چشم ها وسوسه می شن بخونندش. اون وقت حواس ها از خورد و خوراک پرت می شه و یه لحظه، هر جور فکری راجع به غذا و گرسنگی جای خودش رو به فکر جدیدی می ده که ممکنه آدم رو برسونه به حقیقت ساده ی زندگی. فارغ از اینکه بخواد به اوراق بورس و دوست ها و ازدواج های ناموفق و نمره ی درس تاریخ و اصلا تو بگو مرگ و نابودی فکر کنه، و توی همین یک لحظه یک نور مرموز تو تن شون روشن می شه و تا ته وجودشون رو روشن می کنه, یک حس و حولی شبیه به دنیا اومدن. گیرم قطعا دووم نمی آره و همون جور که اومده می ره و دود می شه تو هوا. آره. تو این کار رو کردی. تو.”
و پسرک زیر لب می گوید “آره خب. شاید.”
و راستی هم آیا مهم است که اصل این جمله را کی گفته؟
به نظر من هم مهم نیست ولی اگر خیلی اصرار دارید بدانید، باید بگویم که جان لنون.

– چاپ‌شده در چلچراغ