چند جمله درباره‌ی کتاب

شاید بشود گفت داستان‌های لاهیری روزبه‌روز «خانواده»‌محور‌تر می‌شود: خانواده با همه‌ی حواشی‌اش. با همه‌ی فراز و فرودهاش؛ با همه‌ی شیطنت‌های کودکانش و سرکشی‌های نوجوانانش و دلزدگی میانسلانش؛ با همه‌ی کشمکش‌ها میان خواهر و برادرها؛ و با قهرها و نفرت‌هاش. اما این بار، در مجموعه‌داستان جدیدش، دیگر از بازگشت گوگولوار به آغوش خانواده چیزی نمی‌بینیم. دختری اگر شوهر نمی‌کند بی‌بی هالدار نیست که کسی نبیندش و نخواهدش. از کسانی از قماش کاپاسی‌ها هم خبری نیست تا به بهانه‌ی دیدار از هند، خوانندهه به تور یکروزه‌ی معبد خورشید برود.

لاهیری از اینکه برخی می‌گویند مدام درباره‌ی هندی- امریکایی‌ها می‌نویسد کفری می‌شود. خودش می‌گوید:« بله. این داستانها اغلب شخصیت‌هایی دارند با زمینه‌ای از مهاجرت، اما من همیشه امید دارم به چشم داستان‌هایی به آنها نگاه شود که از مخمصه‌های انسانی سخن می‌گویند- بزرگ شدن و مرگ و زاد و ولد؛ از هم پاشیدگی چیزها. چطور می‌شود این چیزها فقط مال مهاجرها باشد؟ نیست. می‌دانم که نیست. و من آن قدر زندگی کرده‌ام که بدانم اینها تجربیاتی جهانی است.»

این بار لاهیری در روایت هم دست به کارهایی بکر زده است- اما به اقتضای حادثه‌ها و شخصیت‌ها، و نه از روی ادا و اطوار. سه تا از هشت داستان کتاب، به هم پیوسته است به شیوه‌ای شوکه‌آور و تو ممکن است جمله‌های پایانی کتاب را محو و لرزان ببینی.

لاهیری از خاک غریب می‌گوید

جومپا لاهیری در گفت‌وگویی با چارلی رز معروف درباره‌ی خاک غریب و نوشتنش از خانواده و مرگ و فرزندی و پدری و مادری.