کتاب‌‌پیدا کردن مثل دوست‌پیدا کردن است.

دامنه‌ی دوست‌های آدم به تدریج گسترش می‌یابد. یعنی مثلا فرصتی پیش می‌آید که تو به یکی از دوست‌های دوستت معرفی می‌شوی، و کم‌کم می‌بینی این دوستِ باواسطه می‌تواند چه دوست بی‌واسطه‌ی خوبی برای خودت باشد، و گاهی هم بعد از مدتی او را رسما قاپ می‌زنی و مال خود می‌کنی، و گاهی می‌بینی که او برای تو دوست‌تر از دوست اول است، و کم‌کم معاشرتت با او بیشتر می‌شود.

حکایت کتاب‌ها و نویسنده‌ها هم همین است. هر کدام از ما وقتی به گذشته نگاه می‌کنیم، می‌بینیم دامنه‌ی نویسنده‌ها و کتاب‌های مورد علاقه‌مان گسترده‌تر شده و چه بسا حالا برخی از کتاب‌های محبوبمان دیگر محبوب که نیستند هیچ، پاک بوسیده‌ایمشان و کنار گذاشته‌ایمشان، و چه بسا خوش نداریم اسمشان را هم بشنویم یا جایی زبان بیاییم که اصلا زمانی دوستشان داشته‌ایم.

آشنایی من با سام شپارد هم همین طور بود. زنجیروار به سام شپارد رسیدم.

البته سام شپارد مثل یک میدان است که آدم از خیابان‌های متفاوتی بهش می‌رسد. یعنی مثلا اگر کسی علاقه به تئاتر و نمایشنامه‌نویسی داشته باشد، دیر یا زود به او و نمایشنامه‌هاش خواهد رسید. اگر کسی فیلم‌دوست باشد، دیر یا زود نامش را خواهد شنید یا حتا قیافه‌اش را در فیلمی خواهد دید. (البته کم فیلم بازی می‌کند.) اگر هم علاقه به داستان کوتاه داشته باشد، یک روز گذارش به دباغ‌خانه‌ی سام‌خان خواهد افتاد.

من هم که مثل بسیاری از جوانان برومند وطن، هوادار هر سه‌ی این هنرهام، جای تعجب نیست که ناگهان چشم باز کردم و دیدم که داستان‌هایی از او را انتخاب، ترجمه و چاپ کرده‌ام، و ناگاه ایمیلی از دوستی از مجله‌ی چلچراغ رسیده که می‌خواهد درباره‌‌ی «خواب خوب بهشت» چیزی بنویسم و بگویم که این کتاب چطوری سر راهم قرار گرفته.

تا ببینیم دوست بعدی ما و شما که خواهد بود.