توی همهی داستانهایی که ترجمه کردهای، یه زن خائن هست یا دستکم زنی که مُرده و ما داریم رنجنامهی مردی رو که تنها مونده میخونیم. عمدی در این انتخابها هست؟
به نام حضرت باران
سلام آقای حقیقت
امشب اتفاقی به ایت شما برخوردم!
اما شناختم از شما برمی گرده به ضمیمه نسل ۳ روزنامه جام جم(اگه اشتباه نکنم!) و اون قطعات کوتاه انگلیسی که بعدا هم کتابی ازش چاپ شد و من با وجود علاقه زیاد نتونستم اون کتابو تهیه کنم!
و بعد از اون هم ترجمه های زیبای آثار جومپا لاهیری که از خوندنشون لذت می برم.
و حالا هم کتابای جدیدتون و گاهی اوقات هم یادداشت هایی که برای همشهری جوان می نویسین.
فعلا همین! گفتم حالا که اومدم یه سلامس هم عرض کنم!
منتظر کارای جدیدتون هستم آقای حقیقت عزیز!
در پناه حق
۰۴/۱۲/۱۳۸۹ at ۱۰:۵۶ ق.ظ
یک آن، یاد داستان “سرهنگ در کتابخانه” از کالوینو افتادم. (اگه اسمش رو درست نوشته باشم)
۰۴/۱۴/۱۳۸۹ at ۳:۳۰ ب.ظ
توی همهی داستانهایی که ترجمه کردهای، یه زن خائن هست یا دستکم زنی که مُرده و ما داریم رنجنامهی مردی رو که تنها مونده میخونیم. عمدی در این انتخابها هست؟
۰۴/۱۸/۱۳۸۹ at ۱۲:۱۵ ق.ظ
به نام حضرت باران
سلام آقای حقیقت
امشب اتفاقی به ایت شما برخوردم!
اما شناختم از شما برمی گرده به ضمیمه نسل ۳ روزنامه جام جم(اگه اشتباه نکنم!) و اون قطعات کوتاه انگلیسی که بعدا هم کتابی ازش چاپ شد و من با وجود علاقه زیاد نتونستم اون کتابو تهیه کنم!
و بعد از اون هم ترجمه های زیبای آثار جومپا لاهیری که از خوندنشون لذت می برم.
و حالا هم کتابای جدیدتون و گاهی اوقات هم یادداشت هایی که برای همشهری جوان می نویسین.
فعلا همین! گفتم حالا که اومدم یه سلامس هم عرض کنم!
منتظر کارای جدیدتون هستم آقای حقیقت عزیز!
در پناه حق
۰۴/۲۰/۱۳۸۹ at ۶:۱۲ ب.ظ
آه !
۰۴/۲۳/۱۳۸۹ at ۷:۰۶ ق.ظ
آقا پس داستانها چی شد؟ من هر روز منتظرم