کلود فیلیپس یک سرخپوست نیمه‌بلکفیتی بود و پدرش، شرمن، سرخپوست خالص، و در سال ۱۹۶۱ خانواده‌های ما از بانک گریت فالز خانه اجاره کردند ـ   خانه‌ی مزرعه‌دارهای گندم در  دشت‌های شرق سان‌برست مونتانا از بین رفته بود. آدم‌ها همان موقع هم ورشکسته می‌شدند، و از آنجا می‌رفتند. من و کلود فیلیپس هفده سالمان بود، و یک سال بعد از روزی که می‌خواهم ماجرایش را برایتان بگویم، که یکی از روزهای ماه مه بود، خود من هم دیگر مدت‌ها می‌شد که رفته بودم، کلود هم همین طور.

***

باقی داستان را از فردا در این صفحه بخوانید. به این ترتیب، پست‌های معمول وبلاگی را درباره کتاب و ترجمه و غیره در اینجا خواهید خواند و این داستان خرجش سوا می‌شود چون داستانی بلند است و خواندنش مثل دو استقامت، علاقه و حوصله‌ای می‌خواهد بیش از داستان‌های پیش.

برخی هم که ترجیح می‌دهند یکجا بخوانند می‌توانند صبر کنند تا داستان کامل شود.

برخلاف داستان‌های پیش، قسمت‌های تازه‌تر زیر قسمت‌های قبلی می‌آید و دیگر پست‌های جدید در کار نیست. یک داستان است که نطفه‌اش امشب با همین یک پاراگراف بسته شد و به تدریج بزرگ و بلندتر می‌شود.