قبر گمشده [۶]…برنارد مالامود… [تقریبا]هر روز با داستان ترجمه

«یعنی چه، چه جور آقایی؟ اسمش چیه دیگه؟ شوهر قانونی این خانم منم.»
«ایشون، با عرض معذرت، همون آقاییه که بعد از اینکه خانمتون شما رو ترک کرد، با خانم شما زندگی کرد. اونا چندبار با هم زندگی کردند و جدا شدند. پس زیاد خودتون رو سرزنش نکنید. بعد از فوت خانم، این آقا از دادگاه حکم آورد، اونا هم خانم رو برداشتند و بردند توی یک قبر دیگه دفن کردند، همون قبری که ما خود اون آقا رو هم بعد از مرگش توش دفن کردیم. از قرار معلوم، قاضی به نفع اون آقا حکم داده چون که آقا تونسته متقاعدش کنه که سالها به خانم عشق میورزیده.»
هکت دستپاچه شده بود. «معلوم هست چی دارید میگید؟ اگه قبر ملک قانونیش نبوده، چطوری تونسته جاش رو عوض کنه؟ قبر این زن متعلق به بندهس. بنده بابتش پول نقد دادم.»
گودمن توضیح داد «قبر هنوز همون جا هست. ولی اسمها با هم قاتیشدهن. اسم آقا کاپلان بوده، کارگرها هم خانم رو به اسم کاپلان دفن کردهن. قبر شما هنوز توی قبرستان موجوده، هرچند که الان تحت اسم کاپلان ثبت شده نه هکت. من باید بابت مشکلات ِ پیشآمده از شما عذرخواهی کنم ولی گمان کنم که بالاخره معما رو هم حل کردیم.»
هکت گفت «ممنون.» حس میکرد زنی را از دست داده اما دیگر خودش را بیوه نمیدید.
گودمن خاطرنشان کرد: «در ضمن فراموش نکنید که جنابعالی یک قبر خالی برای استفادههای آتی کسب کردید. هیچکس داخلش نیست و شما صاحب قبر هستید.»
هکت گفت که حرفش صحیح است.
ماجرا تکانش نداده بود. با این حال، هربار که میخواست آن را برای کسی که میشناخت یا به تازگی باهاش آشنا شده بود، تعریف کند، فکرش را که میکرد میدید چندان هم دلش نمیخواهد.
برنارد مالامود
۱۹۸۴

۰۳/۲۹/۱۳۸۹ at ۸:۳۷ ق.ظ
چرا هر چی داستان دل سوزونه انتخاب می کنی ؟ خوب یه داستان ترجمه اخرش مث فیلم هندیها خوب تموم شه دلمون شاد شه