تا اینجای داستان را یکجا در اینجا بخوانید

هکت، عصبانی، از آنجا رفت. در راه برگشت، توی قطار به سلیا فکر کرد و ناراحتی‌های مختلفش. فکر کرد کاش به گودمن گفته بود که سلیا زندگی او را ضایع کرده بوده.

آن شب باران آمد. وقتی که روی بالشش یک نقطه‌ی خیس دید جا خورد.

روز بعد هکت دوباره به گورستان رفت. از خودش پرسید «چی از یادم رفته که باید به یاد بیارم؟» طبیعتا قطعه، ردیف، و شماره.  با جدیت جست‌وجو کرد، ولی نتوانست پیداش کند.  کی می‌تواند چیزی را که یک بار برای همیشه از ذهنش کنار گذاتشته به یاد بیارد؟ انگار بخواهی از وسط یک کیسه ارزن‌، یک دانه نخود دربیاری.

«ولی باید صبر داشته باشم. پیداش می‌کنم. یه‌کم که بگذره، یادم می‌آد. وقتی حافظه‌ام داره می‌گه یادش می‌آد، من که نمی‌تونم نه و نو کنم.»

ولی هفته‌ها گذشت و هکت همچنان هرچه زود می‌زد، چیزی را که می‌خواست به یاد نمی‌آورد. «یعنی به بن‌بست رسیدم؟»

یک ماه دیگر گذشت. سرانجام یک روز از گورستان تلفن زدند. آقای گودمن بود. گلوش را صاف کرد. هکت او را سر میزش در حال مزمزه‌کردن آب پرتقال مجسم کرد.

«آقای هکت؟»

«خودم هستم.»

«من گودمن هستم. عید روش‌هاشاناتون مبارک.»

«روش‌هاشانای شمام مبارک.»

«آقای هکت، می‌خواستم از پیشرفتمون  به شما گزارش بدم. یه حدس می‌زنید؟»

هکت گفت «خود شما بفرمایید.»

ادامه دارد