تا اینجای داستان را یکجا در اینجا بخوانید

«اون خانم جوان شما هم تا الان همین اطلاعات رو بهم داده.»

«ایشون خانم جوان من نیستند، ایشون دستیار امور دفتری بنده‌اند.»

هکت گفت «حق با شماست. منظوری نداشتم.»

گودمن گفت «به‌همچنین. ولی ما به جستجو ادامه می‌دیم. ممکنه لطف کنید و به من بگید، البته اگه از نظر شما ایرادی نداره، که در زمان فوت همسرتون وضعیت رابطه‌ی شما با ایشون چی بود؟» از بالای عینک هلالی‌اش نگاه کرد که برای خواندن نوشته‌های روی صفحه‌ی کامپیوتر زده بود.

«رابطه‌ای نداشتیم. جدا شده بودیم. این چه ربطی به جای دفنش داره؟»

«دلیل اینکه می‌پرسم اینه که شاید حافظه‌تون تازه بشه. که مثلا ببینید اصلا آیا این همون قبرستونه؟ جایی که دارید توش می‌گردید مانت‌جربومه؟ بعضی‌ها ما رو با مانت‌هربورن اشتباه می‌گیرن‌ها.»

«بنده به شما اطمینان می‌دم که مانت‌جربوم بوده.»

هکت، بعد از لحظه‌ای تردید، این اطلاعات را داد: «زن من زن چندان باثباتی نبود. دوبار ترکم کرد و چند ماه غیبش زد. با اینکه هردوبار برش گردوندم، وقت  مرگش با هم نبودیم. یک بار تهدید کرد که خودکشی می‌کنه، ولی هیچ وقت نکرد. آخرش از یه مرض عادی مرد، نه از سرطان. چندسال بعد بود و دیگه با هم زندگی نمی‌کردیم، ولی مراسم تشییع و تدفینش رو من به عهده گرفتم، که تا جایی که می‌دونم، درست توی همین قبرستون انجام شد. این رو هم شنیدم که یه مدت کوتاهی با یک کسی که یه جایی باهاش آشنا شده بود، زندگی کرده بود، ولی وقتی که مرد، من بودم که دفنش کردم. حالا من شصت و پنج سالمه و چند وقته که دلم خواسته برم سر قبر کسی که وقتی جوان بودم با من زندگی می‌کرد. سر همون قبری که حالا همه به من می‌گن نمی‌تونن پیداش کنن.»

گودمن از سر میزش بلند شد. مردی بود قدکوتاه. «بنده تحقیق جامعی خواهم کرد.»

هکت جواب داد «هرچه زودتر، بهتر. من هنوز کنجکاوم که بدونم سر قبرش چه بلایی اومده.»

گودمن تقریبا قاه‌قاه به خنده افتاد، ولی زود جلو خودش را گرفت و دستش را آورد جلو که با هکت دست بدهد. «شما رو کاملا در جریان قرار می‌دهم، نگران نباشید.»

ادامه دارد