فردا صبحش هکت بالاخره خودش را از رختخواب بیرون کشید و با  قطار زیرزمینی راهی جاماییکا شد تا سر قبر زنش برود. سال‌ها بود که به این گورستان نرفته بود، که البته با درنظرگرفتن مسائل گذشته، نکته‌ی تعجب‌‌آوری برای هیچ‌کس نبود.

زندگی با سلیا اصلا قابل پیش‌بینی نبود. با این حال، در طول عمر آدم، روزگار هم عوض می‌شود یا این‌طوری به نظر می‌رسد. هکت تازگی‌ها، حالا به هر دلیلی بود، زندگی‌ خودش را واضح‌تر به خاطر می‌آورد. شصت‌وپنج‌سال را که رد می‌کنی، برخی چیزها که دو روی کاملا متمایز از هم دارند، انگار که درهم ادغام می‌شوند، جوری که وقتی به تصویر نگاه می‌کنی یا فکرش را می‌کنی، می‌بینی پیچیده شده است. هکت فکر این چیزها را می‌کرد.

هکت با اینکه کم‌وبیش در همه‌ی عمرش اهل تجارت و بازار بود، زیاد کاغذ ‌شخصی نگه نمی‌داشت، و آن روز صبح، با اینکه دسته‌ی کوچکی از برگه‌های مختلف را ورق زده بود، چیزی  که کمکش کند حول‌وحوش  جای فعلی سلیا را پیدا کند نیافته بود؛ و بعد از یک‌ساعتی نگاه‌انداختن به سنگ قبرها، دید که باید قیدش را بزند و یک ساعت بعد را هم با منشی جوان دفتر گورستان گذراند، که اسم او و اسم سلیا را توی کامپیوتر زد و آخرش هم یک مشت تاریخ تدفین و شماره قطعه‌ و ردیف قاتی‌پاتی تحویلش داد که هکت را کفری کرد.