هِکت یک شب از صدای باران بر پنجره اش بیدار شد و  به فکر زن جوانش افتاد توی قبر خیسش. چیز تازه‌ای بود، چون سال‌ها می‌شد که به او فکر نکرده بود و حالا حس خوبی پیدا نکرد. زنش را در قبرِ روباز دید، باریکه‌های آب از هر طرف سرازیر شده بود، و سلیا، که هکت با اختلاف سنی با او ازدواج کرده بود، تنها روی خاکی که خیس و خیس‌تر می‌شد افتاده بود. قبرش گل‌های زیادی نداشت، با اینکه هکت قول داده بود تا ابد هوای قبر را داشته باشد.

هکت پا گذاشت توی این افکار و خیالات، شاید، برای اینکه روی زنش را با روپوشی پلاستیکی بپوشاند، و با اینکه توی قبرستان، زیر درخت‌های خیس را گشت، ولی قبر او را پیدا نکرد. در خواب‌وخیالش، سنگ قبرها اسم نداشتند، ردیف نداشتند، شماره نداشتند، و با اینکه ساعت‌ها گشت، چیزی نمی‌دید جز خود خیسش* را. قبری در کار نبود. چطور می‌شود روی زنی را پوشاند که جایی که قرار است باشد نیست؟این زن سلیا بود.

ادامه دارد

پ.ن: این داستان سیاه نیست. حوصله باید کرد.

ابتدای این داستان جمله‌ای است: Hecht was a born late bloomer دارم به معادل مناسبش فکر می‌کنم. late bloomer به کسی می‌گویند که استعدادش دیر شکوفا شده باشد، یا دیر به بلوغ رسیده باشد.

He had nothing to show for it*