تا اینجای داستان را یکجا در اینجا بخوانید

۴

چندشب بعدتر، ماری‌لو زنگِ خانه‌ی کرانین را زد، از پله‌ها بالا آمد و وقتی آمد توی آپارتمانش، گفت می‌خواهد با او حرف بزند. کرانین که با پیژامه و روبدوشامبر داشت کتاب می‌خواند، بهش اسکاچ تعارف کرد ولی ماری‌لو رد کرد. ماری‌لو رنگ به صورت نداشت، چهره‌اش تلخ بود. شلوار لیوایز پوشیده بود با بلوزی گشاد، موهاش باز شده بود.

ماری‌لو به کرانین گفت «نگاه کنید. نیومده‌م اینجا که لطفی بهم بکنید، ولی می‌خوام بدونم از من چیزی به استاد گتز گفتید؟ یعنی از چیزایی که از سان‌فرانسیسکو به شما گفتم؟»

کرانین پرسید «اون گفت که من گفتم؟»

«نه، ولی ما میونه‌ی خوبی با هم داشتیم، بعد یهو رفتارش با من عوض شد. گفتم حتما یکی یه چیزی بهش گفته. بعد فکر کردم هیچکی هیچی نمی‌دونه جز شما، پس شما باید بهش گفته باشی.»

کرانین اعتراف کرد. «فکر کردم که باید بدونه، با توجه به عواقبش.»

ماری‌لو با اوقات‌تلخی پرسید «مثلا؟»

کرانین من‌ومن کرد. «اون زن داره با سه تا بچه. ممکنه مشکلات جدی‌ای پیش بیاد.»

«به خودِ خاک‌برسرش مربوطه.»

کرانین اعتراف دیگری کرد. «معذرت می‌خوام ماری‌لو. تنها چیزی که می‌تونم بگم اینه که زندگی من چندوقته قاتی و پیچیده‌س.»

«مال من چی؟» روی صندلی نشسته بود، روش را برگرداند و گریه کرد.

کرانین برایش مشروب ریخت ولی ماری‌لو نگرفت.

«دلیل اینکه اون چیزها رو براتون گفتم اینه که فکر کردم شما یه مردی هستی که می‌تونم بهش اعتماد کنم و باهاش دوست باشم. اون‌وقت درست برعکس شد. متاسفم که چیزی که بهت گفتم این قدر اذیتت کرد، ولی چیزهای خیلی بدتری از این هم هست، یه چیزی هم که می‌خوام بدونی اینه که من دیگه اذیت نمی‌شم. با زندگیم کنار اومده‌م.»

کرانین گفت «من نیومده‌م.»

ماری‌لو گفت «به من هیچ ربطی نداره هیچی هم نمی‌خوام ازش بشنوم.» و با اینکه کرانین از او خواست بماند، رفت.

بعدش، کرانین فکر کرد ماری‌لواز تجربه‌اش در زندگی چیزی یاد گرفته که من از زندگی خودم یاد نگرفته‌ام. و دلش برای ماری لو سوخت، از کاری که با ماری‌لو کرده بود ناراحت بود. فکر کرد کار ساده‌ای نیست که آدمْ اخلاقی باشد. قبل از اینکه بخوابد، به این نتیجه رسید که پاییز به کالج برنگردد و تدریس را کنار بگذارد.

*

روز جشن فارغ‌التحصیلی، کرانین ماری‌لو را ، با همان پیرهن زردش، در خیابان دید. ایستادند که با هم حرف بزنند. ماری‌لو چاق شده بود، ولی حالش خوش به نظر نمی رسید، و همان طور که راه می‌رفتند، شکم ماری‌لو قاروقور کرد. ماری‌لو خجالت‌زده دستش را گذاشت روی شکمش.

گفت «مال درس خوندنه. سر امتحان‌های آخر ترمم بدجوری هول داشتم. دکتر درمانگاه گفت مراقب باشم وگرنه کارم به زخم معده می‌کشه.»

کرانین به او توصیه کرد که «سلامتیت از همه‌چی مهم‌تره.»

با هم خداحافظی کردند. کرانین دیگر هیج وقت او را ندید، ولی یک سال بعدتر، در شیکاگو، نامه‌ای از او به دستش رسید. نوشته بود که هنوز توی کالج است، دارد مدرکش را می‌گیرد، و امیدوار است که روزی درس بدهد.

پایان

برنارد مالامودـ ۱۹۶۳

همه‌ی داستان را یکجا در اینجا بخوانید.