تا اینجای داستان را یکجا در اینجا بخوانید

یک روز صبح، از زور حسودی ـ این بی‌فایده‌ترین احساس از میان همه‌ی احساسات ـ چندین و چند ساعت‌ در ایوان بزرگ مدرسه‌ی معماری رو به‌روی ساختمان هنر، آن طرف خیابان، منتظر آنها شد. حسادت، حالا، از همیشه هم بی‌فایده‌تر بود؛ چون با اینکه آن همه آسمان‌ریسمان بافته بود و سعی کرده بود به گذشته‌ نگاهِ مثبت، یا زیادی مثبت، داشته باشد، باز هم این دختر برایش مهم نبود، اصلا مهم نبود.

اولش نمی‌دانست چرا منتظر است، فقط می‌دید مجبور است، شاید برای اینکه خودش را راضی کند که آنها با هم رابطه دارند، یا ندارند.

آن روز هیچ کدام آنها را ندید، اما بعدازظهر روز بعد، نقاش را از دور تا آپارتمان ماری‌لو دنبال کرد. نقاش کمی قبل از ساعت ۵ داخل ساختمان شد، و ساعت ده و نیم، در حالی که کرانین، چند خانه آن‌ورتر، آن طرف خیابان، زیر درختی ناراحت و منتظر ایستاده بود، بیرون آمد. کرانین تمام شب چشم روی هم نگذاشت.

نگران بود که ماجرا برایش خیلی سنگین تمام شود، و به راه‌هایی فکر می‌کرد که آرام‌اش کند. آیا بایست به دختر زنگ می‌زد و از او می‌خواست به کلاسش برگردد تا دوباره رابطه‌شان خوب بشود؟ یا اگر این کار به معنی درگیرشدن با دفتر آموزش بود، آیا نمی‌توانست فقط زنگ بزند و برای رفتاری که کرده بود عذر بخواهد، بعد پیشنهاد کند به دوستی‌شان ادامه بدهند؟ یا آیا می‌توانست جورج را با گفتن از گذشته‌ی ماری‌لو فراری بدهد؟

نقاش آدمی اهل خانواده بود، آن‌هم از آن محتاط‌هاش، و کرانین حتم داشت که نقاش اگر فکر کند کسی شک کرده که او با ماری‌لو رابطه دارد، بی‌بروبرگرد با ماری‌لو به هم می‌زند ـ می‌خواست سایه‌اش بالای سر دخترهاش باشد. اما پشت سر ماری‌لو برای نقاش حرف زدن آن‌قدر کار کثیفی بود که کرانین نمی‌توانست خودش را به آن راضی کند. با این حال، اوضاع آن قدر خراب بود که آخرش تصمیم گرفت با جورج حرف بزند. کرانین می‌دید اگر خاطرش جمع شود که نقاش با ماری‌لو رابطه ندارد، حسادتش از بین می‌رود و این دختر از ذهن خودش پاک می‌شود.

ادامه دارد

***

…He was so desperately jealous that  را چند جور می‌شد ترجمه کرد: از «حسادت چنان بر او غلبه کرد که» بگیرید تا «حسودی چنان امانش را بریده بود» و «حسودی چنان از پا انداخته بودش»، تا «حسودی‌اش آن قدر زده بود بالا»!

ادامه داد