تا اینجای داستان را یکجا در اینجا بخوانید

۳

یک هفته بعد، کرانین یک روز ماری‌لو را دید که داشت با جورج گتز قدم می‌زد. قلبش از درد حسادت به تپش افتاد. فکر کرده بود از شر هوسش به دختر خلاص شده، اما دیدن او کنار نقاش و با انرژی حرف زدنش و اشتیاق جورج، و خوش‌سرولباسی‌اش ـ پیرهن سفید تابستانی تنش بود ـ و ماشاءالله، سرحالی و قبراقی‌اش بدون کرانین، در دل کرانین حسرت و حسادت برانگیخت. فکر کرد نکند عاشقش باشد.

آنها را تماشا کرد که از پله‌های ساختمان هنر بالا رفتند و، با اینکه هیچ دلیل موجهی برای این فکرها نداشت، آنها را در آغوش هم مجسم کرد، برهـنه، روی کاناپه‌ی استودیو جورج. تاثیر این خیال بر او هول‌انگیز بود.

کرانین فکر کرد خدایا، با همون فلاکتی که سر مارج داشتم، درگیر این یکی شدم. نمی‌تونم دوباره روز از نو روزی از نو.

به هر دری زد تا ماری‌لو را، شک مدام به وجود رابطه‌ای بین او و نقاش را، از سرش بیرون کند، ولی یاد بدن او لب دریاچه، و تجسم تجربه‌ای که با مردها داشته بود، مثلا کاری که شاید  داشت با جورج می‌کرد، و چه بسا با خود او هم می‌کرد اگر با هم دوست شده بودند، اوضاع را خراب‌تر می‌کرد. فکر کردن به تجربه‌های ماری‌لو مثل این بود که بخواهد درد یک زخمش را با چاقوزدن به جای دیگرش از بین ببرد. تنها کاری که آرام‌اش می‌کرد این بود که مست شود، ولی وقتی مستی‌اش می‌پرید، اندوهگین‌تر می‌شد.

ادامه دارد