تا اینجای داستان را یکجا در اینجا بخوانید

همان طور که ماری‌لو کنارش نشسته بود و رفته بود توی بحر دریاچه، کرانین دید ماری‌لو هم درست مثل باقی زن‌هایی است که می‌شناسد، نه بهتر نه بدتر. کرانین دید که ماری‌لو اشتباه‌های خودش را دارد، او هم اشتباه‌های خودش را. با این حال، و با اینکه سعی می‌کرد حرف‌هایی را که ماری‌لو به او زده بود، فراموش کند، فا.حشه بودن ماری‌لو همچنان روی اعصابش بود. ماری‌لو مردهای زیادی را دیده بود؛ کرانین جرات نداشت حدس بزند چه قطار دورودرازی بوده. هیچ‌کس را مثل ماری‌لو ندیده بود، و بودن ماری‌لو در کنارش حس غریبی داشت.

ولی فکر کرد زمان حال چه چیز عجیبی است. در زمان حال، فرد همان چیزی است که هست و دارد می‌شود، نه چیزی که قبلا بوده. ماری‌لو همین دختری بود که پاهای گوشتالو اما خوش‌تراش داشت و پیرهن زرد پوشیده بود؛ همین دختری که جوری کنار او نشسته بود انگار که اساسا جاش آنجاست.

کرانین فکر کرد عجب درس جالبی! اگر به گذشته راه بدهی، خودش را قاتی همه‌چی می‌کند. مردم از گذشته می‌ترسند چون فکر می‌کنند آینده را نشان می‌دهد؛ درحالی که اگر آدم بفهمد که زندگی چقدر عوض می‌شود و اگر تمرکز کند روی وضعیتِ  بعد از عوض شدنش، و با همان زندگی کند، گذشته هیچ دخلی به آینده ندارد. دوباره به فکر دوست‌شدن با ماری‌لو افتاد.

ماری‌لو بلند شد و برگ‌های سوزنی کاج‌ها را از پیرهنش تکاند. گفت «هوا داغه. از نظر شما اشکالی نداره من لباسامو درآرم یه تنی به آب بزنم؟»

ادامه دارد