تا اینجای داستان را اینجا بخوانید

خودش هم درست نمی‌دانست چرا این کار را می‌کند، با وجود اینکه می‌دید چندان راه‌دستش نیست. ماری گفت «ا، سلام.» با شنیدن صدای کرانین مکثی کرده بود، ولی وقتی حرف زد، صداش به‌قدر کافی گرم بود. کرانین گفت هوس کرده برود با ماشین گشتی بزند، ماری‌لو هم گفت بدش نمی‌‌آید.

کرانین با ماشین رفت دنبالش. ماری‌لو اولش که از ساختمان آمد بیرون، کمی سرد و نجوش بود. کرانین از اینکه او را این همه جذاب می‌دید غافلگیر شده بود. دید ماری‌لو روزهای گرم خوشگل‌تر می شود.

کرانین همان طور که در را برای او باز می‌کرد پرسید «اوضاع چطوره؟»

«خوبه. اوضاع شما چطوره؟»

کرانین گفت «خوب.»

«کلاس‌هات چطوره؟»

«خوبه. بیشتر از قبل از تدریس لذت می‌برم.»

آن‌قدرها هم لذت نمی‌برد، ولی سختش بود توضیح بدهد چرا.

ماری‌لو به نظر راحت می‌‌‌آمد. با ماشین به سمت کوهستان رفتند. در طول جاده‌های حاشیه‌ی شهر که کرانین با جورج کشف کرده بود پیش رفتند تا به دریاچه‌ی آبی کشیده‌ای رسیدند که شکل یک پرنده‌‌ی در حال پرواز بود.

کرانین نگه داشت. از وسط چندتا کاج پراکنده رد شدند و به سمت آب رفتند. به پیشنهاد او، پیاده دریاچه را دور زدند. بیشتر از یک ساعت طول کشید و ماری‌لو گفت چند سال‌ بوده که این همه راه نرفته.

کرانین گفت «لذت‌های زندگی ارزونن.»

ماری‌لو گفت «نه، نیستن.»

کرانین دنبال بحث را نگرفت. حرفی از بار گذشته‌ای که با هم بودند، نمی‌زدند؛ درواقع چیزی هم برای گفتن نبود. زیبایی ِ روزْ کرانین را سر حال آورده بود ـ یادش آمد دیشب خواب مارج را دیده و با حالی ناجور بیدار شده. ولی حالا پیش خودش اعتراف کرد که همراهی ماری‌لو قدم‌زدن دور دریاچه را لذتبخش کرده.

ادامه دارد