تا اینجای داستان را اینجا بخوانید

۲

مدتی طول کشید تا کرانین از این احساس خلاص شود که ماری‌لو پاک ناامیدش کرده ـ مدتی که به طرزی باورنکردنی طولانی بود. کرانین در خیالش از ماری‌لو زنی ساخته بود که او دلش می‌خواست باهاش وقت بگذراند، و اعتراف غافلگیرکننده‌ی ماری‌لو، و خراب‌شدن تصویر آرمانی کرانین از او، چنان تاثیری داشت که کرانین مدت زیادی آزار دید. «این دیگه چه حکایتیه، یه مارج دیگه تو زندگیم؟» دیگر نه همچو چیزی از زندگی می‌خواست، نه از این دختر.

ماری‌لو را مثل همیشه، سه بار در هفته، سر کلاس می‌دید. به نظر می‌آمد ماری‌لو با همان علاقه‌ی همیشگی گوش می‌کند، اما دیگر سراغ  او نمی‌آمد و پای میزش هم منتظر نمی‌ماند که با او تا دفترش برود. کرانین می‌دانست معنی‌ این رفتار ماری‌لو این است که حالا که او این چیزها را می‌داند، کسی که که باید قدم بعدی را بردارد، خودش است؛ ولی برنداشت. به ماری‌لو چه می‌توانست بگوید ــ بگوید که دلش می‌خواست نمی‌دانست؟ یا بگوید حالا که می‌داند، گاهی وقت‌ها که سر کلاس، نگاهی به او می‌اندازد، مجسم می‌کند که دارد از آخرین مردی که با او خوابیده پول می‌گیرد؟

ماری‌لو بیشتر وقت‌ها توی افکار کرانین بود. کرانین از خودش می‌پرسید آن شب که بیرون رفته بودند، اگر ماری‌لو آن اعتراف را نمی‌کرد، چه اتفاقی می‌افتاد. آیا کرانین از شیوه‌ی عمل ماری‌لو در رختخواب می‌توانست حدس بزند که حرفه‌ای است؟

همچنان به تصاحب او فکر می‌کرد، و گاهی این فکرها  آن قدر فرساینده بود که کرانین سعی می‌کرد توی کلاس اصلا نگاهش هم نکند. سرکردن با این هوس مدام برایش سخت بود، ولی یک ماهی که گذشت، این هوس کم‌کم از سرش افتاد. ماری‌لو دیگر برایش آن‌قدرها جالب توجه نبود. و کرانین اغلب می‌دید که قیافه‌ی ماری‌لو چقدر خشک‌ است*. کرانین دلش برای او می‌سوخت و گاه به گاه لبخند می‌زد؛ بعضی‌وقت‌ها انگار ماری لو هم با لبخندی تلخ جواب می‌داد.

کرانین با یک نقاش‌ دوست شد ـ جورج گتز، استادیار دپارتمان هنر، مردی پرانرژی که دچار تاسی زودرس بود، و کرانین، معمولا بعدازظهرهای شنبه‌ یا یکشنبه‌، در گردش‌های او برای طراحی، همراهش می‌رفت. جورج طراحی می‌کرد یا آبرنگ می‌کشید و کرانین تماشا می‌کرد یا به درختی تکیه می‌داد و سیگار می‌کشید. گاهی وقت‌ها وسط نهرها و لابه‌لای درخت‌ها برای خودش پرسه می‌زد.

این نقاش، در سن پایین زن گرفته بود و حالا سه تا دختر داشت، و آخرهفته‌هایی که گرفتار زن و بچه بود، کرانین خودش با ماشین گشت می‌زد یا سعی می‌کرد تنهایی پیاده‌روی کند؛ اما معمولا زیاد از پیاده‌روی توی شهر خوشش نمی‌آمد؛ این جوروقت‌ها حتا نمی‌دانست سر چهارراه بعدی به کدام طرف بپیچد.

یکشنبه‌‌ی خوبی در ماه آوریل، وقتی جورج درگیر خانواده‌اش بود، کرانین رفت بیرون که کمی پیاده‌روی کند، ولی خیلی زود خسته شد، برای همین به آپارتمانش برگشت و روی تخت نشست. دلش می‌خواست کسی همراهش باشد. توی ذهنش گشت که ببیند کی را پیدا می‌کند؛ کمی دست‌دست‌ کرد، شماره‌ی ماری‌لو میلر را پیدا کرد و گرفت.

ادامه دارد

.how hard her expression was *