تا اینجای داستان را اینجا بخوانید

کرانین تکان خورد. یک لحظه ته دلش خالی شد و حسادتی غریب و آزاردهنده حس کرد که دنبالش حسی از ناامیدی بود و باختی غیرمنتظره.

گفت «متأسفم.» عضله‌ی ساق پای ماری‌لو که به پای او چسبیده بود، کشیده بود ولی کرانین پای خودش را تکان نداد، هرچند حس می‌کرد انگار پاش می‌لرزد.

خاکستر سیگار کرانین ریخت روی پاش ووقتی داشت خاکستر را از روی رانش می‌تکاند، توانست پای خودش را از کنار پای ماری‌لو عقب بکشد. صورت ماری‌لو کاملا بی‌احساس بود.

ماری‌لو آهسته موهای پشت سرش را جمع کرد. تعداد زیادی سنجاق سر از لای موهاش باز کرد و دوباره بست.

بعد که موهاش را مرتب کرد، به کرانین گفت «فکر کنم الان دیگه نظرتون نسبت به من بد شده.»

کرانین گفت که نه، اصلا نظری ندارد، با اینکه خودش می‌دانست که دارد. «فقط متاسفم که همچین چیزی پیش اومده.»

ماری‌لو مشتاق نگاهش کرد. «یه چیزی که می‌خوام بدونین اینه که من دیگه همچین زندگی‌ای ندارم. برام جالب نیست. چیزی که برام جالبه اینه که اگه یه چیزی همین جوری پیش بیاد اومده، ولی دیگه برای پول نه. دیگه این اتفاق برام نمی‌افته.»

کرانین گفت تعجبش از این است که اصلا اتفاق افتاده.

ماری لو توضیح داد «این کارم بود که باید می‌کردم، بهش این جوری نگاه می‌کردم. می‌ترسیدم ری ولم کنه بذاره بره. ری همیشه می‌دونست چی می‌خواد ولی من نمی‌دونستم. اون از اون آدمای قوی بود ولی من نبودم.»

«ولت کرد؟»

ماری‌لو سر به تایید تکان داد. «سرِ اینکه با پولش باید چیکار کنیم همه‌ش دعوا داشتیم. اون می‌گفت می‌خواد یه جور کاروکاسبی تازه راه بیندازه ولی هیچ وقت کاری نکرد.»

«اینجا بود که تو اون کارو ول کردی؟»

ماری‌لو چشم‌ها را پایین انداخت. «یکهویی نه. یه مدت ادامه دادم که پول جمع کنم که باهاش برم کالج. ولی زیاد نموندم، پول خوب هم جمع نکردم، واسه همین الان مجبورم تو یه کافه کار کنم.»

«آخرش کی ول کردی؟»

«بعد سه ماه، یعنی وقتی دستگیر شدم.»

کرانین در این باره پرسید.

«دو تا نره‌غول سان‌فرانسیسکویی ریختن تو آپارتمانم. ولی چون اولین بارم بود، قاضی ازم تعهد گرفت و آزادم کرد. من الان تا یه سال دیگه با تعهد آزادم.»

کرانین همان جور که با لیوانش بازی می‌کرد گفت «فکر کنم خیلی بهت فشار اومده.»

ماری لو گفت «آره واقعا. ولی الان آدمی که قبلا بودم نیستم. خیلی چیز یاد گرفتم.»

کرانین پرسید «یه لیوان دیگه قبل ِ رفتن می‌خوای؟ داره دیر می‌شه. یه ساعت راه داریم.»

«نه، ولی به هر حال ممنون.»

«پس من آخری رو بخورم بریم.»

پیشخدمت برای کرانین یک لیوان اسکاچ آورد.

کرانین بعد از اینکه از مشروبش خورد، به ماری‌لو گفت «بگو چرا اینا رو بهم گفتی.»

ماری‌لو گفت «درست نمی‌دونم چرا. یه‌کم به خاطر اینکه از شما خوشم می‌آد. از درس‌دادنت تو کلاس خوشم می‌‌آد. همین شد که به فکرم رسید بهت بگم.»

«ولی می‌خوام بدونم دقیقا چرا؟»

«چون الان همه‌چی فرق می‌کنه.»

«گذشته آزارت نمی‌ده؟»

«زیاد نه. می‌خواستم قبل از اینا بهت بگم ولی تو دفترت نتونستم، بدون اینکه مشروبی خورده باشم که راهم بیندازه.»

کرانین ازش پرسید «چیزی از من می‌خوای که برات انجام بدم؟»

ماری‌لو گفت «مثلا چی؟»

«اگه بخوای درباره‌ی خودت با کسی حرف بزنی، من می‌تونم اسم یه روانشناس رو برات پیدا کنم.»

«مرسی. لازم ندارم. آدمی که من بخوام از خودم باهاش حرف بزنم باید پول نخواد، واسه خوشی.»

ماری‌لو از کرانین سیگار خواست و در حالی که کرانین مشروبش را تمام می‌کرد، کشید.

همان جور که داشتند حاضر می‌شدند بروند، ماری لو گفت «حالا که فکرشو می‌کنم می‌بینم همه‌ش تقصیر من نبود، ولی الان دیگه تموم شده و رفته. من حق دارم به آینده فکر کنم.»

کرانین گفت «بله، داری.»

در راه برگشت، کرانین نسبت به این دختر حسی واقع بینانه‌تر و همدلانه‌تر پیدا کرد؛ با این حال، هنوز سرخورده بود و، گاه‌به‌گاه، از دست خودش کفری می‌شد.

کرانین به او گفت «در هر حال، حالا می‌تونی برای یه زندگی بهتر تلاش کنی.»

ماری‌لو گفت «واسه همینه که می‌خوام درس بخونم دیگه.»

پایان بخش یکم

ادامه دارد

فردا بخش دوم داستان را شروع خواهم کرد.

دوستان خود را به اینجا دعوت کنید تا همه با هم و پابه‌پای هم داستان بخوانیم.

نمایشگاه کتاب به پایان رسید و خواب خوب بهشت، مجموعه‌داستان سام شپارد، که خودش را به چند روز آخرنمایشگاه رساند، تا چند روز دیگر به کتابفروشی‌ها هم خواهد رسید.