کرانین پرسید «تو چطور؟»

«چی رو چطور؟»

«چطور شده که کالج رو نسبتا دیر شروع کردی؟»

ماری لو مشروبش را سر کشید. «دبیرستانم که تموم شد، دلم نخواست برم کالج. به جاش چند سال کار کردم، بعد رفتم عضو ارتش شدم.» ساکت شد.

کرانین ازش پرسید می‌خواهد برایش مشروب دیگری سفارش بدهد یا نه.

«الان نه.» ماری‌لو با چشم‌هاش روی صورت او تمرکز کرد. «اول می‌خوام یه چیزی از خودم بهت بگم. می‌خوای بشنوی؟»

«اگه دوست داری، آره.»

ماری لو گفت «درباره‌ی زندگیمه. تو ارتش که بودم، با یه یارو دوست شدم. ری ای‌میلر. سرجوخه بود. بچه‌ی پراویدنس رودآیلند بود. یواشکی توی لاس‌وگاس عروسی کردیم. یه سگ‌پدر درجه‌یک بود.»

کرانین، خیره به او، مانده بود که نکند ماری‌لو زیاد خورده باشد.

فکر کرد پیشنهاد بدهد بروند. ولی ماری‌لو همان طور که بی‌حرکت نشسته بود و آخرین سیگار پاکت سیگارش را می‌کشید،  به کرانین گفت توی چه خطی افتاده بوده.

«بهش می‌گم سگ‌پد ر واسه اینه که واقعا لیاقتش همینه. منو گرفت فقط واسه اینکه برای اینکه راحت ازم بخوره. با زبونش منو به کاری که می‌خواست کشید، من ِ عوضی هم احمق‌تر از اونی بو‌دم که بگم نه، چون که اون موقع عاشقش بودم. از ارتش که اومدیم بیرون، یه آپارتمان سه خوابه‌ی پرجک‌وجونور واسه‌م گرفت. شدم فا.حشه‌ی تلفنی. پولا رو اون می‌گرفت کثافت‌کاریشو من می‌کردم.»

«فا.حشه‌ی تلفنی؟»

«جـنـده، اگه می‌خوای اینو بگم.»

ادامه دارد