ماشین‌سواری شبانه‌ی دلپذیری بود در اوایل ماه مارس، و در راه برگشت، جلو باری در ردکلیف نگه داشتند، حدود چهل مایل دور از کالج، که بعید بود کسی که آنها را بشناسند، ببیندشان. پیشخدمت برایشان مشروب آورد و وقتی ماری‌لو مشروبش را تمام کرد معذرت خواست و به دستشویی زنانه رفت و وقتی برگشت، دوباره مشروب سفارش داد. پیرهن آبی آسمانی تنش بود، و جوراب شلواری نداشت. در طول هفته نه رژ می‌زد نه لاک، امشب هر دو را زده بود و کرانین دید او را بدون اینها دوست‌تر دارد. ماری‌لو به او لبخند زد؛ صورتش، بعد از دو تا لیوان مشروب، گل انداخته بود. لبخندش تمام که می‌شد به یک‌جور تلخی می‌رسید که ته‌مایه‌ای از بدبینی هم توش بود. کرانین با تعجب نگاهش می‌کرد. در راه درباره‌ی خودشان حرف زده بودند، ماری‌لو کمتر از او، و کرانین محتاطانه. ماری لو در مزرعه‌ای در آیداهو بزرگ شده بود. کرانین بیشتر عمرش را در ایولانستون ایلینویز گذرانده بود؛ همان جایی که پدربزرگش، که کشیش پروتستان بود، زندگی کرده بود و مردم منطقه را موعظه کرده بود. پدر کرانین، وقتی او چهارده سالش بود مرده بود. ماری لو به او گفت یک زمانی شوهر داشته ولی حالا طلاق گرفته است. حدس کرانین هم همین بود، و بعد از حرف ماری‌لو گفت که خودش هم از زنش جدا شده. پاهاشان زیر میز به هم می‌خورد و کرانین می‌دانست کار ماری‌لو است. کرانین راضی بود. ماری‌لو دوتا لیوان مشروب خورده بود، و او هنوز داشت با اولین لیوانش بازی‌بازی می‌کرد که ماری لو سومی را هم سفارش داد. ماری‌لو ساکت شده بود. وقتی چشمشان توی هم افتاد، ماری‌لو باز لبخند زد.

کرانین ازش پرسید «اشکال نداره بهت بگم ماری لوییز؟»

گفت «اگه بخواین، می تونین. ولی اسم اصلیم ماری‌لوئه. تو شناسنامه‌م همینه.»

کرانین از او پرسید که قبل از طلاقش چندوقت زندگی کرده.

«فقط سه سال حدودا. یعنی زندگی هم نبود. خودتون چی؟»

کرانین گفت «دوسال.»

ماری‌لو کمی از لیوانش خورد. کرانین خوشش آمده بود که ماری‌لو به چندتا نکته‌ی ساده‌ی خبری مربوط به زندگی راضی است. اطلاعات مفصل‌تر را بعد هم می‌شد ردوبدل کرد.

سیگار روشن کرد. از وقتی آمده بودند، تازه دومیش بود. در حالی که ماری‌لو سیگار پشت سیگار روشن می‌کرد. کرانین نمی‌دانست چرا ماری‌لو عصبی است.

کرانین پرسید «کلا خوشحالی؟»

«خوبم مرسی.» ماری‌لو سیگاری را که تازه روشن کرده بود، خاموش کرد، بعد فکری کرد و سیگار دیگری روشن کرد.

انگار می‌خواست چیزی بگوید، مکثی کرد، و گفت «چندوقته درس می‌دین، البته اگه ایرادی نداره سوال کنم.»

کرانین نمی‌دانست توی سر ماری‌لو چی می‌گذرد. جواب داد «خیلی‌وقت نیست. تازه سال اولمه.»

«خیلی از خودتون مایه می‌ذارید.»

کرانین ماهیچه‌ی ساق پای گرم اورا حس می‌کرد که به ساق پای خودش چسبیده بود. با این حال، ماری‌لو یک لحظه حواسش پرت شده بود؛ منگ به دور و برش به آدم‌های توی بار نگاه می‌کرد.

ادامه دارد