پاییز سپری شد. کرانین در طول تعطیلات زمستانی، بی‌هدف در شهر ماند. در ترم بهار، دانشجویی تازه، دختری که از بقیه‌ی دانشجوها بزرگ‌تر بود، به کلاس ادبیاتش آمد. برخلاف بیشتر دخترها، پیرهن‌های جذاب روشن می‌پوشید با کفش‌های پاشنه‌بلند. موهای روشنش را از پشت می‌بست که چند تارش ول می‌شد، با این حال، زنانه و ظریف بود و صورتی باز و جذاب داشت. کرانین محو آن چشم‌های کارآزموده و آن هیکل باریک بود با سینه‌ی پهن و پاهایی کم‌وبیش پُر اما خوش‌تراش. اول فکر کرد شاید زن یکی از اعضای هیات علمی باشد، ولی او خوش‌سروزبانی و درعین حال بزدلی آنها را نداشت؛ و کرانین به این نتیجه رسید که شوهر ندارد. از جوری که دختر به حرف‌های او سر کلاس گوش می‌داد خوشش می‌آمد. وقتی سر کلاس، درس می‌داد یا شعر می‌خواند، خیلی از دانشجوها یا خواب‌شان می‌گرفت یا می‌رفتند توی خلسه، ولی این دختر با همه‌ی وجود گوش می‌کرد، انگار منتظر گرفتن پیامی باشد، یا پیامی را گرفته باشد. کرانین دید بقیه‌ی کلاس شاید اصلا به شعرها  خوب گوش می‌کنند، ولی این دختر به حرف‌های او هم خوب گوش می‌کرد. اسمش ماری‌لو میلر بود که اسم چندان جذابی نبود. کرانین حس می‌کرد این دختر او را به چشم یک مرد می‌بیند، و بعد از فصلی این همه سرد و خشک و تقریبا پرمخاطره، کرانین هم به او به چشم یک زن نگاه کرد. تصمیم نداشت با دانشجویی وارد رابطه شود؛ گاهی‌وقت‌ها به سرش می‌زد با یکی دوست شود، اما جلو خودش را می‌گرفت. وقتی پای عشق می‌آمد وسط، دلش می‌خواست پشتش به چندتا اصل و قانون گرم باشد، ولی عشق به دانشجو معنی‌اش این بود که اساسا از همان اول هیچ قانونی در کار نیست.

این جوری شد که همچنان به ماری‌لو علاقمند ماند، ماری‌لو هم گاهی‌وقت‌ها، کلاس که تمام می‌شد، می‌آمد پای میز کرانین و صبر می‌کرد کارش تمام شود و با او تا دفتر می‌رفت. کرانین اغلب فکر می‌کرد این دختر چیزی خصوصی دارد که می‌خواهد به او بگوید، اما ماری‌لو هربار که دهن باز می‌کرد، معمولا از فلان و بهمان شعری حرف می‌زد که تکانش داده بود. به نظر کرانین، سلیقه‌ی او کمی زیادی عام بود. ماری لو تقریبا هیچ‌وقت سر کلاس حرف نمی‌زد. وقتی حرفشان بیشتر از پنج دقیقه طول می‌کشید، کرانین ماری‌لو را کمی حوصله‌سربر می‌‌‌‌دید، ولی ته دلش خوشحال می‌شد چون کشش این دختر قوی بود و این حوصله‌سررفتن برای کرانین یک جور پیشگیری به حساب می‌آمد.

ادامه دارد