کرانین، بعد از اینکه فهمید زنش با یکی از دوست‌هاش رو هم ریخته، چندماه را در بحران گذراند. عاشق مارج بود و چون حسودی‌اش می‌شد، مدتی با هزار زحمت دست‌دست‌ کرد. چندماه را با غم و خفت زندگی کرد تا از مارج جدا شد؛ بعد هم قید کار پردرآمدی را در شیکاگو  زد و به تدریس رو آورد. همیشه دلش خواسته بود درس بدهد. در شهر کالجی کوچکی، شروع کرد به تدریس نثر ادبی و ادبیات و بعد از دوره‌ای که اوایلش پرنشاط بود، به این نتیجه رسید که کار کسالت‌آوری است. این نکته نگرانش کرد چون امید داشت در این کار به آرامش برسد. نمی‌دانست تدریس واقعا کسالت‌آور است یا فقط نمی‌داند که دلش می‌خواهد تا آخر عمرش درس بدهد یا نه. بیشتر، وقت‌هایی که بیرون کلاس بود، کسل بود ـ تصحیح‌های بی‌پایان ورقه‌های امتحانی و حمالی‌های روزانه‌ی درسی؛ و حس می‌کرد این همه چیز خواندن برای مردی مثل او زیاد است. ضمنا حس می‌کرد که بیش از چیزی که باید، از تدریس توقع داشته. همیشه به تدریس به چشم کاری مقدس نگاه می‌کرد؛ شاید همین حالا هم هنوز همین حس را داشت. تدریس برایش حکم یکطرفه از خود مایه گذاشتن برای دیگران را داشت، چیزی که در زندگی مشترکش به آن دست پیدا نکرده بود. کرانین مردی بود قدبلند و چهارشانه با چشم‌های پراحساس و سبیل پُرِ قهوه‌ای، و زیاد سیگار می‌کشید. شلوارش همیشه جابه‌جا از خاکستر سیگار که از روی ران‌هاش می‌تکاند لکه‌دار بود، و تازگی‌ها، بعد از یک دوره مقاومت، افتاده بود به مشروبخوری. جز دانشجوها، دور و برش زن مجرد کم بود، و او اغلب تنها بود. با اینکه اولش زیاد به مهمانی‌های هیأت علمی دعوت می‌شد، ولی کاری به کار زن‌های همکارانش نداشت…
ادامه دارد