یک خبر:

خواب خوب بهشت، مجموعه داستانی از سام شپارد، تازه‌ترین ترجمه‌ی من، همین روزها به نمایشگاه کتاب تهران و غرفه‌ی نشر ماهی می‌رسد.

بگذریم:

***

تا اینجای داستان را در اینجا بخوانید:

[روی یادداشت کارلا نوشته بود:] «عزیزم نمی‌تونم بیام پیشت. من حامله‌ام. شش‌ماهه‌ام.»

پیش از اینکه هرکدامشان بتواند تکان بخورد که نامه را از کف اتاق بردارد یا حتا همان جا که افتاده بود، به حال خودش رها کند، شرلی بَرش داشت.

شرلی از کلم هریس پرسید «از دست تو افتاد؟»

خون به سر ادلر دوید. حسی بچگانه و احمقانه پیدا کرد. آبروم بر باد رفته، لیاقتم هم همین است.

ولی هریس تای کاغذ را باز نکرد. آن را داد دست شاگرد سابقش. «مال من نیست. مال توئه؟»

ادلر گفت «یه آدرسی روش نوشتم.» بلند شد. «باید به قطار فردا صبح اول وقتِ بوستون برسم.»

ادلر و رالف لوین اولین مهمان‌هایی بودند که خداحافظی کردند.

شرلی گفت «سفر به‌خیر.»

هریس پالتو ادلر را آورد و کمکش کرد بپوشد. از صمیم قلب با هم دست دادند.

«تندترین وسیله به بوستون هواپیماس.»

مکس گفت که شاید هم با هواپیما برود. بعد با کارلا خداحافظی کرد. «مرسی از پذیرایی‌تون.»

کارلا، ایستاده روی پله‌ها با بلوز کوتاه قلابدوزی‌اش، آواز سر داد:«عشق، ازدواج، خوشبختی.»

کارلا می‌دود بالا، پیش بچه‌هاش.

***

پایان

برنارد مالامود، ۱۹۷۳

***

فردا همه‌ی داستان را یک‌جا خواهم گذاشت و داستانی نو شروع خواهم کرد.