تا اینجای داستان در اینجا

سر میز شش نفر بودند، در اتاقی با دیوارهای چوبی و پنجره‌های پیش‌آمده که روی لبه‌هاشان باغچه‌های باریکی از گل‌های داودی و بگونیا داشت. جز میزبان‌ها زوج میانسالی هم بودند ـ آقا و خانم لوین ـ رالف لوین همکار هریس بود توی مدرسه معماری دانشگاه کلمبیاـ و شاید برای اینکه حفظ توازن جمع با حضور ادلر، منشی هریس، شرلی فیشر، هم دعوت شده بود ـ زن طلاق‌گرفته‌ای که مچ پاهاش باریک بود و چشم‌هاش پر آب بود و دامنی بلند به رنگ آبی آسمانی داشت و راحت حرف می‌زد و مشروب می‌خورد. هریس آزادانه شیشه‌ی شراب را از توی سبد برمی‌داشت و سر می‌کشید؛ سر میز عریض و ظریف، روبه‌روی کارلا نشسته بود که دائم حواسش بود همه چیز همان جور که باید، باشد. شوهرش هر از گاه لبخند تشویق‌آمیزی به او می‌زد.

مکس ادلر سمت راست هریس نشسته بود، روبه‌روی لوین که آن طرف میز بود. سمت راست ادلر خانم لوین بود، که کم حرف می‌زد و خوب گوش می‌کرد و صورتی ریز و گل‌انداخته داشت. کارلا، وقتی هریس داشت از توی قدح سوپ‌خوری قشنگشان، ملاقه‌ملاقه سوپ لاک پشت توی کاسه‌ها می‌ریخت و گفت‌و گوها گرم و سرزنده شده بود، خیلی نامحسوس خم شد نزدیک ادلر و یواش گفت «اگه سورپریز دوست داری، هر وقت تونستی، دست کن تو جیب چپت.» و با اینکه ادلر نمی‌دانست کی وقت مناسب است، بی‌قید، دست کرد توی جیب کتش و دستش به یک کاغذ تاشده خورد. بعد از مدتی، دستش را به نرمی بیرون آورد و یادداشت را کف دستش خواند.

اگر کسی سر میز متوجه می‌شد که سر ادلر یک‌لحظه به سمت پایین خم شده، ممکن بود از خودش بپرسد که آیا دارد مخفیانه دعای سفره می‌خواند، یا شاید هم به ساعت مچی‌اش نگاه می‌کند که ببیند کی می‌تواند خودش را زودتر به قطار شهر برساند؛ ادلر فکر کرد اصلا جای نگرانی نیست. او داشت مؤدبانه یادداشت این خانم را می‌خواند، خودش هم که چیزی را شروع نکرده بود. روی برگه‌ی زرد خطدار با خطی ریز، صرفا نوشته شده بود «چرا همه‌ی ما فکر می‌کنیم باید خوشبخت باشیم؟ چرا فکر می‌کنیم این شرط لازم زندگی است؟» ادلر، که این دست سؤال‌ها را همیشه جدی می‌گرفت، تا چند لحظه نمی‌دانست در جواب چه باید بگوید.

این خانم می‌توانست سؤالش را خیلی ساده وقتی توی ایوان سرپوشیده کوکتل می‌خوردند بکند و او هم تا جایی که از دستش برمی‌آمد، جوابش را می‌داد، ولی بعد با خودش فکر کرد که آن موقع، خانم نگران شام بود و چند بار هی رفته بود توی آشپزخانه و آمده بود بیرون؛ چندبار هم مجبور شده بود با پرستاربچه هم سروکله بزند که بچه‌ها را برده بود بخواباند؛ و واقعا گرفتارتر از این بود که بتواند با یکی از مهمان‌هاش پی گفت‌وگویی را بگیرد. با این حال، از آنجا که خانم سؤالش را شفاهی نکرده بود، ادلر حس کرد باید به این واقعیت که خانم این امر را ضروری دیده که سؤالش را بنویسد و توی جیب او بیندازد احترام بگذارد. ادلر فکر کرد اگر این راهی بوده که خانم را به بروز و بیان احساسش وا داشته، باید جوابش را با یادداشت بدهد. زن به شوهرش نیم‌نگاهی انداخت، مردی که پا به سن گذاشته بود ولی از آخرین باری که ادلر دیده بودش همچنان  پرانرژی بود ـ شوهرش با دقت رفته بود توی بحر حرف‌های شرلی. ادلر از پای میز بلند شد و عذرخواهی کرد ـ گفت باید برود عینکش را بیاورد ـ و رفت که روی یک تکه کاغذ یادداشت، چیزی بنویسد. وقتی برگشت، با اینکه این‌جور بازی‌ها معذبش می‌کرد، یواش برگه را دراز کرد طرف خانم، و بی‌اینکه قصدی داشته باشد، دستش به ران‌های برهنه‌ی گرم او خورد، بعد هم به انگشت‌های باریکش که کاغذ را می‌گرفت.

ادلراولش  وسوسه شده بود که بنویسد خوشبختی دیگر دغدغه‌ی خودش نیست ـ یا داریش یا نداریش، و وقتی سرت شلوغ است، چرا بیخودی مغزت را با فکر خوشبختی درب و داغان کنی، ولی این را ننوشته بود. فقط تند نوشته بود «پس چی. زندگی یک چیز کوتاه سخت است، اگر ازش زرنگ‌تر نباشی.»

کارلا به ورقه‌ی توی دستش نگاهی انداخت، در دست دیگرش چنگالش بود که فرو کرده بود توی یک تکه فیله ماهی. به نظر می‌رسید حالش گرفته نشده. قیافه‌اش باز شده بود، حالت صورتش خنثی و کمی سرد بود. با یک کاسه خالی سالاد رفت توی آشپزخانه و، وقتی دوباره روی صندلیش نشست، بی‌سروصدا یادداشت دیگری به دست ادلر داد: «می خوام بچه‌هام رو ببینی.»

ادامه دارد