مکس آدلر، که ماه نوامبر از شهر رد می شد، به استاد سابق معماری‌اش، کِلِم هریس، تلفن کرده بود، و بی‌درنگ و صمیمانه، برای همان شب به صرف شام در خانه‌ی او در همپستد دعوت شده بود تا با چند دوست خوب و همسر جوان او کلارا آشنا شود.

زن کلم از احترام شوهرش نسبت به ادلر حرف زد. «درباره‌ی شما چیزهایی می‌گه که معمولا درباره‌ی شاگردهای قدیمیش نمی‌گه ـ اینکه لیاقت موفقیت‌ فعلیتون رو داری. شما بودی که تازه دو سال از مدرک‌گرفتنت گذشته بود که مدال ملی ای‌ای رو بردی، نه؟»

ادلر، خوشوقت، توضیح داد «مدال که نه. یه جایزه افتخاری بود برای خونه‌ای که طراحی کردم.»

در ضیافت شام، ادلر مرد سنگین گوشتالویی*بود با سروضع بی‌قید سنتی** و ۱۰۰ کیلو وزن داشت.

زن هریس گفت «منم منظورم همین بود.» و دستپاچه خندید و ادلر تصور کرد که او اغلب خنده‌های دستپاچه می‌کند. زن بدن پُری داشت و سادگی ظریفی داشت، و موهای قهوه‌ای را از پشت جمع کرده بود. وقتی زن سوال کرد، ادلر جواب داد سی و دو سالش است، و کارلا گفت این برای مرد سن خوبی است. ادلر می‌دانست شوهر او دو برابر سن دارد. کلارا رک و بذله‌گو بود، with a certain intensity of expression، و تقریبا بلافاصله به ادلر گفت دوستی برایش ارزش زیادی دارد.

آن شب، در طول شام بود که کلارا به ادلر خبر داد که یادداشت توی جیب ادلر است.

ادامه دارد

* loose- fleshed heavy man

** dress with conservative carelessness