ادامه ترجمه داستان مدل



بخش اول را اینجا بخوانید

مدل زنی بود با قیافه‌ی سروساده، بیست و هفت ساله یا در همین حدود، و نقاش پیر چشم‌های او را بهترین خصوصیتش دید. مدل در آن روزبی‌ابر بهاری، بارانی آبی پوشیده بود. نقاش پیر از قیافه‌ی او خوشش آمد ولی چیزی بروز نداد. مدل همان جور که محکم و جدی وارد اتاق می‌شد نگاه کوتاهی به نقاش انداخت.

نقاش گفت «روز به خیر.» و مدل جواب داد «روز به خیر.»

پیرمرد گفت «انگار دیگه بهار شده. درخت‌ها برگ نو داده‌ن.»

مدل گفت «می‌خواید کجا لباس عوض کنم؟»

آقای الایهو اسمش را ازش پرسید. مدل جواب داد «دوشیزه پِری.»

«می‌تونی بری توی حمام، دوشیزه پری. یا اگه بخوای، اتاق من، ته راهرو، خالیه. اونجا هم می‌تونی. از حمام گرم‌تره.»

مدل گفت که برایش فرقی نمی‌کند ولی به نظرش بهتر است برود توی حمام.

پیرمرد گفت «هر جور راحتی.»

مدل نگاه سریعی به اتاق انداخت و پرسید «خانمتون هم خونه‌ست؟»

«بنده از قضا بیوه‌ام.»

بعد گفت زمانی یک دختر هم داشته ولی توی تصادف کشته شده.

مدل گفت متاسف است. «من زود لباس عوض می‌کنم می‌آم بیرون.»

آقای الایهو گفت «اصلا عجله‌ای نیست.»

دوشیزه پری رفت توی حمام، لباسش را در آورد و تندی برگشت. روبدوشامبر حوله‌ای را از روی دوشش انداخت. سر و شانه‌اش باریک و خوش‌فرم بود. آقای الایهو پای میز آشپزخانه که رویه‌ی میناکاری داشت ایستاده بود. میز توی اتاق نشیمن بود که پنجره‌ی بزرگی داشت. آقای الایهو محتویات دو تا لوله کوچک رنگ  را روی میز خالی کرده بود و داشت با هم مخلوط می‌کرد. سه تا لوله رنگ دست‌نخورده‌ی دیگر هم روی میز بود. مدل پک آخر را به سیگارش زد و آن را روی در قوطی حلبی قهوه روی میز آشپزخانه خاموش کرد.

«اشکال نداره من هر چند وقت یکی دو پُک بکشم؟»

«اگه وقت‌های استراحت‌مون باشه ایرادی نداره.»

«منظور من هم همین بود.»

مدل همان جور که او آهسته رنگ‌هاش را هم می‌زد تماشاش می‌کرد.

نقاش یکراست به بدن برهنه‌ی او نگاه نکرد؛ همان جور که سرش به کارش بود، به مدل گفت که برود روی صندلی پای پنجره بنشیند. روبه حیاط پشتی ایستاده بودند که یک درخت عرعر داشت. درخت برگ‌های تازه داده بود.

«می‌خواید چه‌جوری بشینم؟ پا رو بندازم رو پا یا نه؟»

«هر جوری خودت دوست داری. بیندازی نیندازی زیاد توفیر نمی‌کنه. هر جوری راحت‌تری.»

مدل انگار از این حرف جا خورد. نشست روی صندلی زرد پای پنجره و پا را انداخت روی پا. حالتش خوب بود.

«خوبه؟»

آقای الایهو سر تکان داد. گفت «خوبه. خیلی خوبه.»

قلم مو را برد وسط رنگی که روی میز قاتی کرده بود و بعد از اینکه نگاه کوتاهی به بدن برهنه‌ی مدل انداخت شروع کرد به نقاشی. یک لحظه نگاهش می‌کرد، بعد زود رو می‌گرداند سمت بوم، انگار که از روبه‌رو شدن با مدل ترس داشته باشد. به نظر می‌آمد حواس مدل جای دیگری است. یک بار مدل برگشت سمت حیاط که درخت عرعر را تماشا کند و آقای الایهو برای لحظه‌ای رفت توی بحرش و با خودش فکر کرد مدل توی درخت چی دیده.

بعد توجه مدل به نقاش جلب شد. به چشم‌های نقاش نگاه می‌کرد، به دست‌هاش نگاه می‌کرد. آقای الایهو از خودش می‌پرسید نکند دارد کار ناجوری می‌کند. یک ساعتی که گذشت، مدل بی‌تابانه از روی صندلی زرد بلند شد.

آقای الایهو پرسید «خسته شدی؟»

مدل گفت «نه، موضوع این نیست. ولی دوست دارم بدونم هیچ معلوم هست داری چیکار می‌کنی؟ رک‌وراست بگم که فکر می‌کنم شما از نقاشی هیچی نمی‌دونی.»

آقای الایهو از این حرف جا خورد. باعجله روی بوم را با حوله‌‌ای پوشاند…

ادامه داستان را فردا دوشنبه بخوانید

  • Share/Bookmark
 

۹ نظر

  1. بی صبرانه منتظر ادامه کار هستم

  2. چقدر غلط تحریری داره!

  3. مرسی از این همت و ارزشی که برای خوانندگانت قائل شدی.
    دربارهء “لولهء رنگ” به نظرم زیاد مناسب نیست نقاش ها بیشتر از واژه تیوب رنگ استفاده می کنند هر چند که زیاد فارسی نیست

  4. با سلامو تشکر
    امکانش هست در کنار ترجمه هر بار متن اصلی را هم قرار دهید؟ برای کسانی که به ترجمه علاقمنداند مقایسه ترجمه با متن، می تواند یک درس باشد.

  5. Can’t wait to read the rest.

  6. Can’t wait to read the rest. ? I could hear my hearbeat when she asks him what’s he doing ?

  7. بعدش چی شد؟! :-)

  8. بی نظیره یاد کتاب melancholy whores مارکز افتادم

  9. قطعا فرصت خوبی است. اما متن دیجیتالی در اختیارم نیست و بنابراین باید تایپ شود که فرصت بیشتری می‌طلبد. فعلا تمرکز من روی اصل ترجمه داستان است. اما اگر مجالی پیدا کنم حتما این کار را می‌کنم. البته سعی خواهم کرد موارد مهم و چالشی را با خواننده‌ها در میان بگذارم.

نظر بدهید