با توام امیرمهدی!
امیرمهدی چرا اینجا دیگر چیزی نمینویسی؟ قلمت خشک شده؟ داری کتاب پشت کتاب میخوانی؟ دلیل نمیشود. تازه خودت میدانی که خیلی کند می خوانی و هنوز هزارها کتاب نخوانده داری. چرا دیگر ترجمه نمیکنی؟ بسنده کردهای به کمی ویرایش داستانهای قبلی و انتظار برای چاپ کتابهای آماده به چاپ؟
مچل ارشادی؟ نباش.
معطل چاپچیها مانده ای؟ نمان.
مگر نمیخواستی داستانهایی را همین جا خرد خرد ترجمه کنی و منت آن دستگاه عریض و طویل بیمصرف بیهنر را نکشی؟
مگر فکر نکردی ترجمهی تدریجی در وبلاگت ایده خوبیست و همین جا با خوانندهات، بیحجاب و بیاغیار، طرفی؟ بیابلهان ملانقطی که بیاینکه متنت را بخوانند چشم میدوانند ببینند یک کلمه حرف خارج از کلمههایی که آقابالاسرشان بهشان دیکته کرده پیدا میکنند یا نه تا آبنبات روزانهشان را از بیتالمال بیزبان تحویل بگیرند.
مگر با خودت و این واقعیت کنار نیامدی که اینجا خوانندهی کم و محدودی داری اما دانه درشت است هر که می آید؟ یعنی علاقمند است و خواهان.
مگر اینجا را زمانی که کرکرهاش را بالا دادی جایی برای سهیم کردن چیزهای خوب و ذوق و هنر با دوستداران ادبیات و ترجمه ندانستی؟
پاشو یکی از آن داستانها را ترجمه کن.
پاشو دست به کار شو!
لازم نیست همهی داستان را یک جا بگذاری. اندک اندک. قطره قطره. پاراگراف پاراگراف.
تا بعد ببینیم چند تا خواننده مشتاق دنبال می کند. همین جور هر روز کاملترش کن.
پاشو پسرجان. پاشو آستین بالا بزن که وقت تنگ است.
پاشو کمی از چیزهای خوبی را که خواندهای پس بده!

۰۱/۱۲/۱۳۸۹ at ۱:۲۷ ق.ظ
سلام! همه چیزو خودتون گفتید! من فقط می گم که من از اونایی خواهم بود که دنبال خواهم کرد! ارادت
۰۱/۱۲/۱۳۸۹ at ۱:۵۰ ق.ظ
پاشو کمی از چیزهای خوبی را که خواندهای پس بده!
۰۱/۱۲/۱۳۸۹ at ۲:۳۷ ق.ظ
AAliye….mamnon.
۰۱/۱۲/۱۳۸۹ at ۱۰:۳۹ ق.ظ
ما هم پایه ی خوندن ترجمه ها هستیم. پاراگراف پاراگراف که سهله٬ کلمه به کلمه هم پایه ایم. پاشو امیرمهدی جان پاشو که منتظریم.
۰۱/۱۲/۱۳۸۹ at ۱۱:۴۶ ق.ظ
بسما…؛ منتظریم!
۰۱/۱۲/۱۳۸۹ at ۱۲:۴۲ ب.ظ
پاتوق ادبی این پنج شنبه با پست مهمان به روز شده است.
مانند هر هفته منتظر نقد و نظر شما هستیم.
شما هم می توانید مهمان پاتوق باشید.
۰۱/۱۲/۱۳۸۹ at ۲:۳۲ ب.ظ
از تو گودر پیگیرتان بودم
این چند وقتی که ترجمه نمی ذاری حقیقتش یه جورایی می خواستم بیام و همین حرفا رو بزنم اما روم نمی شد
ممنون خودتم که حرف های ما مخاطبانت رو به خودت زدی !!!
۰۱/۱۲/۱۳۸۹ at ۵:۴۰ ب.ظ
راست می گوید. گوش به حرف اش بده، فواید دارد.
۰۱/۱۲/۱۳۸۹ at ۸:۱۳ ب.ظ
یک اتاق ِ روبه آفتاب هست، طبقه ی دوم خانه ای قدیمی توی یکی از فرعیهای میرعماد،
داخلش که میروم، یادم میافتد خاک غریب مدتهاست دارد بطور غریبی روی میز خاک میخورد وگرنه خدا که هنوز خوب ِ خوب است.
ترجمه ی نویی باید آقای نویسنده! کتاب دیگری..
۰۱/۱۲/۱۳۸۹ at ۱۰:۱۴ ب.ظ
آره آره! خیلی فکر خوبیه امیرمهدی! پاشو پاشو! زودِ زود!
۰۱/۱۲/۱۳۸۹ at ۱۰:۵۲ ب.ظ
راست میگه دیگه. پاشو پسر. میدونی چند تا داستان کوتاه خوب خواندهام تا به حال به انتخاب تو؟ من مشتاق دیدن انتخابهایت هستم. منتظرم نافرم!
۰۱/۱۳/۱۳۸۹ at ۱۱:۰۳ ق.ظ
فکر بسیار پسندیده ای است. آقای حقیقت. شما ترجمه کنید ما می خوانیم و مثل همیشه لذت میبریم. امسال عید خاک غریبتان را بلند بلند برای همسرم خواندم.
۰۱/۱۳/۱۳۸۹ at ۱۲:۲۳ ب.ظ
۰۱/۱۳/۱۳۸۹ at ۱۲:۲۳ ب.ظ
منتظریم.
۰۱/۱۳/۱۳۸۹ at ۷:۵۳ ب.ظ
منم اومدم بگم که هستم و می خونم و بنویسید لطفا.منتظرم بی صبرانه.با کتاب هایتان زندگی کرده ام خیلی وقتها
۰۱/۱۳/۱۳۸۹ at ۱۱:۲۸ ب.ظ
خوب بود امیر مهدی خیلی خوب…
۰۱/۱۴/۱۳۸۹ at ۸:۰۰ ق.ظ
از این بابت خوشحالم… اینم یه جور تحول برای خودش…
با این کار، بی دریغ به ما فرصت جدیدی می دید برای تماشا و تجربه.
۰۱/۱۴/۱۳۸۹ at ۱۱:۲۰ ق.ظ
بنویسید لطفا! هرجا
پاشو!
۰۱/۱۴/۱۳۸۹ at ۱۲:۲۳ ب.ظ
سلام
چقدر خوشحالم که اینجا رو پیدا کردم.
واقعا از خوندن ترجمه روان شما لذت بردم
راستش من چند سالی که فارغ التحصیل شدم اما در زمینه ترجمه کاری نکردم…نمیدونم از کجا شروع کنم…میشه کمی راهنمایی کنید منو؟
۰۱/۱۴/۱۳۸۹ at ۱۲:۵۷ ب.ظ
سلام
خوشحالم که دوباره برگشتید با ترجمه های خوبتون ولی کاش متن اصلی رو هم می ذاشتید واسه منی که دانشجوی مترجمی زبانم خیلی به کار میاد
۰۱/۱۴/۱۳۸۹ at ۲:۱۶ ب.ظ
ممنون از لطف شما اما متن انگلیسی کتاب را باید خودم تایپ کنم و فعلا هرچه وقت داشته باشم چه بسا بهتر باشد برای ترجمه صرف کنم.