سال ۲۰۰۹؛ اشکها و لبخندها و خوابها
خب امروز آخرین روز سال میلادی ۲۰۰۹ است و من همین الان ویرایش دوم مجموعه داستانی را که در دست داشتم تمام کردم.
به این ترتیب سال میلادی جاری، جز این همه خون که بر زمین ریخت و این همه خشم و قهر و مکر و کذب و حرص و ضرب و جرح، از یک منظر، سالی پربار بود برای من: خاک غریب در همین سال منتشر شد و به چاپ سوم رسید، ترجمه و چاپ جونیبی جونز هم روی غلتک افتاد، مجموعه داستان سام شپارد را به ناشر سپردم و این مجموعه داستان جدید را هم تمام کردم. البته یکی دو ماه دیگر کار دارد و تکوتوک گیرو گور که به تدریج باید رفع کنم. امسال از یک جهت برایم سال داستان کوتاه بود، که هرچه خواندم و ترجمه کردم و نکردم، همه داستان کوتاه بود جز یک رمان.
و چه بسا اگر نبود این همه فاجعهی غمبار، بیش از اینها کار کرده بودم، چرا که ساعتها و روزها میشد که در دلم رخت میشستند، و هر بار که میآمدم کتابی را پیش روم باز کنم فکرِ این که باز چه رخ داده و چه رخ خواهد داد گریبانگیرم میشد و از کارم باز میداشت.
و فکری بزرگتر و خورندهتر: آیا اصلا باید به ترجمه ادامه دهم؟ در این روز و روزگار که هر دم از این باغ بری میرسد، آیا ترجمهی داستانهایی پرجزییات که ظاهرا در آن سوی دنیا رخ میدهند و کنجهای تاریک احساسات و روابط انسانی را میکاوند بجاست؟ آیا به کار میآید؟ آیا باید چیزی روشنگر ترجمه کرد؟ چیزی که به کارِ لحظه بیاید؟ آیا اساسا چیزی هست که به کار لحظه بیاید؟ تاریخ مثلا؟ تاریخ خیلی خوب است. شاید بهترین چیز است برای این روزها. اما آیا کار من هست؟
یا باید بنشینم و صبر پیش گیرم و دنبالهی کار خویش گیرم؟
***
مجموعه داستان سام شپارد را خوابِ خوبِ بهشت نام نهادهام. خوابِ خوبِ بهشت.

۱۰/۱۱/۱۳۸۸ at ۱۲:۵۶ ق.ظ
من خاک غریب رو خیلی دوست داشتم. چند روز قبل در اوج یکی از تنش های اخیر در به در دوره افتاده بودم بین کتابهام تا یه چیزی پیدا کنم که بتونه ببردم یه جای دیگه غیر اینجا. مشخصا یه کتاب پرجزئیات و خارجی. همون موقع یاد خاک غریب افتادم و داشتم فک می کردم کاش جزء کتابای نخونده بود الان… به نظرم ادامه بدید به ترجمه داستانهای پرجزیات اون سر دنیا.
۱۰/۱۱/۱۳۸۸ at ۳:۵۸ ب.ظ
بله ادامه بدهید.پرسش شما سوالی استفهامی ست که خود پاسخ آن را از پیش می دانید.هر کس که با هنر و ادبیات زیسته باشد می داند.کتاب ها می مانند…
۱۰/۱۱/۱۳۸۸ at ۶:۴۱ ب.ظ
من فکر می کنم وفتی همه در گیر کلیات هستند این جزئیات است که تنها راه فرار می شود هرچقدر دورتر از سرزمین مادری پر التهاب امروزمان باشد مفر بهتری است.
۱۰/۱۱/۱۳۸۸ at ۱۱:۴۰ ب.ظ
درباره خاک غریب
یاداشت ۱۰۹۶
-
ا.م.حقیقت: گمانم منظورتان این یادداشت است:
http://www.amirmehdi.com/blog/1388/05/28/1069.htm
به هر حال ممنونم.
۱۰/۱۴/۱۳۸۸ at ۱:۲۱ ب.ظ
صبر پیش گیر و دنباله کار خویش گیر
۱۰/۱۴/۱۳۸۸ at ۷:۲۶ ب.ظ
ما که ترجمه های شمارو دوست داریم…اگر بخواهند کتاب را هم از ما بگیرند پس چه دلخوشی ای داشته باشیم….باید ماند و ادامه داد
۱۰/۱۵/۱۳۸۸ at ۱۲:۰۱ ق.ظ
با سلام خدمت آقای حقیقت عزیز و بزرگوار. خوشحالم که وبسایت شما رو می بینم و راستش خیلی اتفاقی اینجا رو پیدا کردم. من با اجازه شما رو لینک می کنم و خوشحال میشم اگر که افتخار بدید و لینک کنید. از ترجمه های زیباتون بسیار تعریف شنیده ام
۱۰/۱۵/۱۳۸۸ at ۱۲:۰۵ ق.ظ
ببخشید آدرس وبلاگ رو اشتباه نوشتم. اصلاح نمایید.
۱۰/۱۵/۱۳۸۸ at ۱:۵۰ ب.ظ
سلام،
امیدوارم همیشه به کارهای خوب مشغول باشید. اگر قبای ژندهی خود را به همین مختصر هم نیاویزیم چه کنیم؟
میخواستم بگویم آیا “خواب خوب بهشت” یرای Great Dream of Heaven کمی “کم جان” نیست؟ من البته خود این داستان را نخوانده ام-اگر اصلاً اسم مربوط به داستانی باشد- فقط یکی از داستانهای این کتاب را خوانده وترجمه کرده ام.( از یک مجموعهی داستان های کوتاه ۲۰۰۷برگزیده بودم.) به نظرم بار نام کتاب هم باید طبق آنچه در زبان اصلی است باشد، حتی اگر بهکلی نام دیگری انتخاب شود. مثلاً “مترجم دردها” با “ترجمان دردها”- آن طور که خانم دقیقی ترجمه کرده است- خیلی شاعرانه تر از نام اصلی کتاب است. حتی میتوانم بگویم فریبنده است!(Malady بیشتر به مریضی نزدیک است. بار عاطفی درد بیشتر است. من این طور فکر میکنم.) به هر حال برقرار و سربه کار و موفق باشید!
۱۰/۱۵/۱۳۸۸ at ۹:۰۳ ب.ظ
جناب آقای حقیقت: پیشنهاد میشود اسم کتاب را خواب خوش حقیقت بگذارید که به نظرم به زبان فارسی مأنوس تر است.
۱۰/۱۷/۱۳۸۸ at ۶:۱۶ ب.ظ
سلام
در صورت داشتن وقت کافی و تمایل، بسیار خوشحال می شوم اگر نظرتان را در مورد داستانم بدانم:
http://www.hamravi.ir/archives/1948
از ترجمه های خوبتان هم ممنونم
موفق باشید…
۱۰/۱۷/۱۳۸۸ at ۷:۰۸ ب.ظ
Hi Mr. Haghighat,
I just found out you have translated most(or all )of Lahiri’s works to Persian. I share a link with you, which is a post I wrote in my blog few months ago about two of her books. I didn’t have the chance of reading them in Persian however, I thought you may find it relevant
!
http://safaresarnevesht.persianblog.ir/post/19/
۱۰/۱۹/۱۳۸۸ at ۱:۳۷ ق.ظ
سلام
خوشحالم که به هر شکل فعالی و روزگار را می گذرانی.ولی مهدی جان چیزی که آن ها می خواهند همین است که دست از کار بکشیم.در این اضاع وانفسا نوشتن ترحمه کردن خواندن و فکر کردن هم یک فعالیت اجتماعی برای خارج شدن از این وضعیت است که باید ادامه داد و کارهای مان را حتی بر اساس چاپ و نشر هم تنظیم نکنیم.پس صبور باش
۱۰/۱۹/۱۳۸۸ at ۱۱:۰۱ ق.ظ
.
.
.
اصلا به من چه که در این شهر………..لب گرفتن جرم است و تجاوز مد!!!
.
.
.
۱۰/۱۹/۱۳۸۸ at ۵:۱۳ ب.ظ
خب، توی این بلبشو بازار هر کسی داره کاری می کنه…/ چه خوب که شما هنری دارید مثل ترجمه، و می تونید ضمن لذت بردن از هنرتون، آدم ها رو هم با آثارتون به فکر فرو ببرید؛ به نظر من، همین دلیل کافی و خوبیه برای ادامه دادن.
ایام به کام
۱۰/۱۹/۱۳۸۸ at ۵:۴۷ ب.ظ
salam khaste nabashid webetun zibat age khastin sari ham be man bezanin
۱۰/۲۲/۱۳۸۸ at ۱۰:۵۳ ب.ظ
جناب اقای امیر مهدی
سلام
وقتی خبر فوت خسرو شکیبای عزیز رو شنیذم مثل خیلی ها کلی ناراحت شدم ولی بعد از مدتی یک شکل دیگه از ناراحتی بعد از دوباره دیدن چه کسی امیر را کشت به سراغم اومد واین بود که دیگه شکیبای نازنین نیست تا بازی جدیدی ازش ببینی و لذت ببری مثل اینکه شاملوی نازنین نیست و از شعرهای جدیدش لذت ببری.من به اینکه بعضیا میگن شما تبلیغات چیه خوبی هستی تا مترجم خوبی اعتقاد ندارم و کارم ندارم
من به این کار دارم که شما دیگه پی این فکر خورنده تر رو نگیر و لذت خوندن یه کتاب خوب با یه ترجمه خوب رو از ما نگیر شما مترجم خوبی هستی و انتخاب های خوبی داری که این فرصت رو به ما میده که یه کتاب خوب رو بخونیم.حالا که ما از خیلی لذتهای عادی مردم دنیا محرومیم شما خودت خودت رو سانسور نکن.تو مسئول گلتی مسئول لذتی که بما چشوندی
۱۰/۲۳/۱۳۸۸ at ۶:۰۲ ب.ظ
نمی دونم چرا همیشه از خوندن وبلاگ آدمای معروف تو ذوقم میخوره… چرا؟