تلخ و بدبینانه‌اش این است که فکر کنیم هر بار کسی – نویسنده‌ای، مترجمی – می‌میرد، مطبوعات‌چی‌ها ته دلشان قند آب می‌شود که خب لقمه‌ی چرب و نرمی جور شد در این وانفسا که کتاب دندان‌گیر کم چاپ می‌شود و درباره‌ی دلایل این کم چاپ شدن کتاب هم که نمی‌شود – یا اجازه نیست- چیز نوشت و نویسنده و خواننده هم که هر دو بی‌انگیزه‌اند و بی‌حوصله، و وقتی کتابی چاپ نمی‌شود، دیگر حرفی هم برای گفتن نیست و منتقد و تحلیلگری هم در کار نمی‌ماند. پس پرونده‌ای جور کنیم در باب کارنامه‌ی فعالیت‌های ادبی و هنری آن مرحوم یا مرحومه، با یکی دو رفیق از رفقای گرمابه و گلستانش گفت‌وگو کنیم و یکی دو یادداشت هم از هم‌پالکی‌هاش بگیریم. اگر یادداشت و گفت‌وگوی منتشرنشده‌ای هم از یک جا پیدا کنیم هم که دیگر چه بهتر!

این نگاه تلخ است گرچه گاهی خالی از واقعیت هم نیست.

اما جور دیگری هم می‌شود نگاه کرد. وقتی در برنامه‌های فرهنگی و ادبی رادیو، صدایی از او و بسیار کسان ِ دیگر که دانش و ذوقشان کم‌نظیر بوده و هست نداریم؛ و وقتی تلویزیون که ساعت‌ها صرف گزارش لحظه‌به‌لحظه‌ی سفر جومونگ و گفت‌وگوی چندباره با او می‌کند، هیچ‌گاه به مصاحبه با سحابی و امثال سحابی برنخاسته یا سحابی و امثال سحابی – به دلایلی روشن‌تر از روز- حاضر به حضور بر صفحه‌ی تلویزیون نشده‌اند و در یک کلام، هیچ صوت و تصویری از آنها در دست نیست، تنها کاری که از دست بر می‌آید همین است که – شاید برای آخرین بار- یادشان را با همین یادنامه‌ها – در معدود روزنامه‌های خوبی که مانده – گرامی بداریم.

***

معولا وقتی کسی از دنیا می‌رود به دیدار بازماندگانش می‌روند. بازماندگان سحابی کتاب‌های سحابی است. خوانده‌ایمشان؟

این یادداشت در ویژه نامه جهان اقتصاد برای سحابی چاپ شد.