داشتن و نداشتن



یادداشتی در باب تفاوت میان نسل جدید و قدیم مترجمان ایرانی

الف- ما چه داریم که آنها نداشتند؟

 

ما گوگل داریم

کافی است به هر کلمه‌ای که در متنت بر می‌خوری، جست‌وجویی مختصر در اینترنت کنی تا ته و توی آن را در آوری. از ریشه‌ی آن کلمه بگیر تا موارد مصرفش در زبان روزمره تا عکسش از زاویه‌های مختلف.

در متن‌های تازه‌تر شاید به کلمات عامیانه‌ای بر بخوری که به تازگی میان جوان‌ها – مثلا جوان های لندنی- رواج یافته باشد و شاید هنوز به فرهنگ‌های جهانی‌ای چون آکسفورد هم وارد نشده باشد. سایت‌هایی هستند مخصوص همین اصطلاحات کوچه و بازار و حتا زبان مخفی تین ایجرها. فرهنگ جوان‌ها بسیار پویاست و روزی نیست که چیزی من‌درآوردی از آنها در نیاید و خب، تنها راه نجات مترجم در این جور وقت‌ها گوگل است و بس.

یا خیلی وقت‌ها پیش می‌آید که جمله‌ای نامفهوم را در انجمن های اینترنتی مخصوص ترجمه به شور و مشورت همگانی می‌گذاریم و جواب می‌گیریم. یکی از آن سر دنیا برایمان توضیح می‌دهد.

 

ما به نویسنده دسترسی داریم

معمولا می‌توان به نویسنده دست یافت. یا مستقیم یا غیر مستقیم. بسیاری از نویسنده‌ها سایت شخصی دارند با ایمیل که می‌توان یکراست با آنها وارد گفت‌وگو و سوال وجواب شد. البته در این جور مواقع بهتر است مرد و مردانه برایشان توضیح بدهیم که قصد ترجمه‌ی اثرشان را داریم و اجازه‌ای هم از آن بینواها بگیریم. خیلی وقت‌ها نویسنده‌ها بعد از اینکه وضعیت فعلی مملکت ما را درک کردند قبول می‌کنند بدون دریافت  پول، اجازه‌ی ترجمه‌ی آثارشان را به مترجم واگذار کنند. گاهی وقت‌ها هم باید از طریق ناشر آنها وارد شد و به نویسنده دست یافت.

 

ما رشته‌هایی دانشگاهی در باب ترجمه داریم

اینکه چقدر کارآمد است بحثی است جدا، اما دست کم می‌دانم که فرصتی خوب در اختیار علاقمندان می‌گذارد که بیشتر بخوانند و جدی‌تر با مبانی نظری ترجمه آشنا شوند.

 

ما فرهنگ هزاره و معاصر داریم

این دو فرهنگ بهترین و معتبرترین فرهنگ‌هایی است که در چند سال اخیر منتشر شده‌اند و از دغدغه‌های مترجمان کم کرده‌اند. البته نباید از این نکته غافل بود که فرهنگ‌های دوزبانه همان قدر که کار آدم را راه می‌اندازند، آدم را برای معادل‌یابی تنبل هم می‌کنند.

 

ب- ما چه نداریم که آنها داشتند؟

 

ما موسسات بزرگ ترجمه و ویرایش نداریم

 

آن قدیم‌ندیم‌ها چند موسسه‌ی بزرگ انتشاراتی بود مثل فرانکلین که وظیفه‌اش انتخاب آثار خوب دنیا بود و انتخاب مترجم خوب و ویراستار خوب. در جریان این فرایند بسیار مترجمان و ویراستاران زیر دست بزرگ‌ترها و استخوان‌خرد کرده‌ها کار یاد می‌گرفتند و تجربه کسب می‌کردند. ما الان چنین جاهایی را اصلا نداریم یا تقریبا نداریم. همه دارند برای خودشان کار می‌کنند. مترجم‌های قدیمی‌تر سر در گریبان خود دارند- یا ترجمه می‌کنند یا استراحت. و کم پیش می‌آید در کار آموزش باشند یا کارگاهی بزنند و نسل جدید را فوت کوزه‌گری بیاموزند. هر چند مدتی است  بزرگانی چون ابوالحسن نجفی و احمد سمیعی گیلانی و عبدالله کوثری کارگاه‌هایی راه انداخته‌اند.

 

آنها کتاب خود را زود می‌دیدند. ما نمی‌بینیم

فرایند چاپ کتاب آن قدر طولانی شده که گاه آدم یادش می‌رود چه چیزی ترجمه کرده. بخشی از این کندی به وزارت ارشاد و بررسی طولانی‌مدت کتاب قبل از چاپ برمی‌گردد و بخشی از آن به کندی ناشران و کم بودن کاغذ و دستگاه چاپ و انگیزه و سرمایه و هزار و یک خرده‌ریز دیگر. 

ما حوصله نداریم. آنها داشتند

به نظر می‌رسد نسل جوان کم‌حوصله‌تر شده. نه حوصله‌ی چیزخواندن دارد نه حوصله‌ی سروکله‌زدن با متن اصلی و ترجمه‌ی خودش را. پدربزرگ من که تمام گلستان سعدی را از بر بود و صبح‌ها در حال آب دادن گل‌های باغچه‌اش بلند بلند بوستان می‌خواند، همیشه حرف از خوردن دود چراغ می‌زد و ما را سرزنش می‌کرد که چرا از این دودها نمی‌خوریم!  

 

 

اما از همه مهم‌تر:

ما بزرگانی چون آنها داریم اما آنها نداشتند

و این یعنی ما می‌توانیم با خواندن آثارشان و مقایسه‌ی تطبیقی ترجمه‌هاشان با متن‌های اصلی، بسیار چیزها بیاموزیم. و این کلید موفقیت ما خواهد بود اگر حرف پدربزرگمان را جدی بگیریم و از دود چراغ بی‌نصیب نمانیم.

 

پ.ن: این یادداشت در چلچراغ چاپ شد.

  • Share/Bookmark
 

۱۳ نظر

  1. با دود چراغ کاملن موافقم و ترجمه های شما را - بعضیاشونو - خوندم.بنظرم مقدار متنابهی دود میل کردید. نوش جان

  2. من تو این ماجرای اجازه گرفتن هیچوقت موفق نبودم! تا حالا چهار یا پنج بار به نویسنده‌ها ایمیل دادم و شرایطمون رو بهشون توضیح دادم و گفتم که خوشحال می‌شم اگه چنین اجازه‌ای رو بهم بدن (که البته این اجازه هیچ جنبه کاربردی‌ای نداره)، ولی نه تنها اجازه ندادن، که برخورد چندان خوبی هم با نامه‌های مودبانه من نکردن.

  3. هم شما و هم آنها یک چیز بیشتر ندارید: رو!

  4. فکر می کنم مهمترین بخش این تفاوت علاقه ی دیوانه وار باشد به ترجمه ی داستان و به طور کلی به داستان.
    در نسل بعد از شما (نسل امثال من) ماشین بازی، پول، کار کردن و تفریح بیشترین اهمیت دارد.

  5. جالب بود.

  6. دل بده تا پته دلمو واست رو کنم…………….سلام

  7. کاش به پدر بزرگتان می‌گفتید که درست است شما دیروز دود چراغ می‌خوردید اما ما امروز چشم و چارمان درمی‌آید…!

  8. سلام. کتاب “همنام” رو چند وقت پیش با ترجمه شما خوندم. از اینکه برای یه بار هم که شده یه کتاب ترجمه شده درست و حسابی خوندم و تونستم با تمام کارکترهای قصه ارتباط برقرار کم، لذت بردم. چون اغلب کتاب های ترجمه شده ای رو که خوندم، طوری بوده که اصلا داستان رو درک نکردم، چه برسه به تحلیل شخصیت ها و همزاد پنداری و …/ اما این بار فرق داشت. سبک ترجمه تون رو دوست دارم. بعضی کلمات توی کل ترجمه اونقدر برام جذاب بود که چند دقیقه ای ذهنم روش متوقف می شد و با خودم می گفتم: “این کلمه رو از کجای لغت نامه پیدا کرده!؟”
    موفق باشید توی زندگی و کارتون.
    نسترن

  9. دقیقا!

  10. آقای حقیقت سلام،
    کتابی از جومپت لاهیر به نام “به کسی مربوط نیست” با ترجمه خانم گلی امامی توسط نشر چشمه اخیر منتشر شده است. آیا این همان “خاک غریب” ترجمه شما ست؟

  11. ببخشید “جومپا لاهیری”

  12. سلام آقای حقیقت.
    تمام صحبتهایتان متین. فقط به نظر میرسد هر نسل را نسبت به شرایط زمانی خودش در نظر بگیریم بهتر باشد..والبته اینکه فکر میکنم یکی از مهم ترین موهبتهایی که نسل قدیم داشت و نسل جدید از آن محروم شده، آرامش است و تمرکز!
    یکی از مترجمان هم نسل شما هستم (که البته به تازگی وارد این عرصه شدم) و مشتاق به خواندن و ترجمه. متاسفانه هنوز فرصت نشده ترجمه های شما را مطالعه کنم و این از کاهلی بنده و کمبود وقت شاید باشد!
    ضمنا تازه با بلاگ شما آشنا شدم، نام خودتان را بارها شنیده بودم در گذشته.
    بدرود

  13. یکی از آرزوهایم تولید و پخش برنامه ی آشپزی از تلویزیون با حضور نجف دریابندری است! کاش تا دیر نشده یکی این آرزوی ما را جامه ی عمل بپوشاند.

نظر بدهید