آهستهتر برانید
آهای داستاننویسهای جهان!
میشود کمی دست نگه دارید؟ میشود پا را از روی گاز بردارید؟ میدانید چپ و راست از همهجای دنیا دارد کتاب میبارد؟ میدانید سر جمع، در ماه چند هزار جلد کتاب مینویسید؟ میدانید هر روز توی دنیا از قلم شما و همکارانتان چند جلد کتاب داستانی خوب در میآید؟
میدانید هر بار که به یک کتابفروشی میرویم، چند جلد رمان و مجموعه داستان جدید در آمده؟ میدانید هر هفته در ضمیمههای نیویورک تایمز و تایمز و گاردین و هر مطبوعهی ادبی چند کتاب خوب معرفی و نقد میشود؟ چند کتاب میرود جزو پرفروشها یا کتابهای برتر ماه یا سال، یا میشود برگزیدهی فلان منتقدان یا نامزد بهمان جایزهی ادبی؟ خب همهی اینها دل آدم را میسوزاند و همانقدر که ولعمان را به خواندن بیشتر میکند، حسرتمان را هم از این که وقت و عمرمان کفاف نمیدهد زیادتر میکند.
میدانید چند جلد کتاب خوبِ نخوانده در کتابخانهام، در کامپیوترم، در کیفم، در چمدان سفرم دارم؟ میدانید چند تا کتاب خوب را در کتابخانهی محل نشان کردهام؟ میدانید چند تا کتاب از توی اینترنت سفارش دادهام که در راه است؟
میدانید از این لیستهای صدتایی رمانها و مجموعهداستانهای برتر قرن و سال، هنوز چندتا دستنخورده ماندهاند؟ میدانید چند تا رمان کلاسیک هنوز اصلا ترجمه نشده؟ میدانید چند تا مترجم داریم؟ چند تا منتقد داریم؟
میدانید ترجمهی خیلی از کتابهای کلاسیک مال زمان عَرعَرمیرزاست و مترجمهای خوب باید باز ترجمهشان کنند؟
از همهی اینها بگذریم. خودتان که بهتر از هر کس میدانید؛ آدم وقتی یک کتاب خوب میخواند، باید مدتی به مغز و دل و روحش استراحت بدهد و بگذارد غذایی که خورده هضم شود، و آرام آرام تاثیر خودش را بگذارد. تراکتوروار که نمیشود کتاب خواند.
حالا نویسندههای زنده کماند، از آنها که میمیرند هم هنوز کتاب در میآیدـ جان آپدایک مگر نبود؟ یا همین جناب کارور که بعد از مرگش نه یک داستان و دو داستان، بلکه یک مجموعه داستان منتشرنشده از او در آمد!
آقایان! خانمها! ننویسید جانم! یککم دست نگه دارید! بگذارید دم مرگمان، در بستر احتضار، کمتر حسرت بخوریم.
–
پ.ن: این یادداشت در همشهری جوان این هفته چاپ شده.
۰۷/۲۸/۱۳۸۸ at ۵:۴۴ ب.ظ
سلام
از دیدن وبلاگ شما مسرور شدم. چون موضوع وبلاگ شما را می پسندم. خوشحال میشم اگر شما همه به وبلاگم سری زده و نقد و نظری داشته باشید.
در ضمن من وبلاگ شما را لینک می کنم شما هم اگر دوست داشتید مرا لینک کنید. ممنون
۰۷/۲۹/۱۳۸۸ at ۳:۴۸ ب.ظ
سلام
من خوانندهی وبلاگتان هستم.
میخواستم پیشنهاد کنم که فونت مطالب اصلی را «تاهوما» انتخاب کنید.
اینطوری راحتتر میخوانیم.
۰۸/۰۱/۱۳۸۸ at ۴:۵۵ ب.ظ
lollllllllllll
۰۸/۰۲/۱۳۸۸ at ۹:۴۲ ق.ظ
سلام بر آقای حقیقت عزیز،با این حساب ما نویسندگان تازه کار میتوانیم بنویسیم،پس مینویسیم.و در ضمن ممنون به خاطر سایت پربارتان . من که امکان ندارد هر روز بهش سر نزنم.
۰۸/۰۲/۱۳۸۸ at ۹:۲۰ ب.ظ
بسیار هوشمندانه است!
۰۸/۰۲/۱۳۸۸ at ۱۱:۳۲ ب.ظ
لبیک امیرمهدی جان! لبیک!
من به نوبه خودم دست نگه داشتم!
۰۸/۰۳/۱۳۸۸ at ۳:۰۰ ب.ظ
آقای حقیقت عزیز سلام. به لیستتان ترجمه های ضعیف از آثار جدید سالهای اخیر را هم اضافه کنید. مثالهایش هم زیاد هستند. برای نمونه دو ترجمه از کارهای گونتر گراس که این چند ساله منتشر شده اند برگام خرچنگ و کندن پوست پیاز را هم داشته باشید. فکر کنم خیلی از کارهای جدید باید دوباره ترجمه شوند. وقتی متن ترجمه انگلیسی کارهای بالا را با ترجمه اش مقایسه کردم هم خنده ام گرفت و هم گریه. مترجمهای خوب و بی ادعایی مثل شما در این زمانه کمیابند
۰۸/۰۵/۱۳۸۸ at ۱۲:۰۳ ق.ظ
آخ که چه حرف خوبی!
به جر نویسندهها، شما مترجمها هم اگر کمی صبورتر باشید برای ما جمعیت زبان خارجی ندان خیلی بهتر است!
موفق باشی
۰۸/۱۸/۱۳۸۸ at ۱۱:۵۶ ب.ظ
آقای حقیقت به نظر من شما مترجم بسیار بسیار بسیار خوبی هستید.موفق هستید امیدوارم موفق تر باشید.
۰۸/۱۹/۱۳۸۸ at ۸:۱۱ ب.ظ
آخ گفتید، همین دیروز داشتم به این حرف ها فکر می کردم