دلم می‌خواهد بعد از مدت‌ها حرص خوردن و مات‌ماندن به صفحه‌ی تلویزیون و مانیتور و روزنامه و گاه حتا اشک ریختن، به رخدادهای خوب فکر کنم و بگویم که حالم بهتر شده و باید تکانی به خودمان بدهیم و بس کنیم این رکود و کرخی و خمودی را که وقت تنگ است و چه دست روی دست بگذاریم چه آستین بالا بزنیم، وقت می‌گذرد و سال‌ها بعد شاید حسرت همین روزهای ازدست‌رفته را هم بخوریم و بگوییم کاش دستِ کم همین لحظه‌ها را چسبیده بودیم.  

در این روزهای بد که بر همه‌ی ما می‌گذرد، به خبرهای خوب فکر می‌کنم: 

«خا ک غریب» لاهیری چاپ دومش در دست کتاب‌خوانان است و «خاک آشنا»ی فرمان آرا بر پرده و خارج‌نشینان هم که از فردا می‌توانند فیلم تازه‌ی تارانتینو را ببینند و خودم «پیرمرد و دریا»ی نجف دریابندری را باز می‌خوانم و چهارپنج رمان و مجموعه داستان قدیمی و جدید به زبان اصلی را همزمان، و دوستی ترجمه‌ی تازه‌ام از «داستان‌های سام شپارد» را می‌خواند پیش از اینکه به ناشر بسپرمش و باز خودم  ترجمه‌ی نازنین از دو کتاب باربارا پارک را برای نوجوانان ویرایش و پیرایش می‌کنم و «جونی‌بی جونز» هم که زیر دستم همچنان در حال بازیگوشی است و الکساندر همن هم که داستان «زنبورها فصل اول»اش را در «خوبی خدا» ترجمه کردم، چند روزی است که مجموعه داستان جدیدش را در فرنگ در آورده که نامش «عشق و سدها» است و همین داستان را هم در خود دارد. و «خوبی خدا» هم راستی امروز شنیدم که تجدید چاپ شد و تا چند روز دیگر بر پیشخان کتابفروشی‌هاست. و جومپالاهیری هم  با دوستش یک مجموعه‌ی جدید داستانی را سرپرستی کرده و به قول انگلیسی‌ها ادیتورش بوده که مجموعه‌ای است از داستان‌های داستان‌نویسانی از دور و نزدیک و چند هفته‌ای است که در امریکا منتشرش کرده و اسمش را گذاشته «یک جهان».

بهتر است بازگردیم به دوران لذت بردن از ادبیات ناب و کشف و شهود. به آن دوران که «وداع با اسلحه» تکانمان می‌داد و «بخش سرطان» سولژنستین ویرانمان می‌کرد و«تس» توماس هاردی قلقلکمان می‌داد و «جنگ و صلح» تولستوی باورهایی اساسی را در ما عوض می‌کرد و با دوستمان ساعت‌ها درباره‌ی «یادداشت‌ها»ی داستایفسکی حرف می‌زدیم و برادرمان روزها از «بودنبروک‌ها»ی توماس‌مان و «کوه جادو»ش حرف می‌زد، و به هرکه می‌رسیدیم با آب و تاب تبلیغ «میشاییل کلهاوس» را می‌کردیم. و ترجمه می‌کردیم تا آفتاب می‌زد. و می‌نوشتیم تا ماه  فرو می‌رفت.

انقلاب نرم و مخملی کیلویی چند است؛ من از انقلابی حرف  می‌زنم از جنس حریر.

پ.ن: خبرهای خوب من اینها بود. خبرهای خوب شما چیست؟