شنیدم دارند تشریف می‌برند. خواستم چیزی تقدیمشان کنم. چون بر تخت فرهنگ تکیه زده بودند فکر کردم یک حکایت از شخصیتی فرهنگی تقدیمشان کنم. امیدوارم اسم سعدی به گوش ایشان خورده باشد. به هر حال کتاب جناب سعدی هم از زیر دستشان سالم درنیامده.

پس

این حکایت را تقدیم می‌کنم به کسی که در روزگاران سلطنتش مارکز و هدایت و گلستان و ایشی‌گورو و تریسی شوالیه و باقی پو.رن‌نویسان همگی سربزنگاه ساکت شدند و جا باز شد برای کافه‌پیانوجات که به آموزش مفاهیم اخلاقی و ارزش‌های اصیل انسانی پرداخته‌اند.

و

به کسی که در دوران حکمرانیش تخم فیلم‌های ضدارزشی مثل مادر و مهر مادری و دلشدگان و لیلا و روسری آبی و برج مینو و پرده‌ی آخر را ملخ خورد و سینما سرشار شد از فیلم‌هایی متعالی همچون چارچنگولی و اخراجی‌ها و هوو و شاخ گلی برای عروس و مادرزن سلام و ده رقمی.

یکی از ملوک بی‌انصاف، پارسایی را پرسید: از عبادت‌ها کدام فاضل‌تر؟

گفت: تو را خواب نیمروز، تا در آن یک نفس خلق را نیازاری.

ظـــالمی را خفتــــه دیــدم نیمــه روز

گفتم این فتنه است، خوابش برده به

و آن که خوابش بهتر از بیداری است

آن چنـــان بـــد زنــــدگــانی مـــرده بــه