با سلام خدمت دوست فرهیخته و نویسنده گرامی
بدینوسیله از شما دعوت میشود به گروه مردمی حامیان حق مولف در ایران بپیوندید .
امیدواریم این راهی باشد برای توسعه هنر و فرهنگ ایران .
با تشکر
dontcopy.ir
Dear Mr. Haghighat,
Finished ur newbook by Jumpa Lahiri last night . It was splendid like ur other translations. I loved the Namesake as well. They both broke my heart. I have actually been a witness to lives like Lahiri’s short stories. Afcourse they can happen to the all immigrants in different countries with different backgrounds and nationalities. I read some critics on the web about it. I hope she writes more and u translate them for us too.
thank u for providing us this opportunity to READ in this disappionting situation in our country.
لینک دوستمان را هم بگذاریم توی وبلاگمان!
کتاب هم بخوانیم!
کتاب هم بخوانید!
قلعه حیوانات را،
نان و شراب را مثلن،
مشروطه ایرانی را،
تاریخ انقلاب فرانسه را،
گزارش به خاک یونان را،
همان روح پراگ را،
حالا که سعی می کنم بهتر ببینم خواستم بنویسم که هم تصحیح کنم خودم را و هم بگویم که هرابال هم می توانست اشتباه کند،که تمام کتابها به درد ما خوردند،باید زودتر می فهمیدم از همان موقع که منتظر پستچی می نشستیم که بسته کانون پرورش فکری را بیاورد ،از همان روزهایی که لای کتابهای درسی کتابهای دیگری می خواندیم ،باید می فهمیدم که ما فرق خواهیم داشت که ما رنج خواهیم کشید،شهید خواهیم شد ولی از انسان بودن نخواهیم گذشت.خواستم بنویسم که تشکر کنم از همه شما که نوشتید،سرودید،ترجمه کردیدو خسته نشدید خواستم تشکر کنم به خاطر این رنج ،به خاطر چیزی که امروز هستیم که از بین رفتنی نیست،متشکریم.
«خاک غریب» را خواندم و مثل باقی کارهای لاهیری از خواندنش لذت فراوان نصیبم شد.
شما که عادت ندارید به سوالات من پاسخ بدهید(احتمالا وقتش را ندارید!) ولی در اینجا: http://www.ibna.ir/vdce7n8e.jh8wei9bbj.html
خواندم که «خاک غریب» ی که شما ترجمه کرده اید ۳۸۰ صفحه است اما کتابی که من دارم ۳۶۰ صفحه است یعنی ۲۰ صفحه اش سانسور شده یا این یک اشتباه است یا…؟
دوم: در صفحه ۲۹۰ کتاب به جای «دلمه ی انگور» بهتر نبود «دلمه ی برگ مو» می گذاشتید با توجه به نام پرستار که «خانم قریبیان» بود؟
(البته من با چشم عیب یاب کتاب را نخواندم ولی این یکی خیلی تو چشم بود).
۰۴/۰۶/۱۳۸۸ at ۹:۴۲ ب.ظ
“از تمام آن کتابهایی که بهشان سوگند خورده بودم در این لحظه نیاز،حتی یک عبارتش به کمکم نمی آمد”تنهایی پرهیاهو
۰۴/۰۷/۱۳۸۸ at ۱۱:۴۳ ق.ظ
با سلام خدمت دوست فرهیخته و نویسنده گرامی
بدینوسیله از شما دعوت میشود به گروه مردمی حامیان حق مولف در ایران بپیوندید .
امیدواریم این راهی باشد برای توسعه هنر و فرهنگ ایران .
با تشکر
dontcopy.ir
۰۴/۰۷/۱۳۸۸ at ۱۱:۵۹ ب.ظ
بهترین کتابی که الان میشود خواند «روح پراگ» ایوان کلیما ست.
۰۴/۰۹/۱۳۸۸ at ۸:۰۱ ق.ظ
Dear Mr. Haghighat,
Finished ur newbook by Jumpa Lahiri last night . It was splendid like ur other translations. I loved the Namesake as well. They both broke my heart. I have actually been a witness to lives like Lahiri’s short stories. Afcourse they can happen to the all immigrants in different countries with different backgrounds and nationalities. I read some critics on the web about it. I hope she writes more and u translate them for us too.
thank u for providing us this opportunity to READ in this disappionting situation in our country.
۰۴/۰۹/۱۳۸۸ at ۶:۳۸ ب.ظ
چه میتوان خواند؟ چه میتوان نوشت؟ با بغضی در گلو و نفرتی در سینه و آواری بر سر.
اما سوسوی امید و درد زخمها زندهمان میدارد تا فردا.
۰۴/۱۱/۱۳۸۸ at ۱۱:۵۵ ب.ظ
لینک دوستمان را هم بگذاریم توی وبلاگمان!
کتاب هم بخوانیم!
کتاب هم بخوانید!
قلعه حیوانات را،
نان و شراب را مثلن،
مشروطه ایرانی را،
تاریخ انقلاب فرانسه را،
گزارش به خاک یونان را،
همان روح پراگ را،
اما فلسفه نه،
شعر نه،
نوبت عاشقی ست یکچندی.
۰۴/۱۲/۱۳۸۸ at ۱۰:۱۲ ق.ظ
حالا که سعی می کنم بهتر ببینم خواستم بنویسم که هم تصحیح کنم خودم را و هم بگویم که هرابال هم می توانست اشتباه کند،که تمام کتابها به درد ما خوردند،باید زودتر می فهمیدم از همان موقع که منتظر پستچی می نشستیم که بسته کانون پرورش فکری را بیاورد ،از همان روزهایی که لای کتابهای درسی کتابهای دیگری می خواندیم ،باید می فهمیدم که ما فرق خواهیم داشت که ما رنج خواهیم کشید،شهید خواهیم شد ولی از انسان بودن نخواهیم گذشت.خواستم بنویسم که تشکر کنم از همه شما که نوشتید،سرودید،ترجمه کردیدو خسته نشدید خواستم تشکر کنم به خاطر این رنج ،به خاطر چیزی که امروز هستیم که از بین رفتنی نیست،متشکریم.
۰۴/۱۲/۱۳۸۸ at ۱۰:۱۶ ق.ظ
سلام.ابن کتاب کتاب بب بب ..حالمان را خوش کرد.ممنون
۰۴/۱۲/۱۳۸۸ at ۲:۱۸ ب.ظ
داریم می خوانیم…حالا چه اصراریست آخر؟؟؟
۰۴/۱۳/۱۳۸۸ at ۷:۵۲ ب.ظ
«خاک غریب» را خواندم و مثل باقی کارهای لاهیری از خواندنش لذت فراوان نصیبم شد.
شما که عادت ندارید به سوالات من پاسخ بدهید(احتمالا وقتش را ندارید!) ولی در اینجا:
http://www.ibna.ir/vdce7n8e.jh8wei9bbj.html
خواندم که «خاک غریب» ی که شما ترجمه کرده اید ۳۸۰ صفحه است اما کتابی که من دارم ۳۶۰ صفحه است یعنی ۲۰ صفحه اش سانسور شده یا این یک اشتباه است یا…؟
دوم: در صفحه ۲۹۰ کتاب به جای «دلمه ی انگور» بهتر نبود «دلمه ی برگ مو» می گذاشتید با توجه به نام پرستار که «خانم قریبیان» بود؟
(البته من با چشم عیب یاب کتاب را نخواندم ولی این یکی خیلی تو چشم بود).
۰۴/۲۰/۱۳۸۸ at ۸:۱۷ ق.ظ
سلام
توی بدترین شرایط بهترین راه حل کتاب خوندن هست