خبر تازه از خاک غریب
از تو میپرسند چه خبر از خاک غریب؟
بگو نزدیک است: خاک غریب مجوز گرفته و تا نمایشگاه در خواهد آمد.
بعد از سه سال، امسال در نمایشگاه یک کتاب نو (!) از من در غرفهی نشر ماهی خواهد بود. آخرین کتاب بزرگسالانهی من خوبی خدا بوده. پارسال قصههای بانمک و عجیب درآمد و دو جلد بعدیاش هم در راه است اما تا نمایشگاه نخواهد رسید. امسال دو جلد جونی بی جونز هم هست با دو جلد نوی دیگر که آنها هم چاپخانهاند و -ظاهرا- برای کودکان اما من شخصا بزرگسالانه میدانمشان
از یک ترجمهی دیگر خاک غریب هم خبر دارم اما از اینکه آیا آن هم به نمایشگاه میرسد یا نه، نه. با تجربهای که از ترجمههای متعدد مترجم دردها و بعد از آن همنام دارم، به گمانم از این کتاب هم کم ِ کم چهار ترجمه بیرون خواهد آمد و هر کس هم کپی رایت داشتن نشر ماهی را جوری برای خودش توجیه میکند که گریبانگیرش نشود عذاب وجدان رعایت نکردن حق نویسنده.
البته این اولین کتاب لاهیری است که در ایران مجوز میگیرد و همنام و مترجم دردهای خودم هم علی رغم اینکه به رؤیت نویسنده رسیده بودند، کپی رایتی برایشان پرداخت نشده بود ولی الان دوستان نشر ماهی برای آنها هم در حال مذاکره هستند تا حالا که کسی ما را به تمدن نزدیک نمیکند ما خود به تمدن نزدیک شویم و شهروند جهانی باشیم.
قرارداد ماهی با جومپا لاهیری جوری است که به ازای چاپ اول یک مبلغ و در چاپهای بعدی، به ازای هر جلد، درصدی از پشت جلد به نویسنده می رسد. اما ترجمههای دیگر این طوری نیست. یعنی در واقع فقط ناشر و مترجم بهره می برند. نویسنده سرش بی کلاه میماند. البته در ایران که عملا بهرهای در کار نیست و به قول معروف پولی که - به خصوص- دست مترجم را می گیرد کفاف چای و سیگارش را هم نمیدهد اما به هر حال، حساب حساب است و کاکا برادر.
حالا یک جوری میشود این قضیهی بیکلاه ماندن سر نویسندهی اصلی را در ایران توجیه کرد و آن هم اینکه: معمولا چون تیراژ خیلی پایین است در ایران، حتا اگر کپی رایت هم به نویسنده پرداخت شود پول چندانی نیست و خرج یک بار کافه رفتنش – اگر خیلی پاستوریزه باشد- هم نیست. اما وقتی در ایران کپی رایت رعایت نمی شود یا به عبارت بهتر، وقتی ایران جزو کشورهای شامل کپی رایت نیست، در واقع نتیجهی این است که نویسندههای جهان- انگار همهی نویسندههای جهان- تاوان ندانمکاریهاشان را میدهند و تاوان شیطنتهایی که انگار فقط به قصد منحرف کردن و تحریک جوانهای معصوم ما میکنند. میخواهم بگویم چون تیراژ خیلی پایین است، بهرهی نویسنده چیزی میشد در حدود حجم حرفهای بدبدی که از کتابش حذف میکنند. یعنی اگر ایران کپی داشت، با این تیراژها پولی چنان اندک دستش را میگرفت که تقریبا معادل بخشهای محذوف کتابش است که حالا نمیگیرد! یعنی کلا که پول زیادی نمیشود در ایران، ولی اگر هم بود، به قدر همان سه چهار پنج ده بیست سی صفحه ای است که به اتهام تحریک جوانان و نوجوانان چشمپاک و سر به راه وطن که روزی چند میلیون سی دی و دی وی دی رایت میکنند ولی حتا روزنامه هم نمیخوانند و نمیدانم چطوری یکهو قرار است بیایند یک کتاب جدی و نه حتا بست سلر داستانی را بخوانند درو میشود.
نویسندهی طفلک در ایران حقی ندارد و به ازای کتابی که نوشته پولی نمیگیرد ولی اگر هم بنا باشد بگیرد عملا باز خیلی کم میشد و چه بسا از خیرش میگذشت. میشود حکایت آن یارو که ازش میپرسند ویولن بلدی بزنی؟ میگوید نه، ولی یک داداش دارم که او هم بلد نیست!
بحث پیچیدهای شد و سر و تهش هم چندان معلوم نیست به گمانم. بگذریم.
چاپ اول خاک غریب در قالب باقی کتابهای داستانی نشر ماهی (با همان رنگ همیشگی نارنجی در عطف) درخواهد آمد اما بعدا یک چاپ گالینگور هم خواهد خورد- چیزی شبیه همنام چاپ اول. البته در کشورهای غربی عموما چاپ اول کتاب گالینگور یا به قول خودشان hardcover است و گرانتر، و چاپهای بعدی شومیز و ارزانتر.
ولی خب اینها همهاش حاشیه است. اصل، خود کتاب خاک غریب است که شمارش معکوس برای دیدنش را باید آغاز کرد. من خودم در مقام مترجم، اول از همه توی صف خواهم ایستاد.
پس حسین، محمد، چاپچیها، ابر و باد و … من جنبیدم. شما هم بجنبید!

۰۲/۰۹/۱۳۸۸ at ۹:۴۳ ق.ظ
زنده باد سه و بیستونه دقیقهی قبل از ظهر ِ دوم ِ آذر ِ هزاروسیصدوهشتادوهشت! حالا دیگر یافتمت که کجایی. تو در آیندهای و ما در نهم ِ اردیبهشت! میبینی که سرانگشتی دستکم پنج ماه عقبایم، تازه اگر گذشتهی بیپیر ِ چراغ ِ راهِ آینده دست از سر ِ حالمان بردارد!
پاراگرافهای ۵ و ۶ات را اصلاً خوب ننوشته بودی. کجا رفت آن نثر ویراستهی بیدستانداز ِ همیشگیت؟ آنجا اگر «شرفالنبی» به تورت خورد، تردید نکن؛ بخر و بخوان و پاراگرافهای ۵ و ۶ات را جوری بازبنویس که بفهمیم آخرش چی شد! بعدش، این را هم «حتماً» بنویس که «خاک غریب»ات چقدر ممیزی شده. یادت نرود تو را به خدا… نه، تو را به انسان… اصلاً ونوس که خدا-آدم است پتیاره!
در آینده خوش بگذران! ما هم دعاگوییم سفت و سخت، که در آینده خوش بگذرانی.
-
من خود نیز گفتم پیدا نیست آخرش چه شد. ربطی به نثر و این حرفها ندارد. مشکل محتوایی است مثل همه مشکلات محتوایی کتابها. آذر و این حرفها هم مشکلات مربوط به سایت است وگرنه من پابه پای همه ی شما دارم راه میآیم و خاک پای همه شما مردم وطنممممم!
۰۲/۱۳/۱۳۸۸ at ۱۱:۴۶ ق.ظ
سلام امیر مهدی عزیز . چطوری؟
مدتی ایران نبودم . کلا مدتها هم از وبلاگ خوانی و بلاگ نویسی دور .
فرصت نکرده ام هنوز سایتت را بخوانم .
انشالله که همچنان فعال هستی .
ارادت .
۰۲/۱۴/۱۳۸۸ at ۱۱:۲۲ ب.ظ
نمی خواستم امسال برم غرفه فارسی ها
نذاشتی
۰۲/۱۷/۱۳۸۸ at ۱۲:۵۲ ق.ظ
ها؟ منم بجنبم؟!
پ.ن
به مصداق آیه شریفه «ما سه تا رو کجا می برین!»