امسال پیش از نوروز، دو ترجمه از من در دو مجله منتشر شد. در ویژه‌نامه‌ی نوروز چلچراغ، برشی از داستان «آخر سال» از مجموعه‌ی «خاک غریب» جومپا لاهیری و در مجله‌ی «سینما و ادبیات» داستانی از ژان ریچاردسون.

 

 

در همین مجله، دو مطلب خوب هم در باب ترجمه چاپ شده است از دو مترجم آلمانی: یکی گفت وگویی با علی اصغر حداد، مترجم آثار کافکا و دیگر مقاله‌ای به نام اصلیت ترجمه نوشته‌ی محمود حدادی، مترجم توانای «میشائیل کلهاوس» و «رنج‌های ورتر جوان». بخشی از اواخر این مقاله را با کمی تلخیص در اینجا می‌آورم که شایسته‌ی تامل است:

 

واحد ترجمه چیست؟ اول ببینیم برای این پرسش به طور عام چه پاسخ‌هایی مطرح شده است.

اول: ما می‌توانیم بگوییم واحد ترجمه کلمه است. به این ترتیب به متنی تحت‌الفظی می‌رسیم که سایه‌ای گنگ از اصل است و قاعدتا کارکردی اجتماعی ندارد.

 

دوم: می‌توانیم بگوییم واحد ترجمه جمله است. به اعتبار این نظر، خودمان را دست کم ملزم به رعایت نحو زبان فارسی کرده‌ایم، اگر چه فروکاستن متن به مجموعه‌ای از جمله در نهایت اقدامی نافرجام خواهد بود.

 

سوم: می‌توانیم بگوییم واحد ترجمه روح کلام است. این جمله شاید درست باشد، ولی خود به خود جمله‌ای است تجریدی و عام… شاید بشود تعبیری عینی‌تر و نمودارتر از این تعریف آخر ارائه داد. و آن اینکه بگوییم متن هنری بازتابی از عواطف انسانی است. مثلا ما در یک متن هنری می‌توانیم شاهد رنج، امید، شادی، غم یا غرور انسان‌ها باشیم. آیا در آن صورت مترجم نمی‌تواند به خودش بگوید فلانی، تو از ورای این کلمه‌ها و این جمله‌ها امید را ترجمه کن، یا شادی را یا رنج را و یا غرور را؟ آن وقت آیا به سرشت هنری متن اصل نزدیک‌تر نشده‌ایم؟ و در چنین صورتی آیا فارسی ما طبیعی‌تر نخواهد بود، زبانی حاصل شهود، وارسته و رهیده از چم و خم زبان بیگانه؟

اهل فن ظاهرا به چنین شیوه‌ای از ترجمه، ترجمه بر اساس «خوانش گفتمانی» می‌گویند. این روش البته هزینه‌ی خاص خودش را هم دارد زیرا در آن صورت معیار انتخاب متنی که می‌خواهیم ترجمه کنیم (و شرط ترجمه‌اش هم!)‌ فرق خواهد کرد. … باید به راهی از گونه‌ی دیگر رفت، به اینکه هر اثر هنری آتشی دارد  که شعله‌اش می‌تواند به جان ما هم جرقه‌ای بیندازد. تنها اگر چنین باشد، آن پذیرندگی مولوی لفظ ‌گریز هم می‌تواند به ما دست دهد که در این راستا یعنی در نفی لفظ از جمله می‌گوید:

 

محو می‌باید نه نحو اینجا، بدان!

گر تو محوی بی‌خطر در آب ران!