برای مادرم

 

باباحاجی عزیز

 

کاش پیش از مرگت بیشتر آمده بودم پیشت، بیشتر با تو حرف زده بودم، بیشترْ از لغت‌هایی که می‌گفتی و از تعبیرهای آبدار تهرونی، از دهنت می‌شنیدم، بیشتر می‌رفتم تو نخ حرف‌زدنِ کسی که سنی ازش گذشته بود و بسیار مقرراتی بود و همه ازش حساب می‌بردند و دوستش داشتند و از بچه‌های ناف تهران بود و از توپ‌بازی‌اش با پسرهای همسن‌وسال خودش سرِ چهارراهِ سرچشمه – که زمانی ضلع شمال غربش گورستان بود- حرف می‌زد و از درشکه‌گرفتنش تا تجریش و از آنجا پیاده‌گزکردنش تا جمال‌آباد برای دیدن عمه‌خانمش، و بیشتر دقت می‌کردم ببینم وقتی می‌خواهی بچه‌ای را دعوا کنی چی می‌گویی – دَلِگی نکن را یادم هست!- و وقتی می‌خواهی با دخترت حرف بزنی چه‌جوری حرف می‌زنی و چه‌جوری احساسات خودت را بروز نمی‌دهی و کلمه‌هایی ظاهرا خشک را به زبان می‌آری و با این حال، نگرانی و دلسوزی در کلامت موج می‌زند.

 

 

گوگوگو…ری گوگوگو…ری! این را برای بچه‌های نوپا می‌خواندی و یواش و با محبت اسپَنک‌شان می‌کردی! زبانت را توی دهنت تند و تند این ور و آن ور می‌بردی و بچه‌ها ماتشان می‌برد ولی هر چه می‌کردند نمی‌توانستند ادات را در آرند. درست همان طور که من الان نمی‌توانم مثل تو و مثل اصطلاح‌های دلچسب تو حرف بسازم و در دهان پدرِ روما در داستان خاک غریب مجموعه‌ی خاک غریبِ لاهیری بگذارم- پدری که بی‌اندازه شبیه توست، پدربزرگم، باباحاجی‌ام که حالا پنج سال است نیست. با همان اصول اخلاقی و نظم و اتوکشیدگی، همان قدر آرام و کم‌حرف و گزیده‌گو، و همان قدر دوست‌داشتنی.

* این یادداشت با اندکی تغییر در چلچراغ این هفته منتشر شده است.