فریدون فاطمی و نشر مرکز
ده دوازده روزی از درگذشت فریدون فاطمی گذشته. او که همه به عنوان مترجم و ویراستار میشناسندش مسوولیتی هم در نشر مرکز داشت و مترجمها و نویسندهها بیشتر با او طرف بودند- از وقتی کتابی را پیشنهاد میدادند تا وقتی میرفتند و آن قراردادهای سخاوتمندانه(!)ی نشر مرکز را امضا میکردند کس دیگری را نمیدیدند.
آن مرحوم البته آدم کمحرفی بود و زیاد توضیح نمیداد که چرا برخلاف قراردادهای بیشتر ناشران، قرارداد نشر مرکز چهار پنج صفحه است. زیاد توضیح نمیداد که چرا برخلاف بسیاری از نشرهای دیگر، در نشر مرکز فلان درصد از تیراژ بابت ضایعات کتاب کم میشود و فلان درصد از حقالتحریر بابت تبلیغاتی که نشر باید بکند (و نمیکرد و نمیکند البته.) نمیگفت چرا توِ نویسنده یا مترجم باید پول این تبلیغات را بدهی و آنوقت بر خلاف تقریبا بیشتر نشرها، عملا همهی حقوق قانونی کتاب را برای همیشه واگذار میکنی و هیچ حقی در تقریبا هیچچیزی که مرتبط با کتابت باشد نداری. و اگر بعد از سالهای سال تجدید چاپ نشدن کتابت، اعتراضی کنی، باید همهی پول فیلم و زینک و خرت و پرتهای دیگر را تا قران آخر بدهی تا بتوانی کتابت را بگیری. توضیح نمیداد چرا هفتاد درصد بندهای قرارداد با «ناشر حق دارد» شروع میشود!
دربارهی چیزی که در کتابهای چاپ مرکز مینویسند «ویرایش تحریریهی نشر مرکز» هم کلامی حرف نمیزد. از نویسندهها و مترجمهایی که من میشناسم و با نشر مرکز کار کردهاند هیچکس دربارهی این پدیده چیزی نمیداند. بعدها، مثلا چندسال بعد شاید، تو میفهمی فلان آقا یا خانم، همهی این تحریریه است که ویرایش زورکی کتابت را به عهده داشته- مثل ادارهی ممیزی که مثلا چند سال بعد، میفهمی کتابت زیر دست فلانکس بوده که رد کرده یا روش چهارنعل تاخته.
آخرین بار حدود سال ۸۲ بود که مرحوم فاطمی را بعد از چاپ کتابم، در میان گمشدگان، در دفترش دیدمش. نمیدانستم آخرین بار است که او را میبینم. خیال میکردم در میان گمشدگان بالاخره تجدید چاپ میشود و من برای تغییر طرح جلدش، با پیشنهادی، باز نزد او خواهم رفت. در میان گمشدگان تجدید چاپ نشد و فریدون فاطمی هم در گذشت. دنیای غریبی است.
روحش شاد.

پ.ن: گفتوگوی سجاد صاحبان زند با مرحوم فاطمی را دربارهی ترجمهی آثار فلسفی در اینجا بخوانید.
۰۶/۱۱/۱۳۸۷ at ۸:۵۲ ب.ظ
فقط نشر مرکز نیست که
…
من هنوز نمی دانم چرا بعد از امضای قرارداد پنج صفحه یی ام با انتشارات کاروان که خوب آن هم بیشتر بندهایش با حق ناشر است شروع می شد و همه چیزش شبیه به این قرارداد تو بود و خوب, دو سال گذشته, دو سال گذشته و هیچ کسی نمی داند چرا حتا کتاب را به ارشاد نفرستاده اند
…
فقط این ها نیست که امیرمهدی جان
من کلا عادت کرده ام بگویم مملکت گل و بلبل است
این هم روش
…
خوب
این هم روش
…
۰۶/۱۱/۱۳۸۷ at ۱۱:۴۶ ب.ظ
چه بد! من هم دو سه بار او را دیده بودم دقیقا در همین دفتر کذایی.
چرا مرد؟ کی مرد؟ البته در این روزگار این دو سوال بیمعناست: همه میمیرند زود زود!
۰۶/۱۲/۱۳۸۷ at ۴:۱۷ ب.ظ
Do not speak ill of the dead;)
۰۶/۱۳/۱۳۸۷ at ۱:۵۴ ق.ظ
بار اول که رفتم نشر مرکز تا کتاب را بدهم همین آقای فاطمی من ار پذیرفت. تعارف نکرد که بنشینم. طول سه دقیقه کتاب را گرفت و گفت که نتیجه را می گویند. آن روز احساس حقارت کردم و پیاده به خانه برگشتم . حدود یک ساعت و چهل و پنج دقیق و همه اش توی فکر بودم . چند ماه بعد کف تلفن زدم همین آقای فاطمی گفت بیائید کتاب تان را بگیرید. همان موقع آشغال هایی از – و –و –و — و …در می آمد که آدم عقش می گرفت. برخورد قاطمی با من داستانی است که من را از ادبیات و اصلا ابنا بشر سر خورده کرد. این آقا و شریکش رمضانی (درواقع پسر خاله همسرش - آن طور که بعدها شسنیدم) که آن روز ندیدمش و اصلا خودش را نشان نمی داد و ظاهرا با محافلی هم سر وسری داشت در مجموعه —شان کاری کردند که تا یک سال و چهار وپنج ماه نه چیزی خواندم و نه نوشتم . واقعا مایه ننگ است که جشنواره داستان کوتاه به یمن نفوذ آقای — جایزه بهترین ناشر داستان کوتاه ببرند. آیا پرسیده اید که در نشر مرکز کتاب های – را به شرطی چاپ می کردند؟ حتی کارها ی ترجمه ها؟ پرسیده اید که پول مترجم و مولف را در چند نوبت و هر نوبت چند تومان می دادند؟ یک مترجم قسم می خورد که بین ۱۲ تا ۱۸ بار نشر مرکز از دورترین نقطه غرب شهر او را به – اش کشیده است تا در جمع مبلغی بین ۲۰۰ تا ۳۰۰ هزار تومان به او بدهد.( اعداد دقیق نداده ام تا مترجم شناسائی نشود) کتاب من چاپ شد و با استقبال هم رو به رو شد ام تا عمر دارم نمی توانم نفرتم را از زمضانی و فاطمی محو کنم. - چه کار کنم؟ دست خودم نیست.
–
ا.م.حقیقت: دوست عزیز. برای حفظ شئون اخلاقی، نام اشخاص و حرفهای تند را حذف کردم.
۰۶/۱۳/۱۳۸۷ at ۳:۵۲ ب.ظ
خدایش بیامرزاد. تنها تصویری که از او در ذهنم مانده است سبیل های نیم پهن و توک زبانی حرف زدن اوست. اگر یک نفر با من همراه بود حتما واکنش من در دیدار با فاطمی جالب می آمد. راستی چرا هیچ وقت درهیچ مکانی سِمَت هیچ کسی هیچ مشخص نیست؟
I’m desperately curious about that
۰۶/۱۳/۱۳۸۷ at ۴:۱۰ ب.ظ
امیر عزیز، همان طور که سودارو هم آن بالا گفت، انتشارات کاروان هم دست کمی از مرکزی ها ندارد.
۰۶/۱۳/۱۳۸۷ at ۵:۱۶ ب.ظ
اصلاً شما از خودتان پرسیده اید که این ناشران مطرح - از مرکز و چشمه و ثالث گرفته تا آگه و طرح نو و دیگران چطور با این وضع بحرانی نشر کتاب باز هم خودشان را حسابی بسته اند و دفتر و دستک و مغازه در بهترین نقطه شهر دارند و منزل در نمی دانم کجا؟ امیر مهدی جان همین ناشر کارهای تو هم صبر کن یک دو سال دیگر تا ببینی با نویسنده ها و مترجم های تازه چه می کند! همه شان کاسبکارند و طماع. البته نه این که جنبه اقتصادی کار را نباید در نظر بگیرند، بلکه حق بیچاره مؤلف و مترجم هم باید بدهند که نمی دهند.
۰۶/۱۳/۱۳۸۷ at ۵:۵۲ ب.ظ
آقای غیاثی عزیز! من اطلاع موثق دارم که راهنماییها و نصیحتهای علیرضا رمضانی بود که باعث شد کاروان و حتی افق هم به راهی بروند که الان میروند. نشر افق هم این اواخر و مخصوصا بعد از اینکه جناب اسدالله امرایی مشاور آن موسسه شده سیاستهایش خیلی فرق کرده است. متاسفانه در بین اهل قلم هم هستند کسانی که حاضرند به هر خواستی تن در دهند تا کتابشان چاپ شود. کمااینکه خود آقای حقیقت هم بالاخره به قرارداد آنها تن در داد. البته من واقعا نمیدانم فاطمی در نشر مرکز چه اندازه سهم داشت یا نداشت. من فکر میکنم سیاستگذار اصلی خود رمضانی بود. اما تقدیر جایزهی شهر کتاب از آقای رمضانی واقعا خیلی بامزه بود! درست است که احتمال دارد آن داور محترم ایشان را در آن جایزه مطرح کرده باشد، اما مگر بقیهی داورهای آن جایزه چغندر بودند که هیچ حرفی نزدند! یا اینکه فقط خود آقای محمدخانی است که لااقل در مورد این جور گزینشها تصمیم میگیرد؟
۰۶/۱۴/۱۳۸۷ at ۹:۲۳ ق.ظ
جالب است. همیشه فکر میکردم که فقط در حق خودم اجحاف شده که نشر ققنوس بدجور درمان مالیده. پس تمام مترجمهای جوان دست کم یکی دو تا زخم را خورده اند. آخ که اگر کپی رایت در ایران اجرا میشد، دیگر نباید برای ترجمه ای که یک سال رویش زحمت کشیده ای، جلوی ناشری که از ادبیات همانقدر سر در میآورد تا از جوشکاری، سر خم کنی و شرمنده باشی از این که جوانی و مثل فلان مترجم هفتاد سالت نیست و شرمنده باشی از این که بی پولی و بابت کتابت حق الترجمه هم میخواهی و ناشر با بادی در غبغب، دستِ آخر با تبختر و نخوت چکی را برایت بنویسد که واقعا خستگیِ یک سال ترجمه از تنت در شود: سه درصد. یعنی به عبارتی ۱۰۰ هزار تومن برای یک کتاب. بعد هم تو را آدم حساب نکند و هر بلایی سرِ ترجمه نازنینت به بهانه ویرایش درآورد و دست آخر با منت کتابت را چاپ کند و با این که در عرض دو سه ماه به قولِ خودش دو سوم از کتاب را فروخته، اصلا به روی خودش نیاورد که مترجمی هم بوده و زحمتی کشیده…
۰۶/۱۵/۱۳۸۷ at ۴:۴۳ ب.ظ
آقا یا خانم افشار، راستش این است که وقتی اهل قلمی کتاب اولش را حاضر کرده، به حق ذوق و شوق هرچه زودتر چاپ شدن اثرش را دارد. و ناشرین ِزرنگ!!! از همین ذوق و شوق سوءاستفاده می کنند و نویسنده-مترجم-شاعر ِتازه کار را به صلابه می کشند.حتا گاهی برخی شان می گویند: پول بده تا برایت چاپ کنیم و صاحب اثر هم گاهی گول می خورد.اگر اشتباه نکنم آقای حقیقت کتاب اول شان را به مرکز داده بودند.من هم کتاب اولم را به کاروان داده بودم که حسابی تقره داغم کرد.
–
ناصر عزیز. من کتاب اولم مترجم دردها بود چاپ نشر ماهی که آن زمان تجدید چاپ هم شده بود.
۰۶/۱۶/۱۳۸۷ at ۳:۲۱ ق.ظ
آقای حقیقت عزیز،
نمی خواستم چیزی بنویسم. اما دل پری شما و دوستان نمی گویم به من ربطی دارد، اما شاید تقسیر آدمهایی امثال من هم باشد.
البته انگیزة اصلی همین آقای فاطمی است. ایشان را دو سه ماه پیش دیدم. به خاطر یکی از کتابهایم که دوست عزیزی لطف کرده ترجمة بنده را دزیده و رفته چاپش کرده رفتم اونجا. کتابو به اونا پیشنهاد دادم. خب بعد از چند وقت کتاب رو کار نکردن. اما همان روز که رفتم پیش آقای فاطمی کلی لذت بردم. احساس کردم ازش خیلی چیز می شه یاد گرفته. تا حالا اسمش رو هم نشنیده بودم. بعد که فهمیدم فوت کرده خیلی ناراحت شدم…
این را ول کن. اینجا را داشته باش. می دونی چرا کار کردن با چنین نشری برام جالب بود؟ می دونستم وضعیت قراردادشون افتضاحه. اما به آخرین چیزی که فکر می کنم قرارداده…می دونم این حرف یک روزی باعث شرمساریم جلوی همکارام می شه، اما باورت می شه عادت دارم کارهامو ببخشم؟ به ناشر می گم قرارداد صفر درصد. حالم بهم می خوره با یه ناشر به خاطر بین ۱۰ درصد یا ۱۱ درصد بودن کل کل کنم. کار چیپیه که توهین به تمام وجودت خودت به حساب می آد. فرقش با خرید یه جفت کفش چیه؟ جفتش عمل اقتصادیه؟ نمی دونم چند نفر مثل من وجود دارند که فکر می کنند پول از دل چاپ کتاب نمی شود در آورد، اما من یکی از آنها هستم که تمام روز دارم ترجمه می کنم و موقع قرارداد چونه نمی زنم. بعضی از ناشرها هم هستن که با صفر درصد کار نمی کنن و عرفشان همان ده درصد است. بعد از هزار سال یه چک از ده درصد کتابت بهت می رسه، چند شب می تونی باهاش شام بری بیرون بخوری؟ شاید هم بشه باهاش یه ماشین خرید. یا کرایه خونه داد.
پدرم همیشه بهم می گه نون آدمهای دیگه رو آجر می کنم. فکر کنم حق داره. اما یه واقعیتی است: به نظر من این چیز فردی هست. مثلاً دوستی که قرارداد سه درصد نوشته است، ابتدا به ساکن نباید راضی می شده و باید همیشه برخورد محکم می کرده است. نمی گم سر ده درصد یا ۱۱ در صد کل کل می کرد. اما می توانست بگوید نرخ شکستن با سه درصد هم کار بیشرمانه ای است. اگر نشر مرکز چنین قراردادی جلوی آدم می گذارد، چه لزومی دارد که آدم باهشان کار کند؟ (خودم را نمی گویم) ولی امیر مهدی عزیز خودت می دانی امکان ندارد بتوانی بالای ۱۵ تا ۱۷ درصد با یک ناشر توی ایران قرارداد ببندی. شاید یکی از دلایل بی تمایلی خودم همین باشد. باید ۱۵ درصد خندید، باید به ۲۰ درصد هم خندید. همون طوری که باید به تیراژ ۱۰۰۰ تا خندید.
خدا پدر حاتمی را بیامرزد که گفت همه چیزمان باید به همه جیزمان بیاید.
در ضمن روح آقای فاطمی هم شاد.
۰۶/۱۶/۱۳۸۷ at ۱۲:۵۸ ب.ظ
آقای غیاثی! اولا که ذوق و شوق داشتن که همه چیز را نمی تواند توجیه کند؛ منجمله این را که آدم هر قراردادی را که «ناشرین زرنگ» جلویش گذاشتند امضا کند! ثانیا، وقتی قراردادی را امضا میکنی یعنی اینکه آن را قبول میکنی و زرنگیهای ناشر را تایید میکنی! بهتر است این حرفها را کسانی بزنند که حتی برای کار اول خودشان، که ذوق و شوق دارند هر چه زودتر چاپ شود، مهر تایید بر زرنگیهای نشر مرکز و کاروان و افق و ققنوس و غیره نمیزنند! فکر نمیکنید که همین صاحبان ذوق و شوق هستند که باعث به وجود آمدن کاروان و مرکز و ققنوس و افق و غیره میشوند؟ تا آنجا که من اطلاع دارم این صاحبان ذوق و شوق فقط کسانی نیستند که میخواهند برای اولین بار صاحب اثر شوند. بسیاری پراثرها هم قراردادهای آنچنانی کاروان و نشر مرکز و ققنوس و افق و غیره را هم امضا میکنند! آنها دیگر چرا؟ حالا خدا پدر این آقای حقیقت را بیامرزد که این مطلب کوتاه را دربارهی یکی از اینها نوشت. هر کدام اینها کلی احترام و عزت و از این جور چیزها هم دارند، که جالبتر از همهاش تقدیر شدن رمضانی در جایزهی شهر کتاب به توسط بزرگمرد تاریخ ادبیات معاصر آقای علیاصغر محمدخانی بود، که خدا سایهی ایشان را هم کمکم از سر روشنفکران و نویسندگان عاجز و بدبخت این مرزوبوم کم نکناد! آمین.
کرم از خود درخت است آقای غیاثی!
۰۶/۱۶/۱۳۸۷ at ۸:۲۲ ب.ظ
سلام
مهدی جان خوب نوشتی. در این مدت هر چه خواندم درباره خوبی های وی بود. عجب. ولی من یادم نمی رود؛ کتاب بین دو انقلاب را فقط بخاطر اینکه زودتر به بازار بیاید چه بلایی سرش نیاوردند. کتاب چیز دیگری شده بود!!!
۰۶/۲۹/۱۳۸۷ at ۱۰:۱۹ ب.ظ
با سلام. من مدتی سایت شما را ندیدم، بنابر این کمی از اخبار عقبم. من آقای فاطمی را شخصا نمی شناختم، ولی ترجمه های بسیار بد ایشان را دیده ام. ایشان چندین کتاب مهم را ترجمه کرد. یکی همان کتاب مهم تاریخ تحلیل اقتصادی شومپیتر. کسی باید به ایشان می گفت “از بهر خدا ترجمه مکن!” شاد باشید. محمد
۰۶/۲۹/۱۳۸۷ at ۱۰:۲۱ ب.ظ
در پیام قبلی می خواستم بنویسم “ایشان چندین کتاب مهم را شهید کرد”. اشتباه شد.
۰۷/۰۸/۱۳۸۷ at ۹:۰۷ ب.ظ
دوستان گرامی، شما می دانید حق تألیف در کشورهای دنیا چه قدر است؟ می دانید که این ناشرها تا خرخره شان زیر قرض هستند و کتاب های باد کرده امثال شما در انبارشان خاک می خورد، و تمام ضرر و زیانش را خودشان تحمل می کنند؟ می دانید چه قدر بدبختی می کشند تا کتاب ها را توی کتابفروشی ها کنند؟ و می دانید سطح ادبیات تالیف و ترجمه ما چه قدر پایین است و بیشتر مترجم ها و نویسنده ها بیشتر ادعا دارند تا سواد؟