خاطرات فرزند چارلز دیکنز از پدرش
قدم زدن با او در خیابانهای لندن کشف و شهود بود: مثل قدمزدن اشراف. همچنان که راه میرفت، مردم از همهی طبقهها و اصناف، کلاه از سر بر میداشتند و سلامش میکردند. یکی از این موقعیتها را، بهخصوص، خوب به یاد دارم. توی باغوحش بودیم، و من و پدرم داشتیم از پیادهرو ِ باریکی میگذشتیم وقتی کمی دورتر از ما، آقا و خانمی به طرف ما میآمدند و دخترکی زیبا و قبراق، چهارده- پانزده ساله، جلوتر از آنها میدوید. دخترک ناگهان چشمش به پدرم افتاد. دوان دوان برگشت طرف مادرش و با خوشحالی فریاد زد: «وای، مامی! مامی! این چارلز دیکنز است!» پدر که همه چیز را دیده و شنیده بود به طرزی غریب شرمگین شد، ولی خوشایندش هم بود، عمیقا خوشایندش بود. صحنهای زیبا بود.
این صحنهها دائما تکرار میشد. از این استقبال عمومی بدش نمیآمد، لذت میبرد. ولی هیچوقت باعث نشد ضایع و تباه شود. و تا پایان عمر،همچنان معتدل و متعادل ماند و مصون از فخرفروشی و کبر.
–
متن کامل خاطرات فرزند دیکنز از پدرش با ترجمهی من در شهروند امروز این هفته (شماره ۵۷) منتشر شده.
—
به مناسبت مرگ سولژنستین

الکساندر سولژنستین! دوستت داشتم؛ بیش از هر چیز بهخاطر رمان بخش سرطان۱ .
سالها پیش خوانده بودمت و خیلی تاثیر گذاشتی. مدتی از مرگت میگذرد و من نتوانستم چیزی برایت بنویسم. اما بسیار افسوس خوردم. اگر به روح اعتقاد داری، روحت شاد.
۱- بخش سرطان/ الکساندر سولژنستین/ سعدالله علیزاده/ انتشارات امیرکبیر/ ۱۳۶۲