خواب می‌بینم به فرودگاه فرانسه وارد شده‌ام اما هر چه می‌کنم نمی‌توانم پا به شهر بگذارم. نمی‌شود. همان‌جا می‌مانم. آدم‌ها می‌آیند و می‌روند. چمدان‌ها را می‌گیرند با استقبال‌کنندگان ماچ‌و‌بوس می‌کنند و می‌روند. فرودگاه مثل فرودگاه هیترو لندن است در Love actually. شلوغ و پرسروصدا و شاد، گرچه آدم‌های جدی و باادا و اصول هم هستند که لابه‌لای این شادمانی می‌بینی. می‌خواهم بروم بیرون. نمی‌شود.

خواب می‌بینم. خواب معادلی خوب برای واژه‌ای که عجالتا معادلی کشکی برایش گذاشته‌ام. گاهی از خواب می‌پرم و یادداشت می‌کنم. باورش برای خودم هم سخت است. بیشتر از همه، این اتفاق سر همنام می‌افتاد و سر مجموعه‌ی جونی‌بی که دو جلد اولش تا چند روز دیگر چاپ می‌شود. کاش از این مکاشفات چیزی یادم بود. کاش حسین که مرا به این بازی دعوت کرده اندکی بیشتر صبر می‌کرد تا از این معادلها یادم بیاید. آمد، در پی‌نوشت می‌نویسم.

خواب می‌بینم. خواب می‌بینم در نیویورک در اتاق هتلی نشسته‌ام و از پنجره به بیرون نگاه می‌کنم. در شهر هیچ خبری نیست. هیچ‌کس نیست. مثل Vanilla sky که تام کروز صبح که بیرون می‌زند شهر را خالی از آدم می‌بیند و سراسیمه ماشینش را ول می‌کند و بی‌هدف می‌دود می‌دود می‌دود. منتظرم صبح شود.

 

صاحبان عزیز وبلاگهای منیرو  و خواب زمستانی  و قصه‌های عامه‌پسند و زندگی دوگانانه‌ی اینانا و ناتور و آق‌بهمن را به گفتن خواب‌هاشان دعوت می‌کنم.