نادر ابراهیمی… با آن همه امید
- خواندی؟
- چی را؟
- خبر کشته شدن ابراهیمی را.
- کدام ابراهیمی؟
- نادر، نادر ابراهیمی…
- نه… شوخی میکنی.
- شوخی نمیکنم. تصادف کرد.
- نه… باور نمیکنم. باور نمیکنم.
- من هم همین طور. هنوز جلوی چشم من است؛ با آن قد بلند… آن خندهها، شوخیها، نشاط… و آن… آن… آن همه امید…
- …
- …
- دیشب، آه خدای من! من دیشب تا صبح گریه میکردم.
- ولی من هنوز هم باور نمیکنم.
- حق داری. هر کس او را میشناخت، برایش ممکن نیست که باور کند… خیلی خوب مینوشت… نه؟
- بله… اما…
- اما ندارد. او واقعا خوب مینوشت.
- قبول دارم؛ ولی اگر احساسات را کنار بگذاریم، باید قبول کرد که دیگر، مثل گذشته، با حساب نمینوشت. میدانی؟ کمکم فراموش کرده بود که چرا مینویسد، و برای چه کسانی مینویسد. فقط فکرش این بود که کتابهای بیشتری داشته باشد، و مقالههای بیشتری، قصه های بیشتر… و شهرت بیشتری به هم بزند. و، متاسفانه، پول در بیاورد.
- من قبول ندارم.
- بعدها میفهمی. توی روزگار ما، یکدنده و سرسخت ماندن خیلی مشکل است- خیلی…
- ولی ممکن است.
×
و خاک آن روز تو را ندا خواهد داد که:
«ای انسان!
چرا بیدار باش سحرگاهی مرا پاسخی نگفتی؟
اینک، غروب
اینک، خواب
و اینک خاک!»

نادر ابراهیمی- ۹/۷/۱۳۵۰
تضادهای درونی/ چاپ سوم/ انتشارات روزبهان
۰۳/۲۰/۱۳۸۷ at ۹:۱۷ ب.ظ
«قصه ی گلهای قالی» را با همه ی «کلاغها» به کودکی ام می برم و «آفتاب و قصه ی کاشی » برای تو می ماند و « سحرگاهان همافرها اعدام میشوند »
۰۳/۲۱/۱۳۸۷ at ۹:۲۷ ق.ظ
نوشته های جالبی اینجا هست…
۰۳/۲۱/۱۳۸۷ at ۵:۰۷ ب.ظ
فکر کنم در اثر عارضه ی تومور مغزی فوت شدن…
خدایش بیامرزاد…
۰۳/۲۲/۱۳۸۷ at ۱:۱۸ ق.ظ
میپرستیدمش
عالی بود
تنها نویسنده ی ایرانی اه که کتاب دارم ازش تو کتابام
دلم نمی آد “یک عاشقانه ی آرام”ش رو تموم کنم،
حیفه!
Rest in peace…
۰۳/۲۲/۱۳۸۷ at ۱۲:۰۱ ب.ظ
کتش زودتر از اینا می شناختمش.
۰۳/۲۲/۱۳۸۷ at ۱:۰۰ ب.ظ
دیروز در سکوت بعد از هیاهو رفتم بر مزار نادر ابراهیمی. چه آرام خفته بود
۰۳/۲۳/۱۳۸۷ at ۱۲:۱۶ ق.ظ
تاثیرگذار بود و خواندنی.کاش معلوم می شد “کتاب های بیشتری” کدام ها را میگویید.
۰۳/۲۴/۱۳۸۷ at ۱۲:۱۸ ق.ظ
نگاه متفاوت همیشه متفاوت است. از چیزهای پیش پا افتاده بگیر تا چیزهای اساسیتر و حسابیتر.
قضاوتتان در مورد نادر ابراهیمی با شهامت بود.
(با احترام و سلام و چاق سلامتی ـ زهرا فرهنگنیا)
۰۳/۲۴/۱۳۸۷ at ۸:۲۸ ق.ظ
مطلبی در مورد ترجمه غبرائی از کافکا در کرانه نوشتم. خوشحال میشم بخونیدش و اگه نظری داشتید بگید