– خواندی؟

– چی را؟

– خبر کشته شدن ابراهیمی را.

– کدام ابراهیمی؟

– نادر، نادر ابراهیمی…

– نه… شوخی می‌کنی.

– شوخی نمی‌کنم. تصادف کرد.

– نه… باور نمی‌کنم. باور نمی‌کنم.

– من هم همین طور. هنوز جلوی چشم من است؛ با آن قد بلند… آن خنده‌ها، شوخی‌ها، نشاط… و آن… آن… آن همه امید…

– …

– …

– دیشب، آه خدای من! من دیشب تا صبح گریه می‌کردم.

– ولی من هنوز هم باور نمی‌کنم.

– حق داری. هر کس او را می‌شناخت، برایش ممکن نیست که باور کند… خیلی خوب می‌نوشت… نه؟

– بله… اما…

– اما ندارد. او واقعا خوب می‌نوشت.

– قبول دارم؛ ولی اگر احساسات را کنار بگذاریم، باید قبول کرد که دیگر، مثل گذشته، با حساب نمی‌نوشت. می‌دانی؟ کم‌کم فراموش کرده بود که چرا می‌نویسد، و برای چه کسانی می‌نویسد. فقط فکرش این بود که کتاب‌های بیشتری داشته باشد، و مقاله‌های بیشتری، قصه های بیشتر… و شهرت بیشتری به هم بزند. و، متاسفانه، پول در بیاورد.

– من قبول ندارم.

– بعدها می‌فهمی. توی روزگار ما، یکدنده و سرسخت ماندن خیلی مشکل است- خیلی…

– ولی ممکن است.

×

و خاک آن روز تو را ندا خواهد داد که:

«ای انسان!

چرا بیدار باش سحرگاهی مرا پاسخی نگفتی؟

اینک، غروب

اینک، خواب

و اینک خاک!»

 نادر ابراهیمی- ۹/۷/۱۳۵۰

تضادهای درونی/ چاپ سوم/ انتشارات روزبهان