20 خرداد 1387
- خواندی؟
- چی را؟
- خبر کشته شدن ابراهیمی را.
- کدام ابراهیمی؟
- نادر، نادر ابراهیمی…
- نه… شوخی میکنی.
- شوخی نمیکنم. تصادف کرد.
- نه… باور نمیکنم. باور نمیکنم.
- من هم همین طور. هنوز جلوی چشم من است؛ با آن قد بلند… آن خندهها، شوخیها، نشاط… و آن… آن… آن همه امید…
- …
- …
- دیشب، آه خدای من! من دیشب تا صبح گریه میکردم.
- ولی من هنوز هم باور نمیکنم.
- حق داری. هر کس او را میشناخت، برایش ممکن نیست که باور کند… خیلی خوب مینوشت… نه؟
- بله… اما…
- اما ندارد. او واقعا خوب مینوشت.
- قبول دارم؛ ولی اگر احساسات را کنار بگذاریم، باید قبول کرد که دیگر، مثل گذشته، با حساب نمینوشت. میدانی؟ کمکم فراموش کرده بود که چرا مینویسد، و برای چه کسانی مینویسد. فقط فکرش این بود که کتابهای بیشتری داشته باشد، و مقالههای بیشتری، قصه های بیشتر… و شهرت بیشتری به هم بزند. و، متاسفانه، پول در بیاورد.
- من قبول ندارم.
- بعدها میفهمی. توی روزگار ما، یکدنده و سرسخت ماندن خیلی مشکل است- خیلی…
- ولی ممکن است.
×
و خاک آن روز تو را ندا خواهد داد که:
«ای انسان!
چرا بیدار باش سحرگاهی مرا پاسخی نگفتی؟
اینک، غروب
اینک، خواب
و اینک خاک!»

نادر ابراهیمی- 9/7/1350
تضادهای درونی/ چاپ سوم/ انتشارات روزبهان
خرداد 20, 1387 at 9:17 ب.ظ
«قصه ی گلهای قالی» را با همه ی «کلاغها» به کودکی ام می برم و «آفتاب و قصه ی کاشی » برای تو می ماند و « سحرگاهان همافرها اعدام میشوند »
خرداد 21, 1387 at 9:27 ق.ظ
نوشته های جالبی اینجا هست…
خرداد 21, 1387 at 5:07 ب.ظ
فكر كنم در اثر عارضه ي تومور مغزي فوت شدن…
خدايش بيامرزاد…
خرداد 22, 1387 at 1:18 ق.ظ
میپرستیدمش
عالی بود
تنها نویسنده ی ایرانی اه که کتاب دارم ازش تو کتابام
دلم نمی آد “یک عاشقانه ی آرام”ش رو تموم کنم،
حیفه!
Rest in peace…
خرداد 22, 1387 at 12:01 ب.ظ
کتش زودتر از اینا می شناختمش.
خرداد 22, 1387 at 1:00 ب.ظ
ديروز در سكوت بعد از هياهو رفتم بر مزار نادر ابراهيمي. چه آرام خفته بود
خرداد 23, 1387 at 12:16 ق.ظ
تاثیرگذار بود و خواندنی.کاش معلوم می شد “کتاب های بیشتری” کدام ها را میگویید.
خرداد 24, 1387 at 12:18 ق.ظ
نگاه متفاوت هميشه متفاوت است. از چيزهاي پيش پا افتاده بگير تا چيزهاي اساسيتر و حسابيتر.
قضاوتتان در مورد نادر ابراهيمي با شهامت بود.
(با احترام و سلام و چاق سلامتي ـ زهرا فرهنگنيا)
خرداد 24, 1387 at 8:28 ق.ظ
مطلبي در مورد ترجمه غبرائي از كافكا در كرانه نوشتم. خوشحال ميشم بخونيدش و اگه نظري داشتيد بگيد