28 اسفند 1386
خب، عیدی صاحب این وبلاگ کامل شد! در شماره دوم مجلهی تازه، بخشی از رمان جدید من چاپ شده. چند صفحهی اولش را دادم که خواننده با چند تا از شخصیتهای اصلی و فضای آن آشنا شود.
دوستانی هم خواستهاند داستان چاقو را که در ویژه نامهی داستانی کارگزاران چاپ شده اینجا هم بگذارم چون نتوانستهاند تهیه کنند. البته در متن روزنامه به دلیل کمبود شدید جا، همهی متن پشت سر هم ریخته شده در حالی که دیالوگها هر کدام سر سطر میرود و یکی دو جا هم یک سطر فاصله است.
پس بهتر است همین جا بخوانید. این هم از چاقو. زخمی نشوید!
کلیک کنید: چاقو
﷼﷼﷼
پ.ن: نظرتان را دربارهی داستان و برداشتهای احتمالی بگویید. گمانم حرفهای خوبی از توش دربیاید.
اسفند 28, 1386 at 11:03 ب.ظ
سلام آقای حقیقت.نمیدونم منو یادتونه یا نه.اما خیلی خوشحال شدم از خبرهای خوبت.همیشه ههمین جور موفق الهی!
فروردین 1, 1387 at 2:15 ب.ظ
HAPPY NEW YEAR
فروردین 1, 1387 at 10:18 ب.ظ
داستان رو خوندم. بچه ها گاهی انگار فقط و فقط برای این آفریده شدن که ما شجاعتمونو محک بزنیم! راستی این عبارت توی دعای مریم یه جوری نیست؟! "سرشار از فیض خداوند با توست"
–
ممنون. یک نقطه جا افتاده.
سرشار از فیض. خداوند با توست.
فروردین 4, 1387 at 10:14 ق.ظ
سلام
سال نو مبارك
نسخه موبايلي داستانتون رو ساختم و با اجازتون منتشر كردم
:D
فروردین 5, 1387 at 2:14 ب.ظ
سلام رفیق حالش را داشتی به من هم سری بزن.کارهایت
را دوست دارم .پایدار باشی.
فروردین 7, 1387 at 12:50 ب.ظ
سلام. سال نو مبارک.
بریده رمانتان را خواندم. دو نکته به نظرم رسید:
1ـ اگر درست حدس زده باشم داستان هایتان را تایپ شده تحویل می دهید و باید غلط های چاپی را به پای خودتان نوشت. مثلا وسط های ستون دومِ صفحه 95 بعد گاتری گفت باید دونقطه می گذاشتید(گاتری گفت:نمی دونم.)و با اینکه حذف گیومه ها، و خط های تیره اول گفته ها، احنمالا کار خود نویسنده است، اما ایکاش شمااضافه شان می کردید.
2ـ اوایل ستون اول صفحه 95 گفته شده موهای پسر ها قهوه ای سیر است و در خط دوم ستون دوم همان صفحه موهاشان سیاه می شود. این هم یا سوتی نویسنده است یا تویش مفهومی پنهان شدهکه استخراجش کار من نیست!
از ترجمه های شما همیشه لذت برده ام.
موفق باشید
فروردین 21, 1387 at 7:18 ب.ظ
درود
این نوشته هی سمت راست وبلاگتان به چه درد ما میخوره داداش ها؟